Monday, April 9, 2007






با درود بر ایران .

داستان آخرین نبرد ما هنوز بپایان نرسیده است . داستانی که آغاز آن با تاریخ یکیست اما پایانش را ما باید رقم بزنیم . آنچه تا کنون رخ داده است تمامی خواب و خیالی بیش نیست اما واقعیت از همین لحظه آغاز میشود . واقعیت اینست که وقتی نگاه میکنم تمام آن روزها را در خواب بوده‌ایم . انگار به یک چشم بر هم زدن همه چیز بپایان رسید ، بی آنکه بدانیم آنچه رخ داد در واقع چه بود ؟ عوارض جنگ اما هنوز ادامه دارد . خیلیها میگویند پنجاه سال دیگر عقب ماندگی جنگ جبران نمیشود . من میگویم با شتابی که زندگی دارد شاید هرگز نشود این زخم ناسور را درمان کرد . خرابیهای جنگ غیر قابل ترمیم است . نهایتاً ممکن است بتوان عوارض عقب ماندگی را کمرنگتر کرد . تازه همین هم درصورتی ممکن است که دولتی بر سرکار باشد که بتواند و بخواهد واقعاً خرابیها را درست کند . نه با این رژیم و دولتهائی که ثابت کرده‌اند ، نه میخواهند و نه میتوانند چیزی را درست کنند . بنابراین با وجود آگاهی وحشتزای عمیقی که از واژۀ جنگ دارم ، باز هم معتقدم اگر تنها راه از بین بردن این سرطان بدخیم جنگ است ، نباید از آن احتراز کرد .
آمریکا یا اسرائیل یا اتفاق جهانی هرگز نمیتواند به اندازۀ آخوندیسم برای ما مهلک و خسارت آفرین باشد . اما ایکاش میشد که بدون جنگ از این مخمصه بیرون شد . البته غیر ممکن نیست و اتفاقاً بسیار هم ساده است . بیخودی دنبال رهبر و این چیزها نباشید . کافیست این بهانۀ نداشتن رهبر را زیر میکروسکوپ ببرید تا معلوم شود چیزی جز عوارض اسلام نیست .
اسلام یعنی تسلیم وساختار آن بگونه‌ایست که خیلی بیصدا آدم را تهی وبی هویت وبی ارزش میکند . اینست که به برکت آن خود باوریها به صفر رسیده و عملاً همه دنبال کسی میگردند که آنها را خط بدهد . کسی از خود نمیپرسد پس خط من چیست ؟ خودم چه هستم و چه میخواهم اینگونه تفکرات دقیقاً ساخته وپرداختۀ دست آخوندیست که راه استفاده از اسلام در راستای تمایلات خود را بخوبی میداند .
آخرین نبرد ما ، جدال با تفکرات وامانده‌ایست که جز در حیطۀ مغز خود ما مصداق دیگری ندارد وبر این اساس ، جبهۀ مقابل این نبرد را خود ما تشکیل میدهیم . در چنین جنگی تنها سلاح کارگر ، اندیشه و تفکر و مطالعه است . بعضیها میتوانند آگاهی بدهند یا لااقل ایده‌هائی برای گسترده و جامع فکر کردن را عرضه کنند ، و بعضیها میتوانند خوب و درست بیاندیشند و راهجو باشند .
هیچ ترازوئی برای تعیین برتری وجود ندارد . پس با خیال راحت میتوان هم این بود و هم آن . شما خودتان میتوانید رهبر باشید . کافیست که اعتماد بنفس را جایگزین اسلام کنید . تاریخی که در قلب ما حک شده است ، بما ثابت میکند که برای مبارزه با پلیدی هیچ کم و کاستی در ما نیست . سرنوشت مردمان آریائی مشحون از ستیز با هر مصداق تیرگی و سیاهی و بردگی بوده است . اکنون این خود ما هستیم که خود را به بردگی اجنبی و تازی واداشته‌ایم . من عمیقاً باور دارم که بر این دشمن واپسین نیز پیروز خواهیم شد . کافیست از تاریخ خود مدد بگیریم هشت سال جنگ با عربهای دژ خو ، به همه ثابت کرد که ما میتوانیم .
یادمان باشد که جنگ این بود و افتخارات ایران با همین شکلی که تصویرشد کسب شده‌اند و این خاطرات جاودانه در ذهن میهن پرستان واقعی تاریخ باقی خواهند ماند .
قهرمان بودن واقعاً نیازی به شاعرانه حرف زدن یا قدیسانه رفتار کردن ندارد. در زمان مشروطه از ستارخان ایراد گرفتند که یکی از سردسته‌هایش شراب مینوشد ، گفت : من او را برای پیشنمازی نفرستادم . کافیست جگر فدا شدن برای پایندگی میهن را داشته باشی تا قهرمان شوی . شهدای ما در هر لباس که باشند جاودانه با ما هستند و سایۀ سنگینشان بر سر فرزندانی که توی سبزه زاران این خاک رفیع دنبال هم کرده‌اند و مشغول فوتبال هستند ، همیشه خواهد بود . زندگی و زنده بودن و ایرانی بودن سکوت و تسلیم بر نمیتابد . اهل هر فرقه‌ای که میخواهی باش اما راه همین است که همه میگویند .


شبهای من
با خاطرات نسیم لبخند میزنم
در کوچه باغهای خاطرات قدیمی قدمزنان
گلبوسه‌های فراموش گشتۀ تو را
مزمزه میکنم

لختی کنار جوی
پای درخت یادگاریها اطراق می کنم
آبی به صورت تبدار میزنم

درسبزه‌های اضطراب و تپش
غلتی دوباره زنان
تا انتهای درۀ اشتیاق لیز می خورم

از روی سنگ نوشته‌های امید
با دستمال یادگاری تو
غبارهای فاصله را
آرام پاک میکنم
هنوز می تپد
قلبی که تیر نگاه تو آنرا شکافته

با آستین کتم
انبوه ژالۀ اندوه را پاک میکنم

اکنون زمان تلخ جدائی رسیده است
دست وداع را
محکم فشار می دهم
شب نیز بپایان رسیده است
از خواب بیدارمی شوم








حرف تازه

من از تراکم شب می آیم
از انسداد سحر
من از تصادف اندوه و خاطره
تحیر مکتوب دفتری سیاه
من از غبارهای تخلیۀ یک خاکروبه می‌آیم

به کوه مینگرم
که زیر پای من آرام می لولد

میان مهی که منم
سنگها حرفهای تازه‌ای نمیدانند

من سالیانی است متمادی
سوژه‌ای میجویم
از چهارراه عروض می آیم
زخمی از ترافیک تقطیع

من از بستر نقاهتی مزمن
من از هزار توی بنگ می‌آیم

اینجا را که زندگیست
حلقه‌های دود یک سیگار می بینم
گنگ و دست نیافتنی
من از تخیل مرطوب چشم عابری
که میان بچه‌هامی لولد حرف میزنم

اینک بر آستانۀ سحرم
من در صداقت یک استکان عرق
مغروق گشته‌ام
زباله دانی رفتگری خندان را
از حیرتی سیاه لبریز کرده‌ام

من نیز سوژه‌ام
از من هزار کتاب میشود نوشت
من در یک بیت
حتی بدون قافیه گنجانده می شوم

من از انعکاس یک آینه می آیم






تندیس


اکنون که می روم
از خستگی چو نعش
پناه آورم به دامان گور شب
ازبسترم صدای سکوت می آید

کنار پنجره میروم
پریش حیرانحال
زپرده غباری هزارساله میگیرم
چوکودکی که ببیندقیافه ای موهوم
درون شیشه به خویش مینگرم

ایستاده ام
دیریست درهجوم شب ونسیم
کزمعبرپنجره.برمن هنوزمی تازند
اماخیال شبح وار
بربامهای خفته اطراف
پروازمیکند


تندیس چشمهای سیاهی.درون شب
ازلابلای کورسوی ستاره ها
درپشت شبچراغ آسمان کبود
توی تلاء لولامپهای سفید
درپشت پرده چشمان بسته ام

بی آنکه پرده رابکشم
خودرامیان سردی بسترم لول میکنم
سیگارمی کشم
بگذارهمچنان
آن چشمهای سیاه
مراخیره بنگرند












خیره در ظلمت شب

به توآن لحظه که می .میشودانگورسکوت
به تو آن لحظه پرواز.آه
که خمش اوج بگیرد.شبگاه
می اندیشم

به تو آن لحظه که تنهاوغریب
می شوم پرسه زنان
توی هرکوچه این شهر شلوغ
مست می
سرگردان...
ریزریزمی پیچد
بادوباران.مخلوط
لابلای یخه بازکتم
وصدامی کندازسردی بادپائیز
همه دندانهایم...
می اندیشم

می اندیشم
تودرآن لحظه که سرزیرپتو
میکنی ازسرما
وبهم می خوردازبوی بدجورابش
دل وروده ات.شبها
بی خیالی یاباز
خفته درکنج سکوت
خیره درظلمت شب
پی من می گردی؟
باتلاق
واین منم
درباتلاق کبیر
کاندرگل آب گندلجن غوطه می خورم

زیرنگاه احمقانه قورباغه های سبز
درلزج ساکن مرداب
لول میشوم

بی جنبشی که خواب حباب کثیفی شکسته شود
آرام پیرمیشوم

خاموش ومرده.لختی ازاین عفن میشوم

واین منم
که زاغهای پیر وکثیف
دوستم میدارند


پالت
پژمرده می شوند
گلهای عاطفه دراشتیاق خزان
وقتی که نیستی
وقتی که نیستی
مدافعان بهار
انگیزه راازدست میدهند
مغبون مستی ام
وقتی شراب یادتودرساغردلم
سرریزمیشود
بی مایه میشودانگورهای خیال دلم
وقتی که نیستی
وقتی که نیستی
چقدربی مزه میشوند
دست پخت های کارگاه خیال
بی رنگ میشود
نقاشی بهار
یکدفعه غیب میشوند
رنگهای سبز وسرخ وسفید
ازروی پالتم
وغریب میشوم.درکوچه های کودکیم
هرگزنگاه کرده ای
وقتی که نیستی

سکوت

فهمیدم.دروغ است
وقتی که راستش راگفتم

بایدبیشتربود
تانزدیکترشد

می خواهم
هرچه نزدیکترباشم
به.راستی


بیشترمیشوم

اینجا

سکوت.صادقانه ترین سخن است





مرگ

می خوانمت به اشک
می خوانمت به گریه های غریب
بغضی که درگلوست
نجوای بی شکیب

آخرکجائی ای آخرین امید

دردل به شوق توبزمها چیده ام
پرنورتر زمهر
می خوانمت به سفره رنگین ترازغروب
می خوانمت به شعر

تنها ترین نوید به فردای روشنی

درخلوتی انباشته زتو
وزناله های سکوت
می خوانمت به نگاههای مات
غمگین ترین ترانه های وجود

می خوانمت به لحظه های پرازرویش سکوت

بنشسته ام کنارتمنای آفتاب گردانی
درمزرع امید
می خوانمت به نازهای طلوع
می خوانمت به انفجارنوید

درسایه های ترنم خاموش گلشنی

آرام می شود
نبض سریع نگاههای خیره ام
وقتی خیال توشبح وارمی خزد
می خوانمت به خزش درسیاهی دیده ام

می خوانمت به سرایش نجوای دیگری

آخرکجائی ای اخرین امید
تنهاترین نوید به فردای روشنی
می خوانمت به لحظه های پرازرویش سکوت
درسایه های ترنم خاموش گلشنی

می خوانمت به سرایش نجوای دیگری



ترکستان

راه رامی گذرم
بی صدامی نگرم
سنگهارا
که دراین آینه حرف آلودند

چشم رامی بندم

دست برسرخی لبهای سنگ
می کشم.می بینم
تب فریاداست این
نبض هر لحظه شتاب آلوده است

به کجا؟
می دوم انگارازخود

درعبوری خسته
باچراغی هرشب
جیوه رامی کاوم
تاکجامی یابم؟

درمن انگارغریبانه کسی می نالد
بنشین.آینه درچشمه خودپنهان است
مرواین ره که تومی روی به ترکستان است

دریغ

درقلب کوچکم
خوابیده وسعت تنهای لوت ی یان
درخشکزارسینۀ خاموشگاه زمان
یک بوته جنگلی ست
امادریغ ...


باکیست ؟
این برق خیرۀ چشمان پرنگاه

رعدی و بیصدا
اما زبون ترازکلفتی این گوشهاوپرده ها

ممنونم ای پدر
اشکم زلا لترازدیدگان خدا
آموختی مرا که کجائیم
بی هیچ وحشتی
پایا و بیدریغ
اینک منم که پاسبان آریائیم
* * *
باتلاق

و این منم
در باتلاق کبیر
در سبز گند لجن غوطه می خورم

زیر نگاه احمقانۀ قورباغه های سبز
در لزج ساکن مرداب لول می شوم

بی جنبشی که خواب حباب کثیفی شکسته شود
آرام پیرمی شوم

خاموش ومرده لختی ازاین عفن می شوم

واین منم...
که زاغهای پیروکثیف
دوستم می دارند

* * *





هیچ

من در بلوغ باور تلخ
مسکوت ایستاده‌ام

مشکوک بوده‌ام
حتی به دیدگاه طوقی پدرم

از گربه‌های مداد رنگی‌ام
اندیشه‌اش چه بود ؟


در من دویده ریشۀ خاکستری یقین
اکنون که شاخۀ تردید مرده‌ای
در خاک سینه‌ام
گلهای قهوه‌ای تسلیم داده است

اوهیچ دیده است

اندیشه ای تهی

* * *

باز هم غم


به ایوان می روم
و انگشتانم را
بر برگهای پژمردۀ نگاه میکشم

به راه مینگرم
که زیر پای من آرام خوابیده است


به غوغای سکوت گوش می کنم
کوچه‌ها خالیست
حتی پرنده‌ای هم در آسمان نیست

تو هرگز نخواهی آمد

بازهم سکوت
بازهم غم

* * *


آن شب

آنشب که میدانم مرا دیدی پریشان
ازهم گشودی دسته‌های گیسوان را
لختی کنار پنجره بر باد دادی
آن خرمن شب را و بیمقدار ما را

هرگز فراموشم نخواهد گشت هرگز
آنشب که بیرحمانه بستی شیشه‌ها را
آوردی از شب جامه بیرون خویش و عریان
افکندی از هر سو برویم پرده‌ها را

چون مار لغزیدی میان بستری تنگ
آغوش بگشودی ز هم بروی فریبا
دیگر نمیدانم کدامین زودتر رفت
یا ماه یا تو در خمار شط رویا

در پیچ تنگی ایستادم زیر طاقی
تا در امان مانم از اشگ آسمانی
بر حال زارم سیل میبارید از ابر
من خیس بودم زاشگهای خویش آری
* * *
لوت

شب اینجا ظلمتم در پنجه می پیچد
و در چشمانم از هر سو
مذاب تیرگی ریزد
نفس از سردگاه سینه می آید برون
اما
بخاری نیز بر آئینه ننشاند

سکوتی از صدای مرگ میمیرد

کویر اما بیابانیست
یک دالان طولانیست
سکوت اما سرود سرب میخواند
و کرکسهای خوشحالی
که سر در لاشه‌ای دارند
و کفتاری که دیر آمد
مشام از بوی نعشی تازه پردازد
شب و بی چشم و روها بوف

این لوت است
و من راز بقای وحش می دانم



من چراغی دارم

سایه‌ای می بینم
های ...!
اما خوابم

نور اگر تابیده است
قصۀ شبتاب است

نیست مهتابی هم؟
سایه‌ای شاید از این سایه شبی در گذرد

من چراغی دارم
اینطرفها شرری ، بارقه‌ای ، چیزی نیست
نیست شبتابی هم ؟

من در این جیوه ترا میکاوم

من تو را می بینم
با چراغی خاموش
سایه را میگذری
تو مرا می بینی؟

من چراغی دارم
* * *
اختاپوس
اشکهایم را
سکوت می بلعد
من از تشنج یک بغض ناموزون
شکسته آهنگم
که راز سقوط قریب را
حامله‌ام

بوریائی زمخت
حریر آشنائیم در این غربت

خانه‌ای میسازم
آشنایانی چند
نه .. یکی هم کافیست

پوزخندی تلخ است
اختاپوس جاده
ولگردی را می بلعد


نغمۀ جادو
خاموش باش ای نغمۀ جادوئی آهنگ
کزنای نی رنگ فسون برخواستی باز
دیگر ترنمهای شیرینت بگوشم
اغوا نمیریزد نوای دیگری ساز

برحال من میخندی ای افسون شب ، ماه
می خندی اما ، گریه دارد حال این مرد
اکنون که لبخندت فراری داد غم را
زان ارغوان باقی نمانده جز رخی زرد

من نالۀ درد غریب بیصدائی
هستم که می پیچد سکوتش در دل شب
کنج خموش دنج یک میخانۀ پرت
هستم که مستان میخزند آنجا پر از تب

خاموش باش ای نغمۀ جادوئی آهنگ
کاین نعش را عیسی هم از احیا فرو ماند
از نغمۀ داوود گوشش را فروبست
از کعبه دوش او را محمد نیز تاراند

اینک خموش افتاده‌ام در دامن شب
دستی بمرگ افکنده‌ام دستی به مهتاب
هنگامه‌ای بر پا ، کدامین سوی گردم
مادر در این غوغا مرا دریاب .. دریاب
* * *
آرزو

کجائی خواب شیرینم ، عزیزم
بیا در لحظه‌ها با من عجین باش

تبه شد در هجوم واقعیت
تمام آرزوها و امیدم
بیا در سوگ احساسم غمین باش

بدست خویش در گوری نهادم
دلم را ، عشق و هستی و شبابم
کنون در انتظارت بی شکیبم
بیا یک لحظه با من هم نشین باش

بیا تا جامی از لعلت بنوشم
بکامم شهد هستی ، انگبین باش

کجائی آرزوی آخرینم
بیا ای مرگ با روحم قرین باش

خواب طلائی

باز می‌آئی درون خلوتم مثل نسیم
لحظه‌هایم را شبی لبریز رؤیا میکنی

باز میرقصی بنرمی در نگاهم مثل دود
چشمهایم را ، ز شبنم پر تمنا میکنی

نرم میلغزی بر امواج توهم چون حباب
گرم میپیچی در آغوشم ، اغوا میکنی

باز میسائی لبت را بر لبم مثل حریر
مثل مار کهنه‌ای در عشق ، غوغا میکنی
باز اما میگریزی از خیالم بیصدا
باز آن خواب طلائی را ، حاشا میکنی

* * *
ایران

با من از عشق بگو
از بهشت از ایران

بگو از سدر بگو از زیتون
بگو از میوۀ ممنوعۀ آدم ، حوا

بگو از بارانی
بگو از اشگ صدا
که من از تشنگی ذهن کویر آوازم

به ترنم بنشین با غنچه
به غزلخوانی گل

بگو این مرده ، نه مردیست که من می خواهم

بگو از زخمۀ تار
به فغان می خوانم

دیرگاهیست که میاندیشم
به صدائی ازعشق
بگو این لبها را
به نوازش واکن
که بگویند ایران
دوستت می دارم



عزیز مرده
تو چشمانی به زیبائی شب داری
چنان غمگین که پنداری
عزیزت مرده.بیماری

نخستین بار من آنجا تو را دیدم
درآن سرمای یاس آور
غروبی بود و پائیزی
برنگ زرد حزن آور

ولی در خاطرم آمد
شبی در جامی از رؤیا
تو بنشستی و می گشتی
ترا نوشیدم و زان پس
تودر خونم روان گشتی

ترا مهتاب نامیدم
ولی هیهات تادیدم
بر آن چشمان دریائی
از ابری تیره
افسوس
عینکی داری
* * *
سگ کثیف

آلبوم.
توی زباله دانی.
پر پرمیزند

بچه هایش را کشتم

مادر خیال می کند
بی خیالم
وقتی که زندگیش را تعریف میکند
و من گوش نمی کنم

ساقیهای محل
متقلب شده اند

حافظۀ لعنتی
سگ کثیف من چرا نمی میرد






رؤیای سبز لجنی
در این کتاب سعی خواهم کرد ناگفته‌های پنهان در لایه‌های تاریک اسلام را بقدر بضاعت باز کنم و ناگزیر باید سری هم به تاریخ زد زیرا تاریخ نویسی در این وادی همیشه سفارشی و دلخواهی بوده است و زور مداران نویسندگان واقعی آن بوده‌اند اما با نگاهی منطقی و دقیق و بازخوانی آن چون پروندۀ یک جنایت می توان بدرستی آنچه را واقعاً رخ داده شناسائی کرد . کشف آنچه که اسلام را به جایگاه امروز آن رسانده بمعنای شکستن تابوئی است که ایرانیان برای خود ساخته‌اند .
این ذهن زیبا و زیبا پرور انسان بود که چیزی چون خدا را خلق کرد و این " بخش تیرۀ روح انسان " بود که سو استفاده از تخیل زیبائی به نام وجود خدا را سرلوحۀ خویش قرار داد و دین را آفرید .
اگرچه عنوان چنین مطلبی عملا مرا در مقابل نه فقط اسلام بلکه سایر ادیان نیز قرار خواهد داد و سبب خواهد شد که هیچ دوستی نداشته باشم اما از این گریزی ندارم و صادقانه آنچه را بدان ایمان دارم بیان خواهم کرد زیرا در طول بیست سال تحقیق عملی در این زمینه و نیز در زمینۀ سایر موضوعات مرتبط با این هرگز مدرکی هر چقدر کوچک نیافتم که دال بر صداقت مبلغان ادیان باشد و اگر صادق بودند ما امروز شاهد فتح بابی بودیم از جانب آنان که باب مباحثه در زمینۀ جایگزینی واقعیات بجای خرافات را بگشایند در صورتیکه آنچه از آنان مشاهده میشود تداوم گفتارهائی است که برای اصلاح زندگی بشر چندین قرن قبل از این تنظیم شده است . با مشخصات و ویژگیهائی که برای آنان قابل قبول و احترام برانگیز باشد و بسیار جای شگفتی است که حتی امروز که تمام شرایط زندگی تغییر یافته است و در چند قرن اخیر شاهد رشد افکار و ظهور فلسفه‌هائی بوده‌ایم که تمامیت الهیات و تدین را منتفی اعلام کرده است ، چگونه میتوان همان خوراک قبلی را برای ذهن و روح بشر امروزی پیشنهاد کرد ؟
برای ارتباط با شما ناگزیرم مبحثی را باز کنم که روح مطلب بهتر باز شود . آدمی شیفتۀ رویاست ، از ازل اینگونه بوده یا از زمانی خاص این را آغازیده معلوم نیست اما شیفتگی وی بحدی است که اگر رویایی گیر نیاورد برای غرق شدن ، از خود رویا میسازد . هنگامی که یک لبخند معشوق به هزار معنا تعبیر می شود این چیست جز رویا ؟ وقتی گفته‌اند وصف عیش نصف عیش است چه معنائی دارد ؟ آیا تا بحال آدمی را غرق در رویا ندیده‌اید ؟ یا نشنیده‌اید به کسی بگویند خیال باف ؟ آدمی شیفتۀ رویاست و بزرگترین رویایش گرفتن انتقام از کسانی است که به او ستم کرده‌اند . به سلابه کشیدن قدرتی که در واقعیت توان رویاروئی با او را نداری اوهام معجزه را در درونت بزرگ خواهد کرد . این تمام داستان است و البته زیر مجموعه های فراوان دارد . آنچه رویای سبز نام گرفت اندیشۀ کودکانۀ آنانی است که با خیالپردازی از یاوه‌های مخترعان دین ، تصویری از عدالت ساخت و تسلیم رویای خویش شد.
رویای آرمان شهر ، کمابیش در فرهنگ و هنر اقوام و تمدنهای مختلف وجود داشته است و آمال و آرزوهای برگرفته از نهاد انسانی آدمی همواره لبریز از میل به خوبیها و انسانیت ها بوده است. بهمین دلیل " انسانی بودن " یک فعل یا یک فکر برای قبول آن در جوامعی که دارای خصوصیات طبیعی بوده‌اند کافی و لازم بوده و هست . وجود همین حقیقت ثابت میکند که نگرش انسان در هنگام پذیرش یک دین در ناخودآگاه خود با همین احساس همراه است و بقول معروف ، یارو شیفتۀ رویای خودش میشود .
زمانی که محمد در قلب خود خورشیدی به گرمای کویر داشت بیگمان در همین اندیشه بود و میدانست تحت لوای خصائل پسندیده و دم زدن از احساسات انسانی میتوان سوار خر مراد شد . پس خودش را به چنین شخصیتی نزدیک کرد . او جوانی بود که هرچه دیگران آرزویش را داشتند در دست داشت . پس میتوانست به آنچه می‌اندیشد دست یابد زیرا داشتن امکانات یگانه راه نیل به مقصود است . سیمائی خوش ، خاندانی محترم ، جایگاه اجتماعی و احترام دیگران و زنی به نام خدیجه .. ! هر چه لازم باشد فراهم بود .
سفرهای فراوان و مال التجاره‌ای که اختیارش را داشت در ساختن شخصیت محمد و تبدیل آن به یک موجود خود بزرگ بین و مجنون قدرت نقش کاملی ایفا کرد . براستی او در جوانی هیچ غصه‌ای نداشت جز آنکه تفکراتش از نوع دیگری بود . از سوئی خود را از دیگران سر تر میدید و به آنچه آنان را راضی میکرد وقعی نمی نهاد و از سوی دیگر عمق بدبختی آنان را بخوبی درک میکرد و از آن رنج می برد . من از خلال بسیاری شواهد پان عربیسم خطرناک محمد و ناسیونالیسم قدرت طلبانۀ همراه با دلسوزی برای بردگان را دیده‌ام و از داستانهایی که قبل از دعوتش از او نقل میکنند و از چهره‌ای که از خود نشان داده بخوبی میشود فهمید که بیست و اندی سال در این تب میسوخت که چگونه از بودن خود استفاده بهتری ببرد و نقشۀ اسلام به آرامی در ذهنش نضج گرفت و یکی یکی مقدمات آن را آماده کرد .
اگر به مسائلی که در متون تورات و انجیل و سایر کتب فلسفی علمی دینی اخلاقی دیگر که در زمان محمد وجود داشته‌اند،دقت شود بیشک بین آنها و محتوای قرآن تشابهات فراوان میتوان یافت ( من شخصاً امکان چنین بررسی و تحقیقی را فعلاً ندارم ) زیرا محمد در طول سفرهای تجاری خود امکان دستیابی به منابع اطلاعاتی متفاوتی را داشت و کپی برداری از پس ماندۀ اندیشۀ دیگران راه بسیار خوبی برای کسب وجهۀ علمی است . حتی اگر ادعای بیسوادی محمد ( بر فرض محال ) درست باشد آیا نمیتوان هیچ یک از اطرافیان او را باسواد دانست که زحمت خواندن کتابها را برایش بکشند ؟اما آیا فکر نمیکنید آدمی که چون خودش خرما خورده کسی را از خرما منع نمیکرد ، نمی بایست با اینهمه تاکید بر علم آموزی مسلمانان خود قبل از آنان اقدام میکرد ؟ اگر مسلمانی بدنبال فراگیری علم و خواندن و نوشتن نمیرفت محمد چگونه میخواست از او سوال کند چرا سواد ندارد ؟ طرف به سادگی می گفت به همان دلیلی که خودت سواد نداری . پس لازم بود و طبیعی ترین دلیلی که میتوانست داشته باشد این بود که از جوانی سواد داشت و دیدگاهش نسبت به مسائل این بود اما طی فرآیندی که بیگمان قابل کشف است آنرا مخفی کرد . اصلأ اگر چنین ادعائی درست باشد آیا چگونه میتوان آنرا توجیه نمود ؟ این آدم آیا نمی توانست معلمی برای خود استخدام کند ؟ این کار از کسی که اسیر جنگی را به بهای سوادآموزی به دیگران آزاد میکند و هنگام ورود به مسجد دعا خوانها را ول میکند و نزد دانش آموزان میرود بعید بنظر نمیرسد ؟
خیر محمد سواد داشت و بر طبق شناختی که از اعراب داشت این نکته را مخفی داشت که راحت تر بگوید : حرفهایش از جانب خداست والا خود او آدم بیسوادی بیش نیست . بله مردم از خود محمد چنین حرفی قبول نمی کردند و جایگاه یک انسان که مثلاً به اندازۀ ابوسفیان مهم باشد محمد را راضی نمیکرد . حالا که میدان خالیست باید تاخت . این تمسک به نام خداوند بود که تنها راه چاره به نظر میرسید . خصوصاً اینکه دیگرانی چون ابراهیم و عیسی و موسی کمابیش چنین موجودی را قبلا ساخته و طراحی کرده بودند و نیازی به طراحی چیزی از پایه و بن نبود که آن بسیار مشکل و شبیه کاریست که من میکنم .
بنظرم تمام خاندان محمد بطور ژنتیکی سخنوران قابلی بوده‌اند و در وصف تمام آنان از صفت حرّاف و خوش بیان میتوان استفاده نمود و هیچ کسی خلاف این مطلب را عنوان نکرده است .
واقعاً تاکنون به مطلبی برخورد نکرده‌ام که بتوان فهمید دلیل انتخاب محمد یا بهتر بگویم چگونگی انتخاب محمد از طرف خدا را چه چیزی عنوان میکنند . این مطلب از آنجا که بسیار مخاطره آمیز و شک برانگیز بوده است همگان از پرداختن به آن دوری میکنند و فقط با مطالعات تخصصی می توان فهمید نظر فقها در این مورد چیست . اصولاً نوع نگاه خداوند به این " برگزیدگان " چیست ؟ و اینان بواسطۀ چه عاملی مبعوث میشوند ؟ همینطور است در مورد چیزی مثل امامان . آیا بواسطۀ خونشان به امامت میرسیدند ؟ چیزی مثل پادشاهی ؟
آیا محمد بهترین زمانه بود و خداوند پس از چهل و سه سال تحقیق به این نتیجه رسید یا اینکه از قبل چنین مقدر شده بود ؟ مثلا چقدر از قبل ؟ آیا از زمان کودکی و مثلاً بر طبق یک حادثۀ خاصی نظر خدا به او جلب شده است ؟ آیا حادثه مال قبل تر از این حرفهاست و به زمانی که محمد در شکم مادر بوده و یا حتی قبل تر مثلاً از قرنها پیش از تولدش خدا میدانسته اول موسی می‌آید بعد عیسی و بعد محمد ؟ خیر اینجوری نمیشود چون خیلی قمر در عقرب میشود و باید همان بعد از تولدش خدا او را برانگیخته باشد . باور کن اگر بخواهم اینجور فرض کنم که از خیلی قبل این انتخاب صورت گرفته قضیه آنقدر قاراشمیش میشود که برای گفتن آن نعوذ بالله وارد کفر شوم و خدا مرا سنگم میکند . مثل چوب خشک تا قیامت کبری باید از زیر برج شهیاد آویزان باشم و تو هم سرت بدرد می‌آید که یک موضوع بی ارزش را توی مغزت مرتب کنی . خیلی بهم ریخته است .
آیا بعد از اینکه از کودکی انتخاب شد آیا رفتار و سکناتش تا زمان اعلام بعثت و همچنین پس از آن تا زمان مرگ نوعی حرکات روباتیک بوده است که خدا تنظیمش کرده یا اینکه تحت اختیار خود محمد بوده و او ذاتاً تمام حرکاتش همان بوده که خدا میخواست ؟ منظورم این است که بالاخره من میباید محمد را چگونه چیزی ببینم ؟ روبوت الهی ؟ ..که تمام تعالیم اسلام در حقیقت آنچه از بشر میخواهد و میسازد دقیقاً یک همچین چیزی است ؟ یا آدمی که نهایتاً میتوان درباره‌اش گفت " آدم خوب و پاک " ی بوده است و اگر چنین است من شخصاً خودم را بسیار از محمد سر تر میدانم زیرا علاوه بر پاکی و خوش قلبی هرگز نمی توانم جز زن خودم به هیچ زن دیگری به عنوان همسر یا کنیز یا هر چیزی از این دست نگاه کنم و این اصلأ تعارف ندارد و قصد قدرت ندارم که بخواهم مردم فریبی کنم .واقعیتش رامی گویم اگر قرار است رفتار محمد کاملاً شخصی عنوان شود بسیاری هستند که اگر خوب نگاه کنی خیلی از محمد و امثالهم رفتارشان بهتر بوده است به شهدای ما نگاه کنید بعضی شان طعنه به شراب بی غش میزدند . اگر عدالتی در کار باشد الان باید آنها را تقدیس نمود باید مجسمه مرا مثل بت تعظیم کنند که از وقت استراحتم میزنم و بی اجرت و مواجب برای آنکه حقایقی روشن شود و مردم بدون هراس از جهنم در مورد اعتقادات شان که اکنون دیگر صرفاً اعتقادات نیست و به قوانین تبدیل شده است ، بحث و تبادل نظر کنند و چشم بسته اسیر هیچ خرافه‌ای نباشند . کاری که اگر منتشر بشود حداقل یک میلیارد آدم قصد ترورم را خواهند داشت بی آنکه حتی جلد کتابم را دیده باشند بله واقعاً نگفتن این حرفها دروغ است و من با این قاعده بیشتر از محمد سزاوار پیامبر بودن هستم همینطور همه آدمهای پاک و ساده دلی که بیش از یک همسر ندارند .
برگردیم سر اصل موضوع و همان قضیۀ رؤیای سبز لجنی که آرمان شهرها و باغ ارم های بسیاری ساخته است و خواب خوشی در سایۀ عدل الهی شالودۀ آنرا تشکیل میدهد . این واقعاً اسرار آمیز ترین جنبۀ روح بشریست و هزار چهره دارد که بسادگی نمیتوان با تعابیری مثل خوب و بد یا خیر و شر ماهیتی به آن نسبت داد . فقط میشود آنچه را که قابل فهم است بی واسطه تشریح کرد .
صادق هدایت در مقدمۀ بوف کور ادبیاتی را بکار میبرد و از وادی سخن می گوید که شاید نظیرش در ادبیات ما خیلی کم بوده و اگر خلاف این میبود من الآن اینهمه بدبختی نداشتم تا آنچه را در ضمیرم میگذرد بدرستی و بیواسطۀ ملاحظات زیبائی شناسی بیان کنم چرا که منهم دقیقاً از همان وادی سخن دارم و دردم مشابه همان دردی است که هدایت را به غربتی کشانید که جنازه‌اش هم از آن بر نگشت . اینکه یک قدرت استثنائی وجود داشته باشد که از ظالمان انتقام بگیرد و حق مظلومان را ادا کند آنقدر برای انسان زیبا و فریبنده است که آدم اصلاً دوست ندارد راجع به راست و درست بودنش شک داشته باشد و به آن فکر کند . این قضیه آنقدر جدی است که بسیاری بنا به مصلحت نیز دوست دارند { همه چیز واقعاً همانطور باشد که گفته شده و اگر هم حقیقت ندارد بهتر است وانمود کنیم حقیقت دارد‌} و یک قدرت بزرگ که اسمش خدا است مثل سایه دنبال ما راه افتاده تا گناهان را مجازات دهد و از حقوق ما دفاع کند .
اینهمه سوپرمن و اسپایدرمن با همان احساسی بوجود آمده است که ننۀ من روزی هزار دفعه ما را حوالۀ دست بریدۀ ابوالفضل عباس میکرد .
من از تاریخچۀ پیدایش ادیان اطلاعی ندارم زیرا به برکت جمهوری اسلامی کتابخانه‌های ایران آنقدر از چرندیات پر شده است که طبق آمار اعلام شده از سوی خود ملایان سرانۀ کتاب خوانی در ایران شرم آور است و هیچ دسترسی به منابع خارج از کشور هم نیست . بنابراین نتوانسته‌ام از تاریخچۀ ثبت شدۀ پیدایش ادیان اطلاعی کسب نمایم اما بیگمان یکی از پیش شرطهای پیدایش حس پرستش همین علاقۀ فطری انسان بوده است که البته راجع به فطری بودنش نمیتوان قاطعانه اظهار نظر کرد . کاری هم به این ندارم که تا بحال چند نوع پرستش جور وا جور ساخته و طراحی شده است . فقط اینرا میدانم که از این خوان گستردۀ پیامبر بودن و رهبر یک دین بودن مفتخورهای زیادی متنعّم شده‌اند .
هر کس شعبده بازی خاصی بلد بود یا رموز بازی با کلمات میدانست بسرش میزد خودش را خدا و پیغمبر معرفی کند زیرا انسانها ثابت کرده‌اند که شب و روز دنبال یکی میگردند که بیاید گولشان بزند به آنها عشق و حال جادوئی بدهد و از نشئۀ بیت مشک کیفورشان کند . ما آدمها برای خودمان خدا و ملکه و بت میخریم و روزی هزار تایش را میشکنیم . آدمهای کشی و فشی گمانم معرف حضور همگان باشد . شرط میبندم اگر با یک هولوگرام یا شبیه آن خودم را فسفر بمالم و توی خیابان قر بدهم و مریخی حرف بزنم ، همین الآن و توی عصر نانو میتوانم پیغمبر یک میلیارد " نفر " شوم . اگر دانشمند یا مصلحی واقعی بخواهد اصلاحاتی بوجود آورد ...وز به کلاهش پیمانه نمیکنند ، اما اگر بگوید پیغمبر هستم بخاکش می‌افتند . زیرا از آن وقتی که در غارها میزیستند و سایه‌های افتاده بر سنگها چون ارواح خبیثه بنظر میرسید ، و از آن زمان که به ضعف خود در مقابل عوامل طبیعی پی بردند ، یاد گرفته بودند که موجودات نیازمندی هستند و همنوعان آنها قدرتی ندارند اما خدا میتواند خیلی کارها بکند و تقریباً تنها کاری که از او بر نمی‌آید اینست که خودش را نشان بدهد تا مجبور نباشند بتهای جورواجوری از او بسازند .
گفتم که بحث بر سر این نیست که این خوب است یا بد . قسمتی از اسلام اخلاقیات آن است و بنظر چیزهای خوبی در آن مطرح شده است اما من به شما ثابت میکنم که در واقع چه کثافتی در آن نهفته است . اما همیشه هم قضیه به این سادگی نیست و نمیشود راجع به خوب و بد صحبت کرد . شما اگر دنبال خوب و بدها هستید باید آثار بوجود آمده و عواقب و نتایج را بررسی کنید که یک حادثه به کجا ختم شده است .
رؤیای سبز انسانها از اینجا سر در آورد که با نام خدا یک آدم دیوانه میتوانست گازهای معده‌اش را بنام وحی بخورد ملت بدهد و آنها را آلت کند . این موضوع فی النفسه بنظر شما خوب است یا بد ؟ اگر فردا جنون ادواری حضرت امام خامنه‌ای گل کند و یک حکم جهاد بزند توی رگ ، چهل تا گواهی پزشکی نمیتواند ثابت کند که این حرف از روی جنون بوده و حکم الهی در کار نیست . البته اینرا بعنوان مثال میگویم و گرنه حضرت امام خامنه ای " روحی و ارواحنا فدا " مال این حرفها نیست . حضرت امام خمینی هم فتاوی زیادی صادر کرد اما سلمان رشدی سالم است و ککش هم نگزیده . بلکه منظورم اینست که اگر قرار باشد تابع‌النعل رفتار شود وضع همین گونه باید باشد .
آنگاه که محمد چشم بر دنیا گشود با جهانی مواجه شد که او را احترام میگذاشت . چشمان او شاید خیلی زودتر از آنچه میباید گشوده گشت و باید چنین بوده باشد . محبوبیت او را وا میداشت بزرگ و مهم باقی بماند و آثاری دیده‌ام که مبین آنست که نضج گرفتن اندیشۀ اسلام در سنین جوانی محمد بوده است . اما این زمانی بوقوع پیوست که اقتضای سن محمد بود که مصداق آردش را بیخته و الکش را آویخته باشد ، یعنی بعد از چهل سالگی که شهوات فروكش میکند و اندیشه فضائی برای حیات مییابد .
اندیشمندانه بودن شعارهای اسلام را با نگاهی به اوضاع اجتماعی آنزمان براحتی میتوان دریافت . اعراب در تضاد شدید طبقاتی دست و پا میزدند و خیل عظیم بردگان و گرسنگان بیش از هر چیز تشنۀ شخصیت و جایگاه انسانی بودند که اسلام در دیس‌های متفاوتی این خوراک لذیذ روح را تقدیم شان کرد . حتی امروز هم کسی نمیتواند ادعا کند که در تبلیغات انتخاباتیش بتواند اینگونه بر یک نیاز بزرگ اجتماع انگشت بگذارد . آن بردگان و آن گرسنگان لشگر جرار محمد بودند که شعار برابری را علاوه بر عزت و احترام بنوعی برابری در ثروت و نعمات زمینی نیز تعبیر میکردند و محمد نیز آنرا دامن میزد . لشگری از گرسنگان که چیزی برای از دست دادن نداشتند و همان غنایمی که از جنگ و غارت کفار گیرشان می‌آمد برایشان حتی زیباتر از رؤیا بود چرا که هرگز حتی بخواب هم یک انگشتر طلا ندیده بودند . حالا چه عیبی دارد اگر یک انگشت زنانۀ قطع شده هم تویش باشد ؟ بسیاری از قوانین برخورد با کفار یادگار همان دورانی هستند که محمد به وحشیان اردوگاهش باج میداد تا همچنان در خدمتش باقی بمانند .
در واقع اسلام زائیدۀ تطبیق زمانی چند عامل متفاوت بود : فاصلۀ وحشتناک طبقاتی و مظالم آشکاری چون زنده بگور کردن دختران ظلم و بد رفتاری با بردگان ، تیزبینی و زمان سنجی محمد و .. خدیجه !
آری لازمۀ هر حرکتی پول است و خدیجه در زمان درست و مکان درست سر راه محمد قرار گرفت و محمد بخوبی قدر امکاناتی را که پول خدیجه میتوانست برایش فراهم کند دانسته و گور پدر زن جوان کرده است ، آنها را همیشه میتوان بدست آورد ، شاید بیست یا سی تایشان را با هم ، اما مثل این عجوزۀ پولدار فقط یکی هست .
و دیدیم که تلافی آن شکنجۀ همخوابی با آهکی مثل خدیجه را بعداً خیلی تمام و کمال سر زنهای خوشگل شهدای صدر اسلام در آورد . این یکی از آن شواهدی ست که میگویم محمد از جوانی نقشۀ چنین کاری را داشت .
اسلام بهترین دارو برای مالیخولیای بزرگ منشی محمد بود و بهترین وسیله برای ارضاء عقده‌های نگشودۀ گرسنگان هار . این عقده هنوز هم برجاست و شاید هرگز گشوده نگردد . این وحشیگری ها با آن سبعیت هزار و چهار صد سال پیش هیچ فرقی نکرده است . به این آخوندی که از قحطی در رفته است نگاه کنید ! او اگر زنش را هم تقدیم کند آیا به همان گوزلدانی که قرنها در آن خوابیده بر میگردد ؟ معلوم است که اگر دخترش را به اسارت ببری از مرسدس بنز پیاده نمیشود دنبالش برود . معلوم است که اگر قرار باشد سینۀ مادر خودش را هم میشکافد و قلبش را بیرون میکشد تا اگر یکروز بیشتر هم شده این خواب خوش و مستی قدرت را ادامه دهد . او مرگ خودش را هم به بازگشت به آن حجره‌ها که آیت الله بی انصاف تا صبح ده دفعه سراغش می‌آمد ترجیح میدهد . این همان خطری است که میگویم نه فقط ایران و خاورمیانه بلکه دنیا را تهدید میکند . چرا که با این ویژگی و دیدگاه " شهادت طلبانه " هر کشوری که به اینان تو بگوید یا باج اهل ذمه را نپردازد یک چمدان کوچولو و یک مؤمن فقیر کافیست تا او را سر جایش بنشاند .
محمد میخواست کارهای خوبی بکند . شکی در این نیست . کارش برای اعراب خیلی مفید بود و حالا عربستان اگر نفت هم نداشته باشد همان تغییر قبله از اورشلیم به مکه برایشان کافیست و اگر پولی را که همین حجاج ایرانی آنجا خرج میکنند در نظر بگیرید به سر پدرشان هم زیاد می‌آید . بنابراین کار محمد برای اعراب کوه خیر شد و هرگز نباید فراموش کرد که او از لحاظ فیزیک اندام و ساختار ژنتیکی نوعی انسان محسوب شده و در تمام انواع این گونۀ خاص از حیات بعض احساسات انسانی امکان وجود برایشان هست .
سناریوی رسالت الهی تکالیف و نقشهای مشکلی را برای پیامبران کنار میگذارد و محمد صد البته که خودش هم باید به زندگیش میرسید و چونکه نسبت به زنهای شهدا سمپاتی داشت و در این نیز شکی نیست که از جنبۀ غیرت و "مردانگی‌"اش ...! بوده ، که آنان را در حرمسرای بی سر و ته خود جای میداد و نمیگذاشت زیر هر کسی بیفتند . از آنجا که با یک محاسبۀ سر انگشتی هم میشود فهمید که اگر هر شب قرار بوده است که به یکی ازیشان رسیدگی شود ، نوبت بین دو وعده سپوختن حدود دو ماه و نیم میشده است ، دلهای بیقرار این بدبختان بد شانس و قرار ملاقاتهای پنهانی با سایر صحابۀ مکرم اسلام میتواند بخشی از معمای وجود اینهمه سیّد اولاد پیغمبر را که فقط در دستگاه قم یک میلیون قلاده از آنها تخمین زده‌ میشوند را میتوان حل نمود . بقیۀ اینان و سادات حسینی و موسوی مربوط به بعد از حملۀ اعراب به ایران و تجاوزات به عنفی است که سربازان وحشی اسلام به دختران اسیر ایرانی نمودند و چونکه از بدو استیلا خود را سیّد( یعنی آقا و ارباب) نامیده و مردان ایرانی را عبد و نوکر می نامیدند ، بنابراین فرزندان بوجود آمده از این تجاوزات را نیز سیّد میخواندند و آن بخش از معمای سادات حسینی و موسوی اینگونه بوجود آمده است .
محمد از شهوت رانی بردگان عقده‌ای که سالها در حسرت یکشب مثل اربابان زندگی کردن و در میان چندین زن لخت لولیدن اطلاع داشت و از فکر بقیۀ مردان عرب هم غافل نبود و به آنان حق داد از وجود چهار زن عقدی بهره‌مند شوند و اگر مثل خودش دل بیقراری دارند با عرض معذرت این امکان فقط در اختیار خود و اقوام و فامیلش است که حرمسرای دائمی داشته باشند . بقیه باید از تبصرۀ صیغه استفاده کنند تا آتششان فروکش کند یا اینکه میتوانند به زنان کافر ممالک تسخیر شده مراجعه نمایند .
کدام مردی میتواند از امکانات منحصر بفردی که محمد از جانب خدا برایش فراهم کرده بگذرد ؟
قرآن در شرایطی نوشته شد که شعرای عرب در نهایت فصاحت بودند و کلام زیبا تأثیر گذار بود . بهشت و جهنم ساختۀ محمد بخوبی برای اعراب قابل درک بود زیرا بهشت مملو از حوری و شراب کوثر و باغ و کاخ بود و برای مردمانی بسبب شرایط اقلیمی یا ژنتیک و غیره شهوت پرست بوده و بسبب زندگی در کویری که یک چشمه آب میتوانست شهری برگرد خود بسازد دیوانۀ جویهای روان شراب بهشتی بودند ، تصاویر ارائه شده از بهشت بسیار فریبنده بود . جهنم نیز شامل مار و عقرب و آتش است که دشمنان طبیعی عرب محسوب میشوند و در وجود آنان میتوانست بسادگی وحشت و هراس فراوان تولید کند .
منظورم اینست که خیلی راحت میشود فهمید حتی خود محمد هم باور نمیکرد یکروز دین او از مرزهای قریش عبور کند چه رسد به آنکه از ایران نیز بگذرد والا مختصات عربی آنرا کمی تغییر میداد و بعید نبود چند آیۀ فارسی هم ضمیمۀ قرآن کند . نامه هائی هم که به اینسو و آنسو میفرستاد با احساسی شبیه نامۀ خمینی به گورباچف نوشته شده بود یعنی یک جور گنده ...وزی که آدم وقتی شهری مثل مکه یا تهران را فتح میکند بهش دست میدهد و خیال میکند حالا وقتی است که میشود حرفهای گنده زد مثل فیل .. شیر.. خسروپرویز !
افسوس که اگر و اما‌های تاریخ خیلی زیاد است والا میگفتم که اگر همان یک دورۀ کوتاه تأثیر دین در حکومت ایران نبود و نفوذ موبدان زرتشتی سیاست حاکمان را تحت تأثیر قرار نمیداد شاید حکومت مرکزی تا این حد ضعیف نمیشد و نارضایتی ها تا این حد بالا نمیگرفت که اعراب وحشی مسلمان بتوانند طمع و عقدۀ عمیق خود را آشکار نموده و جرأت جسارت به کنام شیران را بیابند . راستی اگر شکست نمیخوردیم امروز این کلمات ننگین عربی در میان ما رایج نبود ، اینهمه بدبختی نداشتیم و اصلاً نامی از اسلام در میان ما نبود . بله قضیه به همین مسخرگی است که میبینی . یک شکست نظامی باعث شده است تا خدایان جدیدی بیابیم که اصلاً راهی برای فرار از سلطۀ خود پیشنهاد نکرده‌اند .
غافلگیری اجداد ما در یک مقطع تاریخی و تداوم شرایط بوجود آمده باعث شد تا امروز چرندیات مشتی کاتب مزدور و سفارش نویس بنام تاریخ بخورد بچۀ معصوم من و تو داده شود و مردم خیال کنند خوب تاریخ که اینجوری میگوید .
اولا کدام تاریخ قربانت شوم ؟ مشتی میرزا بنویس مفنگی که شعر و شاعری میدانستند مدتها بعد از مرگ محمد تصمیم گرفتند هر چه را از محمد یادشان مانده باضافه موضوعات مورد علاقۀ اربابان به اسم قرآن بنویسند و از ترس اینکه مشت شان باز شود بعد از هر آیه یکبار هم تکرار کنند این کتاب از تحریف مصون مانده است و شاهد روباه دمش است ! مطمئنم اگر بررسی دقیقی صورت گیرد و شأن نزولات در یک جدول زمانی کنار هم چیده شود حقایق بسیاری روشن خواهد شد و فعلاً جمهوری اسلامی نان بی پولی مرا میخورد و گرنه از کار و شغل دست میکشیدم و ته و توی مطلب را سر فرصت در می‌آوردم . فرزندان خلف همین بیشرف ها بعدها و تا همین روزگار فعلی برای یک لقمه نان و... ، هر چه را ارباب سفارش داده نوشته‌اند و اسمش شده است تاریخ ! ببینید این بی همه چیزها چه جفنگیاتی را بعنوان تاریخ انقلابی که جلوی دوربین های جهانیان صورت گرفته بخورد مردم داده‌اند ؟ وای بحال آن روزگاران که شاهدی در کار نبود .
دوما عزیز من اگر خوب دقت کنی میبینی همین تاریخ ماریخ کردن ها هم بازی مورد علاقۀ ملایان است که اصلا نیازی به وارد شدن به آن نیست و چیزی را حل نمیکند . هر چقدر این فاضلاب را بیشتر هم بزنی بوی گندش بیشتر بالا می‌آید . بهتر است به موضوعاتی مشغول شویم که مفید فایده‌ای باشد . اما اگر روزی روزگاری نگران این موضوع شدی به خودم بگو حلش با من .
اگر نبود امکانات وسیعی که این عامل برای براه آوردن بی چون و چرای ملتها و تسلیم قدرت شدن آنان فراهم میکرد ، مسلم بدانید که طومار آن قرنها پیش توسط انسانهای هوشمند و متفکر در هم پیچیده میشد . چرا که هر زمان اندیشمندی جان خود بر کف گرفت و علم روشنگری در این باب را برافراشت سبوعانه مورد حملۀ متفقانۀ تمام قدرتهای حاکم واقع شد . شرکای قدرت در هر زمینه‌ای ممکنست که بین خود اختلافاتی داشته باشند اما بر سر یک نکته اتفاق نظر کامل دارند و آن بایکوت تمامی اندیشه‌های ضد دینی بهر شکل و قیمت ممکن است . طبیعی است که با چنین عملکردی تا قبل از زمان فعلی یعنی عصر ارتباطات عملاً امکان بیداری ملتها و حرکت عمومی بر ضد نهادهای دینی وجود نداشته و اعتراضات محدود نیز کم اثر بوده است .
دلیل شیوع طاعون وار اسلام . شیوه‌های سخیف تاثیر گذاری‌اش بر انسانهاست که طی فرایند پیچیده‌ای که شرح داده خواهد شد از ترس طبیعی انسانها از موهومات بهره جسته وبا سو استفاده از نقاط ضعف بشری دوام و بقای خود را تضمین میکند . چیزی که امروزه با پیشرفت دانش بشری کارائی خود را از دست داده و آخوندها در تکاپوی یافتن جایگزین برای آن هر راهی را امتحان میکنند . اما راه بجائی نخواهند برد زیرا طول عمر اسلام به اندازۀ عمر " جهل بشر " است و روزی که جامعه بیدار شود هیچ گزینه‌ای نخواهد توانست اسلام را به ریش انسانها "خصوصاً از نوع ایرانی آن " ببندد . حتی اگر برای بیرون کشیدن امام زمان یک مقنی کارکشته بیاورند باز هم از آن چاه چیزی جز گُه و نامه‌های احمقانۀ گندیده بالا نخواهد آمد . امام زمان هم دستش برای ایرانی رو شده است .
در حقیقت امام زمان اصلاً برای چشم و هم چشمی با مسیحیان که میگفتند عیسی دوباره بر میگردد اختراع نشده بود . او یک ابتکار هوشمندانه برای خلع ید از ارادۀ انسانها بود و او را ساختند تا این اندیشه در ذهن انسان مظلوم جای گیرد که باید منتظر ناجی‌ای که از غیب می‌آید نشست . باید گفت که او کارش را به نحو احسن انجام داده است و امروز توی دهن همۀ ناراضیان کلمۀ رهبر جا خوش کرده است . نفس دنبال رهبر بودن این مردم ثابت میکند که ارادۀ خود را از یاد برده‌اند و چشمشان به آسمان لس‌آنجلس است تا هخا با هواپیمای شخصی از آنجا بیاید . رذالتها را یکی یکی میبینید ؟
مثل ورد زبان ، مثل یک قسم سخت ، مثل یک فرهنگ متعالی ، مثل یک گمشده‌ای که با یک تیم نجات کارآزموده و با ردیاب پیشرفته حتماً میشود پیدایش کرد آنرا برای من وتو طراحی کرده‌اند و عنقریب رشتۀ دانشگاهیش را هم جزو آموزش عالی کشور میگذارند . دکترای امام زمام زمان شناسی .. !
چنین حماقت و چنین فریب کودکانه مگر چقدر دوام می‌آورد ؟
با این وجود نمیبایست منتظر زمان نشست . اسلام علم و دانش بشری را بعنوان دشمن طبیعی خود بخوبی شناسائی کرده و چون راهی برای توقف روند آگاهی نمیشناخت بیرق عالم پروری و دانش دوستی برافراشت و از سوی دیگر بضرب زر و زور دانشمندان را به همراهی خود وا داشت و برای تداوم جهل مردم از هیچ کاری روگردان نبود . تاریخ لبریز از خون بر زمین ریخته شدۀ عالمانی است که تسلیم نشدند و با خرافات و تلقینات مسموم آخوندها به مبارزه بر خواستند و جمهوری اسلامی ایران فرزند خلف آن جنایتکاران است که در اعمال اختناق و ترور افکار روشنفکرانه دست همۀ جلادان تاریخ را از پشت بسته است و در مواجهه با چنین بازیگر بیباکی که همه چیز را فدای بقای خود میکند دست روی دست گذاشتن اشتباه و خیانت به وطن است . ( من این را خیانت به انسانیت می دانم ) زیرا این یگانه لایقان تصاحب نام شیطان که بسیار فراتر از آنچه مفهوم این واژه است ابلیس هستند ، به لطائف‌الحیل نجبای ما را مجبور به تسلیم و سکوت نموده‌اند ، مردمان را با توسل به فقر مالی و معنوی مجیز گوی خود ساخته‌اند ، جهانی را به آشوب کشیده و از آب گل آلود ماهی میگیرند ، و عنقریب تمام مفهوم انسان را واژگونه ساخته و بی اساس جلوه خواهند داد . اینان آنچنان بی شناسنامه و از همه رنگند که گمان نمیرود قرنهای مدیدی از زمان برای شناخت تیره و گونه‌اشان کافی باشد و شاید هرگز نشود در هیچ دسته و گروهی طبقه بندیشان کرد . این اعمال جنون آمیز، این عقدۀ عاصی که گوئی هرگز آسودگی و گشایش نخواهد یافت و این کینه حرص آلود از بشریت چگونه و با کدام واژه قابل تفهیم است ؟ این کدام زخم عفونی است که هرگز التیام نخواهد یافت و خواب و آرام از ایشان سلب کرده است؟ مجهولات بسیاری را اینان برای گونۀ انسان به ارمغان آوردند .
رویای سبز لجنی را همه میتوانند درک کنند اما درک روشن و مصور بازگشت از در دوم نیازمند زمانی شاید تا پیروزی است . من کاراکتر های رمز آلودی چون { الم ، طه ، ن ، یاسین } را نبوغ آشنا و ملموس ذهن قابل درکی میدانم که کاملاً انسانی ست و از رگ گردن به انسان نزدیکتر است . نه تنها اثری از ما وراء در آن نیست بلکه کاملاً پیداست که خلاء ذهن تئوریسین به این وسیله داکیومنتی را ساخته است که بتدریج پر شود .
اگر میشد انگ ربوبیت را از قرآن زدود و چون اثری انسانی به آن نگریست حتی میشد آن را در ردیف قابل اعتنایی از لحاظ نوع نگارش قرار داد . بنظر من میتوان این کتاب را از لحاظ نوع نگارش و ادبیات بکار رفته در آن نمونۀ خوبی از افکار اعراب محسوب کرد و از نظر تحقیقی دارای ارزش است . همچنین از نظر ایجاد هماهنگی با زمان خود و داشتن انسجام ساختاری در ارائۀ یک تز میتوان این کتاب را نبوغ آمیز توصیف کرد و هر چند آمیختگی ش با جنایت طویلی به نام اسلام از آن تصویری مخوف ساخته است اما من نمیتوانم منکر نبوغ کثیف آن باشم . اگر از اول میشد که نویسندۀ واقعی ( مسلماً کار محمد نبوده و بعداً سر صبر آنرا نوشته‌اند ) آنرا معرفی کنند شاید در دوم گشوده میشد و مشتاقان تاریخی بسیاری آنرا بررسی میکردند و خوانندگان آن چند برابر زمان فعلی بود .
انسان هزار سال پیش شایستۀ چنین تحقیری بود که کتابی چون قرآن را بنام وحی بخوردش دهند زیرا عقلش نمیرسید و بایستی او را ترسانید ، اما چنین برداشت حقارت آمیزی از انسان امروزی کمی بنظر بی انصافی می‌آید .
شما ببینید این جنایت الوهیت از کجا سر در می‌آورد که در تفسیرهای ساده و کوچه بازاری ما از یک اندیشه نیز خود را قاطی میکند و تر میزند به تلاشهای مغز انسان . من جمله‌ای میگویم و او میگوید : این اندیشه برای انسان خطرناک است . میگویم اما این خود از یک خطر بزرگ دارد حرف میزند ، میگوید : مالیخولیا .. ! میگویم نمیتوانی حتی یک دقیقه ببینی به کجا اشاره میکند ؟ میگوید آخر فوج را که دیدی چشمهایت را ببند . میگویم تو که هنوز چیزی ندیده‌ای ، میگوید تو هرگز چیزی نخواهی دید ..
و همینطور این دور باطل کوچک که تکرار میشود و یک دایره بیشتر ندارد و در نقطۀ آغاز گیر میکند . یعنی این آدم اصلاً نمیتواند خلاقیت و توانائی و بعد انسانی قدرت را باور کند و نقطۀ کانونی نگاه او نیمۀ خالی لیوانست . این تحقیر آشکار انسان است و غارت هر آنچه او را از حیوان متمایز میکند . اگر وقت داشتم سر این نخ را میگرفتم تا ببینید آیا به نقطۀ بای بسم ال‌له ختم میشود یا نه ؟ آن خطری که من از آن حرف میزنم و مجبورم از گیس صغری و پشم کبری نمونه بتراشم در حقیقت از اینجا سر ریز میکند که : پیر من ، این آتش به عدل پنبه افتاده و از زیر دارد میرود و شما فقط دودش را میبینی . این مشکلات اقتصادی و بقیه ، ظواهر کوچک و بی اهمیت فاجعه هستند . خطر اصلی نوع این تفکر است که اعتیادش سنگین تر از کوکائین و نشئه‌اش هپروتی تر از کراک است و روح را از درون تبدیل میکند به همان موجودی که خودش نقاشی کرده و اسمش را گذاشته است شیطان .
آدمی که نوکر حسین است و سگ درگاه است هیچوقت آدم نمیشود . همیشه خود را مجبور میبیند برای بخشش و استغفار مثل سگ زار بزند یا روزی پنج وعده برای یک لقمه نان تعظیم کند . این تعظیم برای ارباب هم تکرار میشود زیرا آنچه از ایندو بدست می‌آید یکی است و هر دو در موضع مشابهی هستند . او باید هر گامی که بر میدارد به این قضیه متصل باشد و همیشه هوار کند که خدایا یک آن مرا بخودم وا مگذار تا هرگز نتواند بپرسد چرا یک لحظه از شر تو راحت نیستم ؟ دائماً باید این سگ بی مقدار خدا و امام نقی و امام خمینی با خودش تکرار کند لا یمکن الفرار من حکومت ارباب . زیرا این اندیشه آنقدر با روح انسان بیگانه است که یک لحظه غفلت از این تلقینات میتواند به قیمت عصیان او تمام شود . شما باید از بدو تولد توی گوشت اذان خوانده شود و از نه سالگی جهنمی باشی و روزی پنج نوبت اذان بگوئی و برای هر شب و روز و ساعت زندگیت یک " دعا " یی باشد تا بخوانی ازدواجت و حتی مرگت به یک مراسم مذهبی تمام شود . شما یکروز بعنوان آزمایش تمام نمازها و ادعیۀ مربوطه را انجام بده تا ببینم آیا واقعاً فرصت میکنی سرت را بخارانی ؟ تمام پولهایی را که باید اِخ کنی محاسبه کن ببینم به گدایی می‌افتی یا نه ؟
اگر این مزخرفات را جدی بگیری اولین خاصیتش اینست که باورت نمیشود آدم خودش توانائی دارد و اگر به یکی از امام ها بگویم این نتیجۀ بلافصل فلسفۀ نیاز است و راز و نیاز چنین رفلکسی را در روح ایجاد میکند سریعاً این منطق را پیش میکشد که خدا آن جور گفته است و بشر گناه خودش است که اینجور برداشت میکند ! ؟
باید گفت که : همین برداشت انسان است که کل قضیه را رقم زده است و این برداشتی که انسان میکند تنها چیزی است که باید مهم باشد زیرا همۀ این حرفها لاتمم مکارم اخلاق آمده است و با این شعار انتخاباتی خودش را جا کرده است ، وقتی مطابق آنچه باید باشد نتیجه نمیدهد و برداشت انسان اینجوری از آب در می‌آید نمیتوانی مجبورش کنی مغزش را بفرستد گارانتی .
پزشکان هزار جور خواص یک دارو را زیر و بالا میکنند و مخلفاتش را کم و زیاد میکنند تا نتیجه‌اش برای انسان مطلوب و مفید باشد . وقتی نتیجه‌اش خوب نباشد دارو را عوض میکنند نه انسان را .
باید بفهمی ابلیس واقعی از کدام پنجره دارد میخ نگاهت میکند و تو نمیفهمی .
صفحۀ شطرنج اگر بزرگتر از میدان دید باشد کاسپاروف هم نمیتواند از کسی که بالاتر ایستاده و بر صفحه احاطه دارد بازی را ببرد وقتی آیات میگوید که از فهم تو خارج است ، با هزار و چهار صد سال پیش حرف میزند که زیاد قضیه را جدی نگیرد و به آن مثل پند پدربزرگ نگاه کند . نمیتوان همچین حرفی را زد و توقع داشت عرب وحشی آنرا بفهمد ، باید در لفافه گفت و مثل ا ل م .
بسیاری از آیات معلوم نیست که از درون محمد بیرون ریخته یا از کس دیگری است زیرا در وجنات محمد نمی بینم تعدیلاتی را که مثل همین رموز سحرآمیز یکدفعه وسط معامله سبز میشود را گفته باشد . یک آدم منطقی با کسانی که بعدها به صرافت افتادند از قول محمد این کتاب را بنویسند رفیق بوده و آنها را روگیر کرده است که این فضاها را ایجاد کنند تا شاید وقتی که مثل امروز قضیه از جای باریکی سر در آورد بشود چیزی لایش چپاند و بخورد مردم داد تا بفهمند در دومی هم هست .
پند پدر بزرگ نهایتاً میتواند محترم باشد اما مانع ابتکار عمل خودت نمیشود . محمد هر جور که نگاه کنی زیاد هم مجنون نبوده اما حرفهایش مسائلی را مشخص میکند که نمیتوان گفت کمتر از زرتشت بوده ولی از نوع منفی . حالا چرای بزرگ ماندگاریش را فکر میکنم گفته باشم که وسیلۀ خوبی در دست همۀ آدمهای رذل بوده است . در هر صورت طبیعت پر از جلوه های بشریست و .. دل هر ذره را که بشکافی ، آفتابیش در میان بینی .
ضمناً فکر میکنم حالا فهمیده باشی وقتی میگویم با این اندیشه حتی محمد هم یکجورهائی برایت جالب میشود یعنی چه ؟ و چه جوری این اتفاق می‌افتد .
افسوس دارم از اینکه مجبورم بساطم را جمع کنم . اما باور کنید تا همین جایش به قیمت گرسنگی زن و بچه تمام شد و فردا باید بروم کارم را از سر بگیرم . شاید فرصتی فراهم شود و این بحث را یک مقدار تخصصی تر و مستند تر در قالب جلد دوم تقدیم کنم . شاید هم تا آنموقع آنقدر صداهای دیگر این حرفها را تکرار کنند که دیگر نیازی به من نباشد . ایمان دارم اگر این کتاب را خوب مطالعه کنی آنوقت مغزت برای پذیرش مطالب اصلی و کتابهای امثال دکتر کامران آماده میشود . این تمرینی است برای درک مطالب اساتید . من از کمترین نویسندگان این وادی هم کمترم و این تعارف نیست و کاشکی دروغ بود اما نیست . کسانی از این وادی سخن میگویند که مغزشان آنقدر اورژینال است که از قید خرافه آزاد شده و رهائی از قید تلقینات هزار ساله کار هر ننه من قمری نیست . از این لحاظ من چون " استثنایی " بوده‌ام مؤفق شدم و این یک بار است . خلاصه بزرگان سکولاریسم بی ادبی مرا ببخشند .


نقدی بر فلسفۀ موجود
در اینجا آنچه را عملاً مثل یک فلسفه فراروی من است بررسی میکنم . منظورم آن چیزی است که بعنوان راه و روش زندگی توسط من پذیرفته شده و بدان عمل میگردد و اگر این اسمش فلسفه نیست معذرت میخواهم زیرا معنای کلمۀ فلسفه را نمیدانم ولی اجازه بدهید کماکان به آن بگویم فلسفه .
به کسانی که شرایط ایران را با الفاظی چون ملی مذهبی توصیف میکنند از این لحاظ حق میدهم زیرا با این بعد گسترده‌ای که فرامین اجتماعی اسلام دارد و نگاه متمرکز مردان دینی ( که اکثراً حاکم سیاسی نیز بوده‌اند ) به مقوله‌های سیاسی عجیب نیست که فلسفۀ زندگی ایرانی شدیداً متأثر از اسلام باشد . اسلام توسط شیخ و ملا جوری خودش را در متن هر حرکتی جا داده است که تصور بیرون کردن او از این حیطه نام گناه را بخود میگیرد .
آمیختن یک ملا با ازدواج از قرنها قبل از اسلام توسط ملاهای ادیان دیگر باب شده بود اما حرص و طمع ملای مسلمان چیز دیگریست و او در این زمینه دارای نبوغ است . پای ملا را باید که از هر زمینۀ زندگی برید و خصوصاً از دایرۀ ازدواج . حساسترین حرکت یک انسان از بعد نقش او در جامعه ازدواج است و بجای آخوند میبایستی که تشکیلات ویژه و فراگیری تنظیم امور مربوط به آنرا بعهده گیرد . هدف از این تشکیلات علاوه بر خاتمه دادن به حضور بی‌معنا و کاملاً مخرب ملا و مذهب در ازدواج ، نظام بخشیدن به تولد کودکانیست که محتاج حداقل استانداردهای زندگی هستند و پدر و مادر آینده پس از تصمیم برای ازدواج نیازمند کنترل ، آزمایش ، آموزش و کمکهای مقدور هستند تا بتوانند تصمیم خود را عملی سازند .
من از سالها پیش نگرش ایرانی را به مقولۀ ازدواج ارزیابی نموده و آنرا دچار اشکالات اساسی دیده‌ام که با جرأت میتوان گفت تماماً زائیدۀ اسلام هستند و اعمال کنترل قانونی بر آن نیازمند پشتوانۀ فلسفی قوی و قابل مقابله با اسلام است . خوشبختانه با توجه به اهمیتی که پیشگیری از ناهنجاری ها قبل از وقوع واقعه دارد انجام آنرا ممکن میبینم و این بدلیل آمادگی ذهنی ایرانیان است که در مواجهه با روشن بینی عصر حاضر ایجاد شده است . این مطلب را حتی با توجه به عادات مرد ایرانی در منزل عرض میکنم .
مرد ایرانی آموخته است که با زنی زندگی کند که دست پروردۀ اسلام و سنتهای کهنه ( و نه قدیمی ) است . شاید ندای حقوق بشر نیز بهمین علت از مرز قطور ایران عبور نمیکند . در این باره میشود گفتنی‌های بسیاری گفت که مجالی جداگانه میطلبد و تنها بذکر این میپردازم که اگر آنسان که دکتر رامین کامران نیز معترف هستند که جز لائیک بودن برای ما چارۀ دیگری نیست ، بخواهیم تلاش کنیم تا لائیک جزء لاینفک حکومت آینده باشد ، میبایست بپذیریم که مردان و زنان ایرانی رنج آموزش زندگی در کنار هم بصورت دمکراتیک و سکولار ، بدون درگیری و برتری جوئی را بخود هموار کنند . این مشکل‌ترین قسمت دموکراسی در ایران است .
همین الآن هم بسیاری بر این توهم هستند که در حال زندگی در جوی دمکراتیک هستیم .
من ساختار سنتی خانواده در ایران را بسیار میپسندم و ایمان دارم که با نیم نگاهی به ضرورتهای زندگی مدرن و ایجابات زمان ، همین سیستم سنتی با عملکردی بسیار عالیتر از فرهنگ بیگانه در زندگی مرد و زن ایرانی اعمال نقش خواهد کرد ، حتی اگر ساکن اروپا یا آمریکا باشند . ابداً صلاح نمیدانم که در این وادی به مقولۀ جداسازی تأثیرات اسلامی وارد شوم چرا که هیچ تضمینی برای نهادینه شدن آنچه میخواهد جایگزین شود نیست . ساختار خانواده در برخورد با اسلام بسیار نزدیک به دیدگاه اصیل ایرانی از آن متأثر شده است ، چنانکه من ترجیح میدهم اسلام در خانواده را متأثر از روحیۀ ایرانی بدانم و معتقد باشم که در اینجا نیز اسلام در مواجهه با غنای دیدگاه خانوادۀ ایرانی رنگ باخته و ایرانیزه شده است .
توجه کنید که این موضوعی بسیار ظریف و نیازمند وسواس و توضیحات حاشیه‌ایست .
اسلام با تکیه بر بدیهیات ذهن انسان و ثبت آن در یک مجلد بنام قرآن در واقع خود را در مقام واضع و مبتکر اولیۀ آنها معرفی میکند و من به این میگویم موج سواری . اگر هم قوانین یا احکام بیسابقه را در این میان زیر نظر بگیرید میبینید که همان مواردی هستند که اعمال آنها فریاد تمام سازمانهای بین‌المللی حقوق بشر را در آورده است . بنابراین با اطمینان کامل میتوان ادعا کرد که بشریت هیچ نیازی به اسلام یا آخوند ندارد و دارائیهای حسی هر انسان برای پیشبرد اهداف زندگی کاملاً کافیست . منتسب کردن خوبیها و بدیهای اعمال آدمی به الهیات در واقع اثری جز تضعیف عامل انسانی نداشته و این حقیقت را لااقل بیست و نه سال است که تجربه کرده و زیر ذره‌بین بعینه میتوان دید . نیازی به معارضه و تعصب در هیچ یک از وجوه مطالبات انسانی نیست و در واقع اینرا نیز میتوان بصورت بارز در وقایع زمان دید که تمام اعتراضات به دیدگاههای انسانی از جانب جناحهای قدرت بوده و کسانی بدان مبادرت میورزند که مثل ملاها نان شبشان را از این راه بدست می‌آورند .
ذهن آدمی آنگاه که خود را از درک یا وارسی هر دادۀ دیگری عاجز ببیند دو دستی داشته‌های خود را میچسبد و چشم بر هر منظرۀ دیگر میبندد . فلسفۀ پیدایش تعصب در انسان اینست و آدم متعصب در واقع بیش از آنچه قوی باشد ضعیف است و زودتر از آنچه خود فکر میکند مواضعش را ترک میکند و تغییر مرام میدهد . تعصب موقوف . من حامی متعصب را نصیحت میکنم در افکار خود بازبینی کند . خودم بصورت میانگین هفته‌ای یکبار سری بخود میزنم و حال و احوالی میپرسم . کمتر به موردی برخورد کرده‌ام که بتوان با یقین کامل آنرا غیر قابل شک دانست و به آنان که خیال میکنند به چیزی تعصب دارند که شایستۀ هواداری متعصبانه است باید بگویم که سری به تاریخ بزنید تا باروی فروریختۀ اندیشه‌های بسیاری را بیابید . گورستان تاریخ مملو از آدابی‌ست که زمانی آخرین مرز نوع خود محسوب میشدند .
نیازی به پیروی از اسلام یا هر دستورالعمل خاص دیگری نیست و فقط قانونی که بر اساس آخرین متد و بهترین مصلحت ممکن با نگرش به زمان وتمام زوایای روح سالم انسانی تصویب شده باشد ، بصورت یک فلسفۀ کاربردی و تبیین کنندۀ وظایف ملی عناصر میهنی ( در راستای نیل به هدف متعالی و مشترک جامعه ) لازم‌الاجراست .
ما بعنوان انسان هر یک در درون خود خورشیدی داریم که باید کشف شود و در اینصورت تمام اخلاقیات و ابعاد تربیتی ادیان در مقابل ما کم می‌آورند . این فلسفه از بیگ بنگ ببعد در درون همۀ ما بوده است و اکتسابی یا ابتکاری نیست . آن فطرتی که فلاسفۀ مزدور اسلام آنرا شناخته و مال خود کرده بودند ، در حقیقت همینست . این اولین دارائی انسان است و میباید از آن زنگار بزدائیم . این نگرش همیشه برای زمانۀ خود بهترین است زیرا در تماس دائم با انسان بوده و از آنان نیرو میگیرد و به آنان نیرو میبخشد .
گمانم نظیر چنین فرایندی است که در خورشید انجام میشود و خالق صورت دوم حیات است . شق اول حیات و راز کائنات را کسی هنوز نمیداند و نادانسته‌ها را من هم میتوانم از آن خود بدانم .
اگر در سراسر حیات یک واقعۀ توجیه ناپذیر و خلاف قوانین طبیعت رخ میداد من بالشخصه بمعجزات ایمان می‌آوردم . وقاحت آخوندیسم این قوانین لایتغیر طبیعی را برهان نظم مینامد . اما اگر همه چیز را بخالق نسبت دهیم بدیها نیز طبیعتاً ازو خواهد بود و بیشرفان عناوینی چون { بنام خالق خوبیها } را برای کمرنگ نمودن تأثیر این سؤال ترویج داده‌اند ،اما اگر اندیشه کنید قابل درک است که بعد از باور لیاقت انسان اخلاق و حتی ادیان نیز در خدمت تعالی انسان قرار میگیرد و بی تعصب میتوان خوبیها را سرند نمود .
این جوهرۀ عملی ترین راهکار برون رفت از بن بست فعلیست و در طول عمری که با مقولۀ فرهنگ و هنر عجین بوده‌ام ایمان دارم اندیشمندان این وادی راه تعالی خود را در آن خواهند یافت . . عشق را می‌یابند .. و اینرا با عرفان و شور درونی انسان همراه و همدم خواهند یافت . با همین نگرش است که من از همه چیز نوعی الهام میگیرم و آلترناتیو ایرانی را در ابعادی فراگیر میبینم که وحدت تمامی اقوام را ضامن میشود . حکومت آینده با الهام از اینگونه اندیشه‌ها حضور مساوی تمام اقوام را در واقعیترین و سکولارترین شکل آن در تصمیمات میهنی پیاده خواهد نمود .
آزادی یک مفهوم مقطعی‌ست و باید دید که ظرفیت پذیرش آن در چه حدودی است و البته تعیین مرز قدرتی و زورکی برای هر چیز همان اشتباه تاکتیکی جمهوری اسلامی است . این ملت است که از راه تجربۀ گام بگام میتواند مرزبندی ها را تشخیص دهد . آگاهان و روشنفکران اعم از مسئول یا مشاور با جلب اعتماد ملت صرفاً اطلاعات لازمه را در اختیار میگذارند .
مخالفان حکومت دینی خود نیز بورطۀ اشتباه جمهوری اسلامی افتاده و به القای اجباری آزادی میپردازند ، اما اینگونه مسائل از دید یک قانون مترقی تماماً اختیاری و منوط به خواستۀ جوامع که از طریق سخنگویان اعلام میشود هستند .
آدمها باید مجاب شوند و نه وادار . مبارزه با کششهای درونی اولین وظیفۀ یک رهبر است . رهبری قدرت یا مقام نیست و یک جایگاه اجتماعی است که عموماً از میان اساتید آکادمیک و دانشگاهی و نیز محققان و نویسندگان دارای مقبولیت و جایگاه بین‌المللی ظهور میکند و از سوی هیچ مرجع حکومتی اعلام و حمایت نمیشود . معمولاً بعید است که یک فرد بتنهائی چنین جایگاهی را صاحب شود و همواره جمعی از نخبگان در موضع نظریه پردازی هستند که بیشک نگاه حقوقدانان و نویسندگان قوانین به جمعیّت آنان خواهد بود . ارزش توصیه شده به عناصر میهنی صرفنظر از وظیفه و مسئولیت آنان ، داشتن ویژگی روحی پذیرش کار بهتر است و من خود را چنان تربیت نموده‌ام که فاصلۀ بین فهم و درک کار بهتر و قبول آنرا به یک ثانیه رسانده‌ام و برای کاهش این زمان تمرینات سختی را دنبال میکنم . آمادگی انجام با توانائی و مؤفقیت در انجام یک کار دو مقولۀ متفاوت هستند .
فقط اینگونه پیشنویس ها ملکه و پیش شرط ذهنی ما هستند . من برای فرا گرفتن بهترین راه از همه تلاش میکنم و خود نیز نظرمند هستم . انتخابات با تبلیغات مساوی و با حد و مرز عرفی تنها قانون ثابتی است که کشف کرده‌ام .
داشتن قدرت تسلیم یا تمرد فقط پس از گفتگوی کافی قطعی میشود و گاهاً قابل بازگشت است . متمرد بجز شخص خود بازیچۀ دیگری نباید داشته باشد . قبول مصلحت جامعه یا عدم آن تسلیم یا تمرد را معین میکند .
فلسفۀ آلترناتیو میبایستی در اولین نمایش خود ، تدوین شده و دارای خصوصیات فراگیر نظیر آنچه اسلام فراهم نموده است باشد . وقتی کسی حق مخالفت نداشته باشد تمجیدات مشکوک خواهند بود . بیشک بهترین راه مبارزه با اسلام خیزش هوشمندانۀ مردمی در قالب عرفی آنست و این حاصل نمیشود مگر با بمیدان کشاندن چهره‌های جدید و نمایندگان صالح هر دسته و طبقه . هماهنگی تمام شئون اجتماع نظیر فرهنگ و هنر و ادب با فلسفۀ جایگزین میباید تحت شرایط آزاد و با تصویر سازی ، زاویۀ دید و اصلیتر از همه اینکه " اصلاً اصراری بر اینکه من درست میگویم نیست " باشد و گرنه مفید نخواهد افتاد . نظرات طرف مخالف حداقل بعنوان یک واقعیت پذیرفته شود و شرط این آنست که گوینده را متوجه کنی نظراتش تا چه حد برای خودش قطعی هستند .
سؤال کننده باید جواب بگیرد و سکوت مفهومی جز یک اشکال پنهان ندارد . موارد امنیتی محدودی وجود دارند .
من عمیقاً معتقد هستم که باید برای مبارزه از هرآنچه در توان داریم استفاده کنیم و از آنجا که اسلام بزرگترین دلیل ایجاد و اتکاء اینان و یگانه بهانه‌ای است که برای توجیه خود می‌آورند ، مبارزه با آن را دستور کار خود میدانم و در این راه با نمایش چهرۀ واقعی اسلام عمل خواهم کرد و ایمان دارم که همین کافیست . هیچ چیزی چون پرده برداری از باطن این دین آنرا نابود نخواهد کرد .
اگر در محضر مردم شریف و ساده دل این خاک نجیب ماسک از چهرۀ پلید اسلام برداشته شود خواهیم دید هیچ نیرویی وجود ندارد که آخوندیسم را نجات دهد و این عرب زادگان "برای همیشه " به زباله دانی تاریخ خواهند پیوست.
انسان امروز را نمیتوان با استدلالهای قدیمی فریفت . آنچه برای انسان امروز فریبنده و جذاب است واقعیات و حقایق انکار ناپذیری هستند که مبتنی بر تائیدات علمی و عقلی باشند .
من فلسفه‌ای را پیشرو ، مترقی ، و قابل قبول و کارساز میدانم که حول محور انسان و قابلیتهای بی پایان او تشکیل شده و متضمن هویت فطری و مطابق با ماهیت ذاتی او باشد .
چنین اندیشه‌ای اگر با دمکراسی در جایگاه سیاست گذاری و تدوین قوانین راهبردی قرارگیرد قابلیت آنرا خواهد داشت که مطابق با تحولات از انسانها و دستاوردهایشان محافظت کند و بستری مناسب برای رشد و تعالی انسان فراهم سازد تا با حداکثر توان در خدمت جامعه و سیر حرکتی آن بسوی هدفهای مقطعی و نهائی قرار گیرد .
و برای ایران امروز .. این میتواند نوشداروی قبل از مرگ سهراب باشد . زیرا ایرانی در مقابله با بلایائی که هر از چند گاه بر سرزمینش نازل شده‌اند شکیبائی و مقاومت بی نظیر خود را نشان داده است و بر جهانیان ثابت نموده است که میتواند فرزند خلف مام میهن باشد فرزندان ایران وارثان کورش و شاهنامه و آتش‌اند و اگر چه هیچگاه در بوته آزمونی چنین مهیب نبوده‌اند اما جای تردید نیست که از این میدان نیز سربلند بیرون خواهند آمد .
من امید و اشتیاق فراوان دارم که آریائیان به اتکای تاریخ و تمدن سراسر افتخار و غرور خویش ملک جم را پاسدارانی شایسته باشند و نگاه نگران اجداد کبیرمان را آرامشی دوباره بخشند زیرا باورش مشکل است که زیر یوغ تازیان به ننگ " تسلیم " و زبونی تن دهیم و ایران... سرزمین دلیران ، کنام پلنگان و شیران ، همچنان لانه روبهان و سگان باشد.
تغییر حکومت ، براندازی رژیم یا روی کار آمدن دولتی دیگر هیچکدام نمیتواند برای ما علاج قطعی و پیروزی نهائی محسوب شود زیرا تا زمانی که افکار عمومی روشن و مترقی نباشد همیشه بیم آن هست که خرافات و فریب دوباره سایۀ سیاه خود را با چادری دیگر بر سر ملت بیاندازد و اولین وظیفه ملی پیشگامان مبارزه با سیاهی ، تلاش برای تنویر افکار و ارتقای سطح دید جامعه است و این تلاش تا حصول آزادی افکار مردم از قفس ادیان و خاکسپاری خرافه و موهومات ادامه خواهد یافت .
این یک مانیفست کامل است که چند خطی از آن آورده شد و اگر مشکلات خصوصی نبودند میتوانستم بشکل کاملتری آنرا بریش منتقدان ببندم . اگر فرصتی دست داد این بخش را بصورت مجزا و کامل ارائه میکنم .

گزارش
ثبت عقاید و نظرات مردم که در صف اتوبوس یا نانوائی یا کریدورهای شلوغ ادارات و انتظارهای طولانی بیان میشود ، در حقیقت ثبت آن چیزی است که واقعیت ملموس زیبنده ترین نام برای آنست و ابداً کم اهمیت نیست بلکه اعتقاد قلبی من آنست که هر چیزی غیر از این بنوعی تصنعی است و هرگز چون این شایستگی مرجعیت و نظریه پردازی را ندارد.اما کاملاً لازم میدانم اینرا با اصرار بگویم که اگرچه قسمت اعظمی از نظرات شخصی من بهمراه نقل قولها آمده‌اند و تفکیک ایندو حتی برای خودم نیز مشکل است اما بهیچوجه قصد یک تنه بمنبر رفتن را نداشته و همچنان که در تمام طول زندگی‌ام ،در اینجا نیز بدنبال کشف حقایقی هستم و امیدوارم چنانچه اشتباهی در گفتارم هست و کسی میتواند آنرا ثابت کند لطفاً از دلایل خود بنده را نیز مطلع سازد چه آنکه همیشه در مقابل حقایق تسلیم مطلق بوده ام . در این بخش گزارشاتی از وضعیت موجود فعلی در اجتماع را آورده ام که شامل بعضی مشخصه های بارز است و نمی خواهم مثل یک داستان مهیج منتظر دیدن چیزهای جالب توجهی در آن باشید .چرا که این نوشته یک رمان یا داستان نیست و من اصولاً با آنچه زرق و برق دارد یا کسی که دنبال نقاط خاصی میگردد مخالفم .به این معنا که داشتن چنین دیدگاهی موجب می شود که مثلاً نوشته‌های این فصل مطالبی معمولی و نه چندان شایان توجه جلوه کند و این غیر منصفانه است خصوصاً از دید کسانی که من برای بیان مشکلات و اوضاع اسفبارشان تلاش میکنم و شدیداً برایشان مهم است که مشکلات آنها در صورت بیان ، چه واکنشی را بر می انگیزد .

الآن که مشغول تایپ این نوشته هستم ساعت سه بعد از ظهر است و همسرم بدلیل بیماری سرکار نرفته سه تا آمپول هم به تجویز پزشک زده است تا بتواند استراحت کند .اما یکی از همسایه‌ها بساط روضه خوانی دارد و نراد میخواهد به ایشان بگوید : خب محترم..!؟ چه نیازی هست تمام محله این طبل و شیپور تعزیۀ مورد علاقه شما را بشنوند؟ البته شاید با اینهمه پوستر تمام رنگی مهندس....که به در و دیوار خانه‌اش چسبانده و انتخابات شورای شهر،بی ارتباط نباشد اما به هر دلیل ،این از آن دسته " نقض حقوق بشر "هائی است که فقط در فرهنگ اسلامی رخ می دهد.

اکنون جریان انتخابات خبرگان و شورای شهر را از تلویزیون بطور زنده پخش می کنند .خانم مجری بی تجربه بعد از مصاحبه با چند نفر از زنهای معلوم الحال سعی کرد با چند قیافۀ معمولی هم مصاحبه کند . اما هیچکدام از آن خانم ها حتی با خواهش و تمنا هم حاضر به مصاحبه نشدند.بعد حادثه‌ای اتفاق افتاد که گویا تر از هر چیزی پشت پردۀ انتخابات در این مملکت را نشان داد خانمی آمد و بعد از آنکه سختیهائی را که بخاطر رای دادن متحمل شده بود را بیان کرد سعی کرد توضیح دهد که صاحبخانه‌اش همان شب میخواهد از خانه بیرونشان کند . اما صدای گزارش قطع شد و آن شخصی که در استودیوی چهارده میهمان آقای خیابانی بود گفت که بعلت نقص فنی گزارش قطع شد. حاضرم شرط ببندم جواد خیابانی از آن آقای مهمان برنامه خواهش کرده بود این دروغ را بگوید زیرا با تمام اوصاف خیابانی آنقدر پررو نیست که اینکار را بکند . بله آن زن بیچاره و خیلی‌های دیگر بدلیل چنین مشکلاتی به مراکز اخذ رای مهم می‌آیند شاید آنجا آدم مهمی را ببینند و با اثبات وفاداری از او بخواهند بدادشان برسد . مسلمأ مشکل آن خانم چند وقتی هست که آغاز شده و آن خانم محترم مثل خیلیهای دیگر که خود شاهدشان بوده ام مدتهاست از کمیتۀ امداد و سایر مسئولان درخواست کمک کرده است وجوابی نگرفته است

.همین الآن ساعت هفت و نیم صبح است و کانال یک برنامه نسیم شمال را پخش می کند.بخوبی به همان مطلبی که می خواستم اشاره می کند که فریبکاریهای رذیلانۀ رژیم است. چند دقیقه‌ای به ابعاد مسئله فکر کردم و دیدم اگر بخواهی لیستی از این رذائل اخلاقی را تهیه کنی بمعنای واقعی و شوخی در رفته هفتاد من کاغذ میشود .

مبارزه بطور طبیعی به راههای مختلف کشیده میشود خصوصاً اگر بدون لیدر و رهبر شاخص باشد . فعلأ رژیم نان بی مهرگی و بی چهره‌گی مخالفان را میخورد . داستان غلبۀ اسلام در اوضاع نابسامان ایران تکرار میشود . این پیروزی فعلی را نباید به حساب جمهوری اسلامی گذاشت . مبارزان باید که هوشیار باشند و از این شکست نهراسند . خصوصاً که تمام فرصت طلبان با زمان سنجی مناسب وقت را برای کسب امتیاز مناسب دیده و ملا حاتم بخشی میکند . از جیب ایران منافع آنان تامین میشود و یک دولت قدرتمند هرگز به آنان چنین باجی نخواهد داد . مگر دیوانه‌اند که بضرر ملا کاری صورت دهند ؟ آرزوی همیشگی آنان ، تداوم وضع فعلی ایران تا ابد است . وضعیتی که خائنان زمام امور را در دست گرفته باشند و برای خود تائیدیه بخرند . آنها که متوجه شده‌اند اوضاع از چه قرار است آرام و قرار ندارند و بی تابانه سعی در بیداری هموطنان دیگر دارند . از اتوبوس و تاکسی و مترو و نانوائی گرفته تا اجتماعات گاه و بیگاه فامیلی عرصۀ تلاش اینان است . هر جا که دستی بدهد حرف خود را میزنند . در راه مانده‌ها هم فقط به اعتراض و شکوه بسنده میکنند . هر کس فراخور اینکه در کجای درک قضیه قرار دارد اقدام میکند

رژیم تمام امکانات خود را بکار گرفته و حربۀ جدیدی در دست ندارد . با حمایت خامنه‌ای از احمدی نژاد مشخص شد که او آخرین تیر ترکش است و اگر کاری نشود بازی تمام است .حتی آوردن چهره ای چون خوشوقت هم که برای روز مبادا بود افاقه نکرد و باعث سنگینی کفۀ ترازو نشد .

ما عقب نشینی های بسیاری از جمهوری اسلامی شاهد بوده‌ایم .نگاهی به تلویزیون و مقایسۀ تولیدات اولیه و آنچه در زمان خاتمی تولید شد و اینک که در حال گذر از استبداد صغیر احمدی نژادی هستیم ، با یکدیگر، مبین این حقیقت است که تغییر مواضع بسیاری رخ داده است و تنها چیزی که ثابت مانده رعایت کامل خطوط قرمز بوده است. سایر رسانه‌ها و بیش از همه سینما نیز تابع همین قاعده بوده‌اند.

حتی لحن ادبیات حکومت نیز حاکی از این است که در حقیقت بآرامی ، از تخیل پردازی و آرمان گرائی به واقع نگری و مصلحت گرائی رسیده‌اند . البته همان طوری که از مغز یک مغول بر می آید . این چیزی نبود که قلباً آن را بخواهند یا ذره‌ای با آن موافق باشند . بلکه برعکس تجربۀ عینی واقعیات روشنگر حقیقت تلخی برای آنان بود که ادامۀ این روند بیش از پیش پوچی و بطلان تئوری ها و موجودیت آنان را نشان خواهد داد و هر گامی که برای برون رفت از این وضعیت وخیم بر می‌دارند نتیجۀ عکس داده و روند تخریب را تشدید خواهد کرد . زیرا آنان حتی بعد از گذشت بیست و پنج سال حضور فعال در عرصۀ سیاست جهانی نه تنها قابلیت کنترل بحران را پیدا نکرده‌اند بلکه قادر به بازگشت به شیوه‌های کلاسیک خود که همان کدخدا را ببین و ده را بچاپ است نیز نشدند و اکنون دوران زرد پا در هوائی را مز مزه می کنند

نگاهی کوتاه به وضعیت فعلی احمدی نژاد داستان تلاش نافرجام ارتجاع را به شیوائی برایتان شرح خواهد داد .

نظام از سقوط حتمی خودش مطمئن است و میداند که حتی پس از جلب موافقت آمریکا دیگر در نزد افکار ملت آبرویی نخواهد داشت و با رسوایی بوجود آمده بهترین کار برایش خودکشی است و در واقع همین الآن هم کارهایش یک جور خودکشی و تصمیمات عجولانه‌اش انتحاری است . او خودش ارتش را فلج کرده و از او نمیترسد . هراسش از جانب سپاه و رفت و آمدهای روزافزون فرماندهان به دبی است و اینکه آشکارا می بیند تلاشش برای تبدیل بچه‌های مردم در سپاه به سگهای هاری که ملت را تکه پاره کنند بجائی نرسیده و آنان یکی یکی به دامن ملت باز میگردند . از ترس کودتا هر فرمانده‌ای را که میبیند محبوب شده و عده‌ای را دور خودش جمع کرده سر به نیست می‌کند . هر چند وقت یکبار بهانه‌ای جور میکند و دسته‌ای از بهترین‌ها را سوار هواپیمای دارای نقص فنی میکند و از بین میبرد . اما خودش بهتر میداند هر روز سپاهیان بیشتری به دامان مادر ، به دامان ایران باز میگردند و با این ترورها حقیقت عوض نمیشود . برای بررسی میزان اطلاع آنان از این امر، کافیست به مواردی از این دست توجه کنید :
خیزشهای تند سران نظام مانند حملۀ احمدی نژاد به اسرائیل .
تصمیمات انتحاری همچون بیرون آمدن از پیمان منع سلاحهای هسته‌ای یا مانور نظامی در خلیج فارس در شرایط بحران فعلی
دست اندازی به هر نقطه‌ای که فراچنگشان باشد .عراق ، لبنان ، فلسطین ، حتی تلاش برای ایجاد جریانات مخالف در ترکیه ، اروپا و آمریکا
ترورها و پاکسازیهای دسته جمعی چون سقوط هواپیماهای سپاه پاسداران پس از استقرار تشکیلات امریکا در دبی و روابط گستردۀ ناراضیان سپاه با تشکیلات آمریکا در دبی .
گردنکشی در مقابل خواستۀ بین‌المللی و بالا بردن ظرفیت غنی سازی که با هدف اثبات جسارت و قدرت ایستادگی انجام میشود حسابهای بانکی بی ملاحظه پر میشوند . رقم اختلاسها میلیاردی شده است . از دهان رژیم اطلاعات مربوط به مشکلات نفت و گاز اجباراً سرریز میشود . کشاورزی تماماً وابسته به یارانه‌های دولتی و تسهیلات بانکی شده است در حالیکه به دلیل نبود سیستم ارتباطی مناسب و سودجوئی آن دسته از آقا زادگانی که سیاست های کلان خرید از کشاورزان را قبضه کرده‌اند ، تولیدات کشاورزان در سیلوهای نامناسب از بین می رود . مصوبات عمر کوتاهی دارند و هیچ برنامه‌ای برای دراز مدت تنظیم نمیشود . امام خامنه‌ای و نوچه‌هایش به سیم آخر زده‌اند و آشکارا از محو اسرائیل سخن میگویند و کنفرانس هولوکاست برگزار می کنند بی آنکه نگران این باشند که انعکاس این مطالب در نزد جهان چیست ؟

دوست افسری دارم که در طی پنج سال خدمت در یکی ازین مناطق " رشوه بگیرون " که با پارتی کلفت گیرش افتاده بود از راه خشکه حساب کردن صاحب یک منزل سه طبقه ، پژوی 405 و یک شرکت خدماتی با مالکیت دفتر ، دو خط تلفن ، فاکس و مبلمان شیک شده است و در اینمدت پدرش را با پرداخت هزینۀ جراحی قلب درمان نموده است و به برادرش علاوه بر مدیریت و مالکیت صوری شرکت مذکور هزینۀ ترک اعتیاد و ازدواج داده است . خودش روزی بیست هزار تومان خرج اعتیاد میکند و بتازگی تمام دندانهایش را کشیده و بجای آن دندان کاشته است . نمیدانم ولی یادم هست یکبار گفت هزینۀ دندانهایش هجده میلیون تومان شده است . این یکی از اقلامیست که با چشم خود دیدم رشوه گیری در نیروی انتظامی چگونه است .

دوست دیگری تعریف میکند که در زمان بستری شدن امام خمینی در بیمارستان خاتم الانبیاء 2 واقع در جماران میلیونها دلار صرف خرید تجهیزات مدرن بیمارستانی برای اطاق امام نمودند و آن اطاق پس از امام فقط یک میهمان دیگر داشت و آن امام مصطفی خمینی بود و پس از آن قفل شده و مگر برای حضرت امام خامنه‌ای یا امام رفسنجانی بازش کنند . و ادامه میدهد که مسئول تشریفات یک صورتحساب بیست و پنج میلیون تومانی بابت میوه و شیرینی ( غذا به آشپزخانه مربوط میشود ) را رد کرده و دریافت نمود . این رقم برای چندین آخوند چلغوزی که پتو انداخته و در راهروی بیمارستان برای سلامت امام روزه گرفته و دعا میکردند دریافت شد . بعید میدانم بیش از یک میلیون خرج کرده باشد و یک میلیون برای چه ؟ ایشان میگوید دریچۀ قلب بخصوصی هست که نمیدانم از چه جنسی است ولی قیمت چند میلیونی دارد و در مدت اقامت در آنجا از مفقود شدن ده تای آنها اطلاع مؤثق دارد .

آخوندیسم حتی از استفادۀ تبلیغاتی از اعجوبه‌ای چون رضازاده نیز غافل نمی‌شود . هر چند فشاری که بر سایر رشته‌های ورزشی وارد آورده است تا بدون استفاده از استانداردهای لازم که برایش بسیار گران و اضافی محسوب میشود بتوانند نظیر این راندمان را بدست آورند . اما در عمل شاهد نتایج معکوس هستیم و علیرغم توان بالقوه نتایج ضعیفی نصیب تیمهای ما شده است . البته نباید اینرا نیز از نظر دور داشت که به لطف سیاستهای دشمن تراشانۀ رژیم اکنون هر فدراسیون بین‌المللی و حتی هر داوری خود را محق میبیند که ناجوانمردانه حق ما را ضایع کند و اینگونه است که بسیاری از سکوها و تاریخی را که میشد با این بچه‌های شایسته مال ما باشد را از دست دادیم و این از آن ضایعاتی است که جبران نمیشود . این حوادث تلخ چگونه از حافظۀ تاریخ پاک خواهد شد ؟ این عقب ماندگی آیا قابل جبران است ؟
اکنون که توانائی رسیدن به حداقل معیارهای لازمۀ کنونی را نیز نداریم چگونه می توان به زیر ساخت‌های آینده فکر کرد ؟

تمامی مصوبات در حالت عملیاتی و عجولانه و برای رفع اعتراضاتی که به درجه بحرانی رسیده است تصویب می شوند و مشخص است که مقطعی و بدون آینده نگری هستند و بیش از این نیز نباید توقع داشت زیرا همۀ ما کمابیش از چگونگی انتصابات اطلاع داریم و پیشیۀه رؤسا و مسئولان امور نشان دهندۀ این امر است که تنها ملاک انتصاب افراد در جمهوری اسلامی تعهد آنان به آرمانهای رهبری است و تخصص و کارایی در درجات بعدی اهمیت است . با چنین پیش شرطی چگونه می توان انتظار داشت که عملکرد قانون گذاران مبتنی بر بهترین تصمیم ممکنه بوده و نتایج مثبتی به همراه داشته باشد ؟
از سوی دیگر مسائل متعدد دیگری نیز در این وضع دخیل هستند که بازیهای سیاسی و دزدی های عجولانۀ صاحب منصبان از آن جمله هستند . زیرا چنانکه مشهود است رژیم درپی استفادۀ سیاسی از هر چیز ممکن است و در این راستا از عواملی استفاده میکند که باورکردنی نیست و مسلم است که بملاحظۀ بهره‌های موقت و صرفاً برای برون رفت از یک چالش آنی قانونی را تصویب و اجرا میسازد و بمحض نیل به مقصود یا برخورد با یک دردسر بزرگتر قانون مذکور نیز بخودی خود از اعتبار ساقط خواهد شد . بدون در نظر گرفتن عواقب و نتایجی که این گونه اقدامات برای مردم بهمراه خواهد داشت. مثلاً کافیست که فرار سرمایه‌ها و انصراف سرمایه گذاری‌های خارجی را که عاقبت بلافصل این گونه عملکرد است را در نظر بگیرید . عواقب ویرانگر این روند هم اکنون نیز بوضوح مشهود است و از آنجا که خود عمال نظام بیش از هر کسی از عاقبت محتوم خویش و نزدیک بودن پایان عمر دیکتاتوری فریب خود مطلع هستند با دستپاچگی مشغول فراهم کردن وضعیت مناسب برای دزدی های خود و پرکردن جیب نزدیکان هستند و تنها چیزی که در این بگیر و ببند به چشم نمی آید عواقب این رفتار برای ملت است . بدیهی است که ناله‌های مردم مظلومی که چوب این دزدیها را می خورند برای آخوند مهم نیست.

این سیاست‌ها با شناخت کامل از مردم ایران بنوعی اعمال میشود که نتایج آن درست مطابق تخمین از آب درآمده است . البته سوای آن واقعیت ثابت شدۀ تاریخی که عمر ظالم کوتاه است .

امروزه حساسیت مردم نسبت به اخبار کم شده است و اخباری که در هر جامعۀ دیگری میتواند واکنشهای شدیدی را برانگیزد در ایران با سکوت و بی طرفی مواجه می شود و مردم گوئی فاصلۀ غریبی با احساس سریع وقایع و اخبار دارند که مانع درک درست و سریع از حوادث می گردد . واکنشها کمرنگ و بی صدا و اکثراً حاکی از عدم بینش درست هستند.
واقعیت هرچه باشد نمی توان منکر این حقیقت شد که این وضعیت کمال مطلوب جمهوری اسلامی است و در راه ایجاد آن هزینه های گزاف پرداخته است. چرا نپردازد ؟ اکبر گنجی زندانی می شود ، اکبر محمدی در زندان کشته می شود زهرا کاظمی دو شقه میشود قتلهای زنجیره‌ای صورت می گیرد فساد همه جا را بر می دارد اسانلوها دستگیر می شوند دانشجویان بایکوت می شوند صفهای مددجویان و فقرا جلوی کمیته امداد و نهادهای سازمان ملل درازتر می شود روزنامه‌ها تعطیل می شوند اعدامها انتصابات شکستها نارسائیها.......همه و همه رخ می دهند و رژیم آنچه را می خواهد با فراغت بال و آرامش خاطر انجام می دهد و کسی اصولاً بصورت کامل محتوای واقعه را نمی فهمد و اعتراض مؤثر و همه جانبه‌ای که حاکی از واکنش عمومی باشد و دست رژیم را بند کند صورت نمی گیرد . آیا این همه فایده کافی نیست تا رژیم هرآنچه در توان دارد را بکار گیرد تا دامنۀ این وضعیت را گسترش بخشد ؟
سانسور و تعطیلی روزنامه‌ها و نشریات ، قتل روزنامه نگاران و شدیدترین واکنشها نسبت به افشاگران و روشنفکران دلسوخته و ارعاب و تهدید با توسل به هر شیوۀ رذیلانۀ ممکن ، اعمالی هستند که رژیم مرتکب می شود تا خواب مغناطیسی ملت ابعاد گسترده‌تری بیابد . اما شاهکار او همانا کمرنگ کردن مظاهر فرهنگ ایرانی است که رسوخ ناپذیر ترین سد مردمی در مقابل تلقینات است . کمتر کسی باور میکرد که روزی جسارت رژیم بجائی برسد که جشن نوروز را هدف گیری کند اما دیدیم که یورش آغاز شد و صدائی بر نخاست . با اضافه کردن تعطیلات اعیاد بی ریشۀ عربی قصد کاهش اهمیت نوروز را داشتند و اگر مقاومتی صورت نگیرد کار دستمان خواهد داد . این از آن مواردی است که تلویزیونهای لس آنجلس با برنامه ریزی ویژه می توانند تأثیر گذاری فراوان داشته باشند و اقدامات رژیم را خنثی کنند . نه اینکه خودشان هم بدتر از آخوندها با دور شدن از شکل و شمایل ایرانی قضیه که منافاتی با شیک و مدرن بودن ندارد و اصلاً نیازی به تغییرش هم نیست آب به آسیاب دشمن بریزد . بگذارید حال و هوای ایرانی نوروز را بچه‌های ایران ندیده ببینند و جهانیان اصالت و ریشۀ ما را حس کنند نه آنکه با خود بگویند این دکور و این نحوۀ برخورد فرنگی است و عجب ملت بی ریشه‌ای هستند اینها . ملت نیز باید بیش از هر چیزی نگران مانورهای " بی ریشه‌های آخوند " باشند . اینان از بی هویتی و بی اصل و نسبی مخالف هر چه ریشه و هویت هستند . هر جا نامی از فرهنگ باشد عرصۀ کینه توزی آخوند است . آخوند نسبت به دو چیز آلرژی دارد ، فرهنگ و اندیشۀ جدید . نوآوری از هر نوعش باعث آزار اینان است مگر نوآوری در رذالت و دین و پست فطرتی . مدرنیسم برای آنان حکم سم را دارد زیرا در دنیائی اسیر شده‌اند که متعلق به قرنها پیش از این است .حسن رشدیه بابت افتتاح یک مدرسه بشیوۀ جدید و غیر مکتبی چه خون دلها خورد که در تاریخ ثبت است . تقی زاده هنوز هم منفور این طایفه است زیرا میپرسید بهتر نیست هزینۀ عید قربان و محرم و این جور چیزها را صرف ساخت مدرسه کنیم ؟ پس آخوندها چه بخورند ؟ ممر درآمد آنها همین توی سر زدنهای ملت بینواست . خمینی چرا وصیت کرد محرم را زنده نگهدارید که آخوندها به همین وسیله زنده مانده‌اند ؟ تعجب شخص من از این است که چگونه این واقعیات آشکار نادیده انگاشته شده و هیچ تحرکی را باعث نمیشود
مشابه همین وضعیت برای به سینما کشاندن مردم تکرار شده است. زیرا علیرغم آنکه به تمام فاکتورهای قبلی متوسل شده‌اند و رقص و آواز و مدگرائی و زیباروئی جای همه چیز را گرفته است باز هم به ضرب سوبسید و کمکهای دولتی به حیات سینما تداوم می‌بخشند و ازاستقبال مردمی خبری نیست . سینما داران با فشار زیاد خواهان تغییر کاربری و تبدیل سینمای خود به رستوران یا پمپ بنزین هستند اما اجازه صادر نمی شود زیرا علناً و رسماً شکست سیاست های رژیم تلقی خواهد شد .البته سینمای ایران هرگز در حد انتظار نبوده است اما همان یک مزیت تماشاچیان زیاد را نیز از دست داده است و اکنون سالهاست شاهد هیچ صفی در مقابل سینماها نیستیم .اگر چه از سوی مسئولان دلایل بیشماری برای این وضع عنوان شده است اما همه معترفند که سینمای مطلوب جمهوری اسلامی هرگز برای مردم قابل قبول نبوده است.
چند روز پیش یکی از مزدوران رژیم پای تلفن از سعید قائم مقامی میپرسید مگر عِرق ملی نداری؟ البته سعید خان خیلی خوب پوزش را زد اما دوست داشتم بگوید کسی که عرق ملی داشته باشد مثل قائم مقامی ها عمل می کند و در ثانی مگر اربابان تو وطنی باقی گذاشته‌اند ؟
جمهوری اسلامی برای آنان که چشم طمع به ثروتهای کشور سوپر ثروتمند ایران دوخته‌اند نعمتی آسمانی و مافوق تصور محسوب میشود . بنابراین ادعاهای رژیم در مبارزه با دشمنان واهی است و آنچه او با ایران روا میدارد توسط هیچ دشمنی قابل انجام نیست . در حقیقت عملکرد رژیم مانند جویدن لقمه و نهادن در دهان دشمن است زیرا یک اجنبی بسادگی مورد شناسائی و غضب ملت قرارگرفته و تاب اقامت طولانی و مفید در ایران را ندارد اما هنگامی که با قرآنی بر نیزه آخوند روبرو شود پتانسیل خود را از کف داده و دچار تفرقه و چند دستگی خواهد شد . در نگاهی دیگر این ظن قوی به اشکال مختلف و با تغییراتی در نزد اکثریت طبقه محقق ایران وجود دارد که این سیاستها دیکته شده هستند و اینان با این بی تدبیری که از خود بروز می دهند ، عرضه نقش اول بودن در این نمایش را ندارند . اما حقیقت هرچه باشد نبایستی این حقیقت مسلم را نادیده گرفت که تمام این آتشها از گور اسلام و دین و مذهب بلند می شود . چنانکه اگر این عامل را از میانه حذف کنیم آنگاه باید دید که دستاویز دشمنان پیدا و پنهان چه خواهد بود و با کدام سلاح توانائی تأثیر گذاری بر اوضاع را خواهند داشت ؟
اگر فرض کنیم که ملت ایران تابعیت خود از اسلام را منتفی اعلام کرده و نقش آن را در معادله خنثی سازد ، خواهیم دید که برگ برنده بدست ملت افتاده و ابتکار عمل از همۀ دشمنان گرفته خواهد شد . و نیز با در نظر گرفتن این واقعیت که اکنون برای اقشار کثیری از ایرانیان جای هیچ شکی باقی نمانده است که حکومت آخوندیسم به نقطۀ پایان خود رسیده است و قابلیت برگرداندن کفه ترازو به سمت خود را ندارد و نیاز آنچنانی برای القای این مطلب به جامعه وجود ندارد ، می بایستی دانست که عدم تحرک جدی ملت برای براندازی مرهون نبودن اتفاق در جبهه مخالفان است چیزی که جمهوری اسلامی و حامیانش با تلاش فراوان و به هر قیمت به آن دامن میزنند. اکنون با جمعبندی این مسائل می توان با قاطعیت گفت که چنانچه مخالفان در مورد اتخاذ یک سیاست لائیک به توافق جمعی برسند افقهای روشنی در انتظار آنان خواهد بود .
مشکل جدائی طلبی اقلیتهای قومی نیز به این ترتیب حل شده تلقی خواهد گشت . البته تاریخچه اندیشه تجزیه ایران به زمانهای بسیار دورتر از انقلاب بر می گردد اما جمهوری اسلامی با پیش بینی دقیق وقایع نیاز خود را به وجود و تداوم این اندیشه درک نمود و با اتخاذ راهکارهای پیچیده که از نظر عامه اقوام پوشیده و به سختی قابل درک است موفق به ایجاد اندیشه های فدرالی در آنان گشت .اما این نفاق و جدائی نیز مثل تمامی نقاط ضعف موجود ریشه دینی دارد و طبقه بندی اساسی آن بر طبق شیعه و سنی است .مابقی عوامل از قبیل ظلم و نادیده انگاری تاریخی و محرومیت های ساختگی ازجمله عواملی هستند که درصورت حذف دسته بندی های عقیدتی ،مشکل بزرگی محسوب نخواهند شد و مذاکره و تشریک مساعی در ساختار حکومت آینده می تواند بکلی آنرا برطرف سازد این بیشرفها مگر خوابش را ببینند . اگر شده است عناصر میهن پرست به سگ کشی بیفتند و آخوندها را سقط کنند این اتفاق نخواهد افتاد . لائیک ضامن اتحاد است و با چنین دیدگاهی کرد و ترک و عرب و لر و مازنی و گیلکی هریک راه جدائی در پیش خواهند گرفت و بهتر است برای جلوگیری از چنین فاجعه‌ای که در سناریوی جمهوری ننگین آمده است ، بهای لازمه پرداخت شود . البته با در نظر گرفتن اینکه موضوع اکراد کاملأ هم مذهبی نیست و دلایل قومی نیز دارد بهائی که بابت اتحاد آنان پرداخت میشود متفاوت خواهد بود زیرا حتی تصور اینکه در حکومت آینده مشکل آنان ادامه یابد بسیار سنگین خواهد بود . حزب کمونیست با توجه به وضعیتی که دارد می تواند نقش مهمی در رفع موانع موجود داشته باشد و در هر صورت نمیتوان بدون مشارکت آنان به نقطه ثبات رسید . از هم اکنون چنانچه برنامه ریزی منسجمی صورت گیرد میتوان به رفع مشکل امیدوار بود .
آخوندیسم بدرون خود فرو می ریزد و همه تلاش ما برای نجات زمان است و اینکه براندازی توسط ملت و با معقولانه ترین شیوه صورت گیرد و کار به جنگ کشیده نشود . اکنون طیف وسیعی از نظام طالب جنگ هستند و سخنان آنان بهترین گواه مدعاست و اضافه برآن شاهد تفکر قدرتمند دیگری نیز در جامعه هستیم که از فرط استیصال تاب انتظار بیش از این را ندارند و آرزو میکنند هر چه سریعتر جنگی بوقوع پیوندد که نقطه پایانی بر جمهوری اسلامی بگذارد . بنابراین همه شواهد از قریب الوقوع بودن یک رخداد خونبار حکایت دارد و در چنین اوضاعی آخوندیسم ثابت کرده است که آخرین کاری که می کند رعایت حال مردم و صلاح ایران است. رژیم با خودکامگی سعی دارد موجودیت و هویت خود را به مردم تحمیل کند . موجودیت و هویت او همانست که در گوشه گوشه عملکرد و افکار او خود را نشان داده و قابل تغییر اساسی نیست و با وقاحت درپی معرفی این موجودیت بعنوان خواسته ملت بر می آید و تا زمانی که اعتراضاتی عمومی صورت نگیرد او بجای مردم تصمیم خواهد گرفت. اعتراضات مردمی در سایه ترس از صبعیت و بی مرز بودن وحشیگری رژیم در برخورد با مخالفان کمرنگ و بی صداست و می بینیم هنگامی که میکروفون در اختیار ملت قرار می گیرد قادر به بیان خواسته های خود به صورت مشخص نیست زیرا سی سال است وحشت از ابراز عقیده در یاخته های ملت ریشه دوانیده است .اگر به نحوه ترور اندیشمندان مخالف دقت کنیم بوضوح مشخص است که قصد ملایان صرفأ ترور یک شخص نیست بلکه با قتلها و ترورهای سبوعانه مثلأ با بیست ضربه چاقو، آنهم در ملأءعام و طوری که همه بفهمند نقشه ارعاب و هراس افکنی در دلها را دنبال می کند . شکنجه های فعالان معترض غالبأ با حضور سایر زندانیان انجام می شود زیرا این اخبار به اضافه داستان ها و فیلم هائی که خود رژیم ناشر آنست ،نهایتأ همان محیط هراس آلود و پر اضطرابی را که رژیم میخواهد ایجاد خواهد کرد .
سازمان اطلاعات فصل نوینی در تکنولوژی شکنجه گشوده است و بسیاری از سازمان های مافیائی درخواست مربی جهت آموزش کادر خود را تسلیم سازمان کرده‌اند . علاوه بر آن شیوه های رزیلانه رژیم که اکنون تاکتیک اصلی او شده است را می بایستی در تاریخ جداگانه و مخصوص نگاشت زیرا هرگز مشابه آن دیده نشده و نخواهد گشت . تورم بیکاری اعتیاد ارعاب شستشوی مغزی از نونهالی خفقان سانسور و تبلیغات بیست و چهار ساعته از عواملی هستند که رژِم بصورت توأمان بکار می گیرد تا سکوت مردمی را تداوم بخشد و این در نوع خود یک شاهکار محسوب شده و بی نظیر است و گمان نمیرود حکومت دیگری بتواند از این تکنولوژی بهره گیرد.این رژیم توانسته است تمام اقدامات خود را پشت سر مردم انجام دهد و اینک در چشم جهانیانی که رخدادهای ایران را از طریق تلویزیون تعقیب می کنند ، مردم ایران یار و همراه رژیم در کلیه اقدامات او هستند و این خودکامگان از اعتبار و اهمیت مردمی برخوردار میباشند. نظیر چنین تاکتیکی در جناحهای مسلح فلسطینی دست پرورده رژیم ایران ،در طی اقدامات مسلحانه اشان دیده شد و همگان نحوه تأثیر و عملکرد آن را دیدند که چگونه با سنگرگیری پشت دیوارهای انسانی موجب تلفات غیر نظامیان میشد و عملأ اعتراضات جهانی بشردوستان را بر می انگیخت همچنین اکنون مسئله هسته ای مبدل به نقطه کور مبارزان آزادیخواه ایرانی شده است زیرا رژیم با تبلیغات وسیع و فریبنده مؤفق به همراه نشان دادن مردم با این عملیات گشته است و از تمام مخالفان در این مورد نظرخواهی می کند . بدیهی است که اظهار هرگونه نظر مخالف از سوی مخالفان سریعأ خیانت به آرمانهای پیشرفت تکنولوژیکی ایران تعبیر خواهد شد و عملأ بی اعتباری مخالفان را سبب خواهد گشت.حرکتی که برای ایجاد مقبولیت بیشتر و صدها فایده گوناگون دیگر جنبش دانشجوئی نیز نام گرفت . این گونه اقدامات اگرچه در کوتاه مدت موجب بر انگیختن احساسات بسیاری خواهد شد اما نهایتأ و در صورت افشاگری مناسب سریعأ حربه ای خواهد شد در دست مبارزان و آئینه تمام نمای شخصیت سخیف آخوندیسم خواهد گشت که چگونه تاریخ حیاتشان با این ترفندهای رذیلانه و کثیف پیوند خورده است و جز در سایه اینگونه بودن مؤفقیتی کسب نخواهند کرد . قدری هوشیاری و سعه صدر از سوی پژوهشگران کافی است تا نقاب آنان برداشته شود . کافی است که خود مردم از مسئولان بپرسند که بدون وجود هر گونه صدای مخالف چگونه می شود به نظرات مردمی اعتنا کرد ؟ اما تا رسیدن به نقطه ای که مردم جهان این بینش را داشته باشند ظاهرأ راه درازی در پیش است. حجم بوقهای رژیم بحدی است که مردم عادی از زیر فشار آن رهائی نمی توانند و گرنه این اولین مطلبی است که متبادر می شود.نگاه جهان تنها تأییدات را میبیند و از خود نمی پرسد آیا ملت راهی جز تأیید داشته‌اند؟
روزمرگی و نبود شغل دائم وضعیتی است که مردم به آن حساسیت ندارند زیرا امری کاملا عادی و طبیعی محسوب می شود. سی سال رنج و عذاب حالتی را ایجاد کرده است که مردم باور کرده اند زندگی یعنی همین و اگر لقمه نانی برای گذران همانروز نصیب شود باید شکرگذار خدا و دعاگوی آقای خامنه ای باشند که نعمتی چون احمدی نژاد را برایشان برگزید . در حالیکه اگر همان عامل نفت را در نظر بگیریم به گفته عربستان و سایرین می بایستی وضع رفاه اجتماعی را بتواند که بسیار بهتر از این کند و اگر مشکلی هست بجز حکومت چه کسی مسئول است؟ مردم به حداقل نیز قانعند اما برای خیلیها مقدور نمی شود. شرایط فعلی ملت را به دریوزگی کشانده است و اگر اکنون هر حکومتی با هردیدگاه و عقیده ای بخواهد این ویژگی را تغییر دهد می باید هزینه بسیاری صرف کند . مردم در نبود سیستم مناسب اقتصادی که دلیل آن صرفأ سوء مدیریت نیست ،مبدل به موجوداتی شده اند که کارائی ذاتی خویش را از دست داده و منفعل و بی خاصیت شده اند . بجای ایجاد بستر مناسب برای شکوفا شدن توانائی و استعدادهای مردمی که علاوه بر تأمین نیازهای شخصی منجر به پیشرفت اقتصادی کشور شود به پرداخت کمکهای مالی گوناگون به صورت بی برنامه و غیر مفید و بی تأثیر و گاهأ مضر پرداخته است . آنهم فقط به نیت بستن دهان معترضان و نه بقصد رفع مشکل . این را دیگر نمیتوان بی توجهی بلکه خیانت مسئولان باید نامید.چرا که خیل روزافزون پناهندگان به سازمانهای مدافع حقوق بشر و سازمان ملل و لشگر رو به تزاید مددجویان نهادهای خیریه و کمیته امداد ثابت میکند که عملیات رژیم خواسته یا ناخواسته ماهیت تخریبی داشته و هیچ مشکلی را حل نکرده است .چنانکه اکنون وام گیری و مددجوئی به یک حرفه تخصصی تبدیل گشته است و خیلیها با کمک همین تخصص امرار معاش می کنند . بهمین دلیل مسئولان کار را بر مددجویان واقعی نیز چنان سخت کرده اند که بسیاری از آنان با معضلی بنام زندگی خود را درگیر می بینند و نمیدانند چگونه باید از شر آن خلاص شد . بسته شدن راههای معمولی بهره وری از کار و تلاش موجب باز شدن راههای خلاف و شرارت آمیز گشته است و در واقع هر طور محاسبه شود راهی جز آلودگی به انواع رذالت برای ارتزاغ باقی نمانده است.اینها مسائلی هستند که بصورت مسری و دائم التزاید موجب خلق مصائب روزافزون میشود . مثلأ امروزه مردم مؤفقیتهای خلافکاران در امور زندگی را بعنوان یک مثال توی سر یکدیگر کوفته و می گویند ببین اینجوری باید زندگی کرد . صورت طبیعی قضیه هم همین است که کسانی می توانند مؤمن به درستی باشند که از درستکاری راهی به حداقل امرار معاش باز باشد و بشود که بطریقی احساسات انسانی و اخلاق جامعه را حفظ کرد و در غیر اینصورت همه این خوبیها به یک شعر فراموش شده تبدیل خواهد گشت و این همان چهره نفرینی بیعدالتی و اقتصاد بیمار است که موجب سقوط ارزشها و در هم پیچیده شدن اوضاع می گردد . آیا هیچگونه عاقبت اندیشی در مسئولان و مسببان این وضعیت وجود دارد ؟ من شخصأ با مراجعه حضوری تحقیق کرده ام و دیدم که هیچگونه برنامه ای برای مجبور کردن والدینی که اکثرأ بدلیل فقر مالی از فرستادن کودکان به مدرسه خودداری می کنند ، به انجام اینکار وجود ندارد . در واقع حتی وقتی که مردم حضورأ این مشکل را مطرح می کنند مسئولان آشکارا از نبود هیچ برنامه ای برای کمک به تحصیل فرزندان نیازمند سخن می گویند . شما حتمأ شاهد درگیری های برخی روزنامه نگاران مسئول با وزرای آموزش پرورش بوده اید که سؤال می کردند چرا علیرغم تصویب و ارسال قوانین متعدد ممنوعیت اخذ شهریه از محصلان ، هنوز هم شاهد عدم ثبت نام دانش آموزان بی بضاعت توسط دبستانها و مدارس هستیم ؟ و انکارهای وزرا و مسئولان که بحدی وقیحانه است که حتی قیافه خود گزارشگران تلویزیونی هنگام اجرای برنامه های از این دست برای اثبات مسخره آمیز بودن این انکارها ،به تنهائی کافیست.
آنچه از کارمندان دولت سر میزند مستقیماً زیر نظر جمهوری اسلامیست و خود کارمندان کمتر دخیل هستند . حتی اگر سلیقۀ شخصی خودشان هم باشد باز هم تأثیر گرفته از جوی است که جمهوری اسلامی ایجاد کرده است . هیچ اداره‌ای حاضر نیست حتی برای حفظ ظاهر ارباب رجوع را سرویس دهد و اولین احساس آدمی در سالنهای انتظار اینست که عنصر ایرانی هیچ ارزشی برای ادارات ندارد من از پوزخندهای مردم وقتی که قصد مراجعه به یک اداره را دارم میفهمم که عبث ترین کار از نظر مردم درخواست یک کار اداری از ادارات است . هرگز بموردی برخورد نکردم که جواب راضی کننده‌ای از دهان مسئولان اداری بیرون آید . مشکلترین کار در یک سازمان یافتن فردیست که مسئول نهائی رسیدگی به مورد شما باشد . همیشه حالت توپ فوتبالی را در ذهن خود مجسم میکنم که برای پاسکاری آن با لگد اقدام میکنند ، توپ هندبال بودن را ترجیح میدهم . رشوه ... رشوه . یک بخش قانونی و اولیه در بوروکراسی است و اگر بعنوان اولین اقدام بدان عمل نشود پروندۀ شما با امضا و علامات دوم یعنی سرکاری است و باید بدود به جریان می‌افتد و هرگز حتی جواب منفی را هم نخواهی گرفت و مثل اینکه جرمی را مرتکب شده‌ای مجازات سر دوانیدن در موردت اعمال میشود . افسران عالیرتبۀ راهنمائی شایستۀ جایزۀ اسکار رشوه گیری هستند و بعضی مناطق خدمتی که دارای پتانسیل درآمدزائی ثابت شده هستند با قیمتهای گزاف در میان پرسنل نیروی انتظامی خرید و فروش میشوند .
کمیتۀ امداد برای یک قلم وام بلاعوض صدهزار تومانی به خود من سه سند جداگانه تنظیم نمود و به امضای من رساند ، در حالت چهرۀ آن مسئول صندوق چیزی را میدیدم که انگار نگران بود آیا من از دزدیش چیزی میفهمم یا نه .
اسلام و جمهوری اسلامی وطن مرا بنابودی میکشاند اما قضیه به همینجا ختم نمیشود . این پیروزی فقط او را تشنه تر میکند تا شعارهایش را که مخفی هم نیستند عینیت و تحقق ببخشد . اسلام مار چنبره زده‌ایست که هر آن ممکنست نیش بزند . همۀ دنیا باید بهوش باشد این فلسفه و دیدگاهی که جمهوری اسلامی آورده است اگر بهر طریقی پیروزی ولو کوچکی بدست بیاورد جاودانه در ذهن یک میلیارد آدم باقی خواهد ماند و این داستان باز هم تکرار خواهد شد . این فلسفه آدمها را تشویق میکند تا برای خدا فدای دستورات تروریسم شوند . اگر فردا توی هر معامله‌ای از کشوری خوشش نیاید با یک چمدان کوچک و یک آدم از جان سیر شده حالش را جا می‌آورد . دنیا نیز میباید تکلیف خودش را با این خطر روزافزون روشن کند و این فقط مردم ایران نیستند که درگیر قضیه باشند .


با تلویزیونها
وقتی از تلویزیون حرف میزنم بیشتر منظورم توقعیست که مردم از هموطنان تلویزیون دار خود دارند و خصوصاً آندسته‌ای که امیدوارند در فردای آزادی به ایران بازگردند . با شیوع ماهواره‌ها در ایران تمام امیدها به کانالهای تلویزیونی بسته شد زیرا سایر رسانه‌ها و حتی اینترنت قابل دسترسی عموم نیستند . اما اکنون اگر حجم کانال موزیک و تبلیغ را با کانال سیاسی مقایسه کنید واقعاً مسخره بنظر خواهد رسید . آیا الآن وقت این کارهاست ؟ جمهوری اسلامی هم دعا بجان این کانالها میکند . تا باشد از این کانالها باشد آیا ملت حق ندارند که معتقد باشند ملا خرج این کانالها را میدهد و خودش این بساط را براه انداخته ؟ اکنون کار این افراد و آنچه ملا در جهت تخدیر جوان سادۀ ایرانی میکند با هم فرقی اگر داشته باشد اینست که اینان خطرناکتر عمل میکنند.
واقعاًاجازه ندهید . الآن وقت مناسبی برای سودجوئی این افراد نیست . چشم جهانیان به عملکرد ما دوخته شده است زیرا ایران بر طبق آمار رسمی بیش از کشورهای درگیر جنگ پناهنده دارد . کشوری که مأمن و پناهگاه بسیاری از مردم دنیا بود مبدل به بزرگترین صادر کنندۀ پناهجو شده است و ما به خارج شدگان چه می‌آموزیم ؟ رقص و آواز !! این جهت بخشیها تماماً در راستای اهداف و امیال دشمن است ملا از این عملکرد خشنود است زیرا براحتی میتواند تمامیت ما را به مسخره بگیرد و همه را در ردیف مشتی قرتی همجنس باز و مفعول بگذارد . آنچه او عملأ انجام میدهد این است .
من معتقد هستم اگر هنرمندان و موزیسینهای ما در حیطۀ فرهنگ خودمان عمل میکردند میتوانستند تاثیر مثبت فراوان داشته باشند و به زبان رسای ملتی دربند تبدیل شوند نه آنکه بدتر از منحرفترین افکار بیگانه که هیچ تجانسی با ما ندارند روند تخریبی داشته باشند . ما ادعا میکنیم که ارمغان جمهوری اسلامی نابودی فرهنگ ایرانی بوده است و ما حافظان واقعی فرهنگ اصیل و کهن ایرانی هستیم آیا اینگونه میخواهیم اینرا ثابت کنیم ؟ من شاهد این هستم که بسیاری از اقدامات و پیشرفتهائی که میبایستی همگام با زمان در فرهنگ و هنر ایران نیز صورت میگرفت با غرض ورزیها و اقدامات خائنانۀ ملاها مسکوت مانده است بلکه داریم عقب گرد میکنیم و همیشه معتقد بودم باید از ورود به این بازی خودداری کرد . اینها که ذکر شد عین نظرات یک چاپخانه دار ورشکسته بود که بسیار درد آوراست و روانیست ملتی که از ملاها به اندازۀ کافی میکشد از ما نیز که مدعی رفع آلام ملت هستیم بکشد و ناامیدی و یأس در وجودش جایگزین امید و حرکت شود باید ازاین فرصت و امکانات بدست آمده نهایت استفاده را برای جبران عقب ماندگیها نمود و چراغی گشت فراروی جوانان و آیندگان تا میراث وزین و گرانبهای فرهنگ و هنر پارسی را به ارمغان ببریم . تاریخ میبایستی فصل نوینی را به حیات ملتی در تبعید و تلاش بی وقفۀ آنان برای تداوم و پاسداری از هویت ایرانی خویش اختصاص میداد اما چه کردیم ؟ خصوصاً با این حملۀ همه جانبه و دامنگیر رژیم علیه مظاهر فرهنگ ایرانی و جایگزینی فرهنگ بیگانه بجای آن آغاز کرده است . اقدامات ما از یکسو و تلاشهای رژیم از سوی دیگر کمر به نابودی موجودیت ایرانی بسته است و باید بگویم اقدامات ما بسیار مخربتر است زیرا گفته‌های رژیم پلاک خود را دارد و مشخص است که از سوی دشمن آمده اما حرکات ما از جانب خودی محسوب میشود و راحتتر جای خود را باز میکند . اکنون شب و روز باید در تلاش بگذرد . رخوت و کاهلی جز مرگ حاصلی ندارد . اسیر بازی آخوندیسم شدن آخرش اینست که از اینجا رانده و از آنجا مانده میشویم . هیچ درختی پس از جدائی از ریشه زنده نخواهد ماند فرهنگ غربی حتی برای خودشان هم بیمعنا و غیرقابل هضم شد اما ما تازه داریم آویزان آن میشویم . دوستی داشتم که افسر آگاهی بود ولی میگفت ما همه جور شکنجه ای به دزدان میدهیم اما آنکس که مغر نمی‌آید دست آخر احترام ویژه‌ای در بین ما دارد در حالیکه آنها که اعتراف میکنند و کم می‌آورند بیش از پیش مورد تحقیر واقع میشوند . میگفت دزدی هست که تا بحال چند بار گیرش انداخته‌ایم اما تحت هیچ شکنجه‌ای مغر نیامده و آزادش کرده‌ایم یکوقتی که تصادفاً او را میبینم قبل از او سلام میکنم و احترامش بجاست . نباید بیش از این اجازه داد به بهای اشتباه چند آدم دور از ماجرا جهانیان همۀ ما را تحقیر کنند . این افراد را روشن کنید و آنان را در جریان آنچه رو میدهد بگذارید . جوانان ما باید که بسیار بیش از این همراه جریانات روز و اقتضای زمان باشند . ایران امروز اولین دردش بزعم عموم اقتصاد ضعیف است و آگاهی از آنچه که میتوانست نصیب ملت شود و حق آنان بود باعث دامن زدن به خشم مردم از اوضاع نابسامان شده است در این میان توجه عموم خصوصاً جوانان کلید حرکت محسوب میشود و آیا بهتر نیست جوانان هموطن خارج از مرز بجای مشغول کردن ذهن اینان به مسائلی که بعداً هم میتوان فارغ البال به آن پرداخت ، بفکر توجه دادن و معطوف کردن نگاهشان به وضعیت وطن باشند ؟
واقعاً امیدوارم کیفیت و محتوای برنامه‌ها در شأن ایرانی باشد . در کنار بیزینس میتوان به ناسیونالیسم نیز اندیشید .