Monday, April 9, 2007


مطالعۀ یک مشکل
انقلاب ایران بهانۀ خوبی برای گشودن دریچه‌ای تازه و دیدگاهی نوین بود . از بسیاری جهات خیلی‌ها را میتوان در پروژۀ مطالعۀ موارد جدید این اندیشه دخیل کرد . خوابیدن و خواب دیدن بسیار لذتبخش است اما این فاجعه ثابت کرد که دنبال هر لذتی نمیشود رفت . خواب و رؤیا اگر چه خواستنی‌ست اما بیدار نگه داشتن مغز و رخ به رخ شدن با مشکل لذت غرور آمیز و مردانه‌ای دارد که زیباست .
من جزئی از همه را در همه میبینم و هر کسی باضافۀ خود شبیه قسمتهائی از دیگران نیز هست . از او جزئی در من و از من جزئی در او هست . آدم باید خیلی بچه باشد که گول آن یک بخش رو آمده و بزرگ شدۀ شخصیتش را بخورد و تا این حد یک بعدی به خودش نگاه کند . آنقدر تنوع و گوناگونی در ما هست که ظرف چند تمرین ساده و شاید با یکساعت خلوت با خود میشود روحیات حقیر و سخیفی که از ما ظاهر میشود را کنار زد و یکی از آن چهره‌های خوب و مفید را بالا کشید و جایگزین نمود . میشود بفاصلۀ یک مقاله خواندن از آدمی بی رگ به یک انسان مغرور و غیرتمند تغییر یافت .
آدمها از درون دعوائی با هم ندارند و ته ضمیر ناخودآگاهشان در عین دشمنی دلسوزی هم میکنند . همه وارث یک درد و یک مشکل ویک معما هستند و یک حس همدردی در آخرین نقطۀ فکری انسانها هست .
من نظیر شعر معروف سعدی را خیلی دیده‌ام و بسیاری آدمهای بزرگ اعتراف کرده‌اند که آدمها اجزای پیکرۀ واحد حیات هستند . حتی فلاسفۀ مسلمان نیز این را مثل چماقی بر سر ملحدین کوفته‌اند که وحدت عالم نشان الوهیت است بهر حال این واقعیتی‌ست که در نقاطی از مسیر فکری انسانها خود را بوضوح نشان میدهد و خیلی هم نیازمند مکاشفه نیست .
دعوا و مرافعه و توی سر هم زدنها همه بخاطر دوری از همین احساس ساده است .. کز نیستان تا مرا ... !
قهرمانهای خوب و آدمهای بد بسادگی جایشان با هم قابل تعویض است و همۀ این چهره‌ها مثل یک برنامه در حافظۀ انسانها هست ، یک حادثه میتواند پنجرۀ باز شده را ببندد و فایل دیگری را باز کند . نباید خود را و هیچ انسان دیگری را بصورت دربست و یک بعدی خوب و بد جاودان بدانیم .
اگر چه یکروی سکۀ افکار من اینهاست اما واقعیات تلخ را نمیتوان انکار کرد که براه خود ادامه میدهد و فجایع مسلسل وار در حال رخ دادن هستند .
وقتی نمیشود از راه زبان و استدلال و رسم چهرۀ درد کسی را متوجه خودش کنی و آینه را جلویش بگیری ؟ وقتی از کیلومترها فاصله پیداست که درهای چشم و گوش خود را بسته‌اند ، چاره چیست ؟
نمیشود که دست روی دست گذاشت و مثل کدو تنبل تماشاچی یک نمایش فی‌البداهه بود که ممکنست به هر مسیری برود و به هر نتیجه‌ای ختم شود .
بنظرم حداقل وظیفۀ یک انسان انجام تعهدی‌ست که در قبال خودش دارد و آن رفع تکلیف انسانی است . راحت کردن وجدانی که فردا یقه‌ات را میگیرد که تو چه کردی ، حداقل الزامیست که آدم را وادار میکند کاری صورت دهد . اگرچه این کار منحصر بشود به اینکه با زبانی قابل فهم تمام توان خود را برای گفتن بکار برد .
من مطمئن نیستم که همۀ تلاشم این بوده است ، اما مطمئنم دروغ نگفته‌ام و قلم را نفروخته‌ام . البته اگر بشود امرار معاش را ندید گرفت اما دروغ را مطمئنم که طوری مرتکب نشده‌ام که کسی بفهمد .
خیلی مسخره است که آدم اسیر احساس سخیف منفعت طلبی و خودپرستی باشد و هر کاری را مجاز بداند . این لگدمال کردن ارزشها مرا بیاد آن بازی محلی می‌اندازد که بازیکن چوبی را در هوا میچرخاند و با چشم بسته این شعر را میخواند : دیوانه و کور و گاومیشم ، هر کس را برسد میکشم .
آدمهائی را میشناسم که حاضرند مادر را فدا کنند ، سر برادر را کلاه بگذارند و پایشان را بیخ خر افتاده‌ای بگذارند تا چیز بیشتری عاید خود کنند و این خیلی مضحک است . مسخره آمیز است چونکه مغز انسان خیلی راحت میتواند سروسامانی به همه چیز بدهد و همه با هم خیلی بامزه تر از اینکه هست زندگی کنند .
اما چه شده است که آن بخش بد که اتفاقا ضعیفترین بخش وجود ماست بالا آمده و قوی شده است ؟ من دلایل خودم را دارم و معتقدم حاصل تأثیرات دینی است که از خیلی وقت پیش در انسان قوی بوده است . ترس و دیانت آدمی را به جائی میرساند که در ارزش گذاری خود نسبت به دنیا دچار اشتباه میشود . همیشه با آدمهائی مواجه میشوم که بیش از آنچه باید دنیا را جدی گرفته‌اند و به آن ارزش ساختگی داده‌اند . دنیا فقط در حدی که تصادفی پیش نیاید ارزشمند است . چند وقت پیش گزارش تلویزیونی از یک تصادف اتومبیل دیدم که مرا به اندیشه برد . شخصی توی خانۀ خودش روی مبل لمیده بود و در نهایت آرامش ودکا میخورد و تلویزیون تماشا میکرد که یک جیپ شش سیلندر با رانندۀ مست دیوار خانه‌اش را فرو ریخته و کاملا وارد خانه شده و او را زیر گرفته بود . فکرش را بکنید ، ارزش این دنیا در همین حد است و حتی در جائی که اصلا فکرش را نمیکنی یک جیپ شش سیلندر یا یک ویروس موذی یا یک سکتۀ ناگهانی میتواند به همه چیز پایان دهد .
اما صرفنظر از اینکه دلیل چیست امروز انسان را در اوجی از تفکر ومنطق میبینم که اگر بخواهد بخش مثبت خود را بقدرت برساند همه چیز مهیای ایجاد تغییری‌ست که مشکل زیاده خواهی را حل کند .
این ادعا در گام اول شعار بزرگ و پر طنطراقی بنظر میرسد اما نبایستی از یاد برد که قدرت اصلی مردم هستند و مردم یعنی تو و من . چرا باید خودمان را دست کم بگیریم ؟
اگر مردم به آگاهی برسند این افکار و افعال شرم آور در تب آگاهی تبخیر میشود . اتفاقات بسیار خوبی رخ میدهد اگر این یک مشت سلول خاکستری به چاره جوئی بیفتد . باید پروارش کنی و این مجموعه تحت کنترل توست ، اگر برای مطالعه وقت بگذاری میتوانی حسابی آنرا تقویت کنی .
همه چیز قابل تأمل است و تو تا کی میخواهی به همه چیز بخندی ؟ اینجوری این فقط تو هستی که قابل ترحم و تمسخری و در و دیوار را که نگاه کنی به تو میخندد ، تو به چه میخندی و چه چیز را مسخره میکنی ؟
باور نکن .. تسلیم این نشو که مقدر است مثل الدنگ‌ها و پفیوزها از دنیا بروی . قبول نکن که در پیلۀ سرنوشت اسیری و یک طفیلی انگل و حقیر بیشتر نیستی که از خود میپرسی : آخه مگه من چیکاره‌ام ؟
اگر این نیازهای ساختگی و رنگارنگ را از خود دور کنی میتوانی به همه چیز حتی آزادی برسی ، خانه و ماشین و لباس جای خود را دارد . مگر میشود مغزی که مطالعه کرده و منطقی است و راه را تشخیص میدهد برای بدست آوردن این چیزها مشکل داشته باشد ؟ آن کره خر الدنگ بی مطالعه اگر توانسته است تو ده برابر او میتوانی . با این تفاوت که به هر فاسدی اجازه نمیدهی که تو را قربانی زیاده خواهی خود کند . بساط این بیشرمی با امثال تو اجبارا برچیده میشود و طرف هم آدم میشود و براه می‌آید .
پس میبینی که سخت و غیر ممکن نیست و اگر تو خودت را آنقدر قابل بدانی که جزئی از جامعۀ واحد بشری هستی و در خلوت خود میتوانی برای یک هدف بزرگ آماده و هماهنگ شوی ، مشکل کاملا حل شده است .
یکی بمن گفت : برو بابا دلت خوشه ، فکر نون باش خربزه آبه ! و من گفتم بله نان نان است و خربزه آب ، آب اول زندگی است و حیات از آب شروع میشود . نان هم از همین آب بدست می‌آید .
مهم اینست که یک کاری بکنی و من تلاش را از همۀ کارها بزرگتر میدانم . بمن میگویند : ما که کاری نمیتوانیم بکنیم . و من میگویم تلاش که میتوانی بکنی . تلاش صادقانه و با تمام قوا خودش بزرگترین هدف است . آغاز یک تلاش بمعنی رسیدن به بهترین نتیجه است . بنابراین هرگز نگو از من چه ساخته است .
تلاش صادقانه به هر نتیجه‌ای ختم شود قابل تقدیر است . یک ملتی حمایت میکند ، یک سازمان رهبری میکند یک استادیوم تشویق میکنند ، یازده نفر میدود و فقط یکنفر است که گل میزند . یک لشگر میمیرد تا یک پرچمدار به بالای قلعۀ دشمن میرسد و پرچمی را می‌افرازد .
البته اینجا قرار نیست کشت و کشتاری بشود ، نهایتا زحمت یک مطالعه و انتخاب را کشیده‌ای . اما اگر بجائی ختم نشد فکر نکن ضرر کرده‌ای . از اولین تا آخرین گام در راه مطالعه منفعت است . باور کن منهم از اینکه همین چند کلمه را فهمیده‌ام احساس رضایتمندی میکنم و از خودم ممنون هستم . بیش ازین مگر چه میخواهم ؟ سهم من از زندگی این نیست اما بدون تلاش لیاقت همین را هم ندارم .
با بهترین آرزوها برای تو . بدرود .

No comments: