مقدمه و معرفی کتاب
این قسمتی که اکنون تحت این عنوان آمدهاست خودش یک کتاب جداگانهای بود که برای معرفی یک سبک نوشتاری نوشته بودم و میخواستم توضیح دهم که چه فلسفهای پشت این انشاء خوابیده است . اما مشکلات باعث شد آنرا بصورت این چند صفحه و با این عنوان اول کتاب حاضر قالبش کنم . بنابراین خیال نکنید این یک مقدمۀ طولانی است .
برای من بعنوان آدمی که تحصیلات آکادمیک ندارد همیشه جالب بوده است بدانم ، صحبت کردن از چیزی به نام اندیشه و عقیده چه شکلی میتواند داشته باشد ؟ مثلاً اگر روزی تصمیم بگیرم کتابی بنویسم و معتقد به این باشم که نظراتم میتواند ( و باید ) برای دیگران جالب باشد ، این چگونه واکنشی را بدنبال خواهد داشت ؟ واقعاً اگر کسی اینرا مضحک بداند آیا پیشنهادش چه خواهد بود ؟ بنظر او من چگونه باید حرفم را بزنم ؟
من با مسائلی که تخصصی بنظر میرسند حداکثر کاری که میتوانم بکنم ابراز احساسات است . اما هستند مسائلی که اظهار نظر در بارۀ آنرا صرفاً در حیطۀ تخصص خود دانسته و گمان نمیکنم کسی بیش از من آنها را مورد تحقیق قرار داده باشد و در هر حال غرض اینست که شکل محققانۀ مطلب مورد استفاده قرار گیرد . مسلماً تحقیقاتی که منابع آن کوچه خیابان و صف نانوائی و کمیتۀ امداد باشد از نظر خیلیها دارای ارزش کاربردی محسوب میشود . هر چند گسترۀ کار وسیعتر از این بوده و شامل موارد متعددی میشود .
امیدوار هستم شما بعنوان مطالعه کنندۀ کتاب ، فراموش نکنید که مخاطب اصلی من هم پالکی های خودم هستند و " ما " زبان سادهای داریم که زیاد دور و بر مقدمه و حواشی نمیچرخد و حرفش را مثل هلوی پوست کنده میزند . البته هر کس به فراخور میتواند یکجوری با قضیه کنار بیاید .
این کتاب در شرایطی نوشته میشود که نویسنده نمیتواند خودش را معرفی کند . همینقدر بگویم که گمان ندارم هیچ حکومتی بتواند اجازۀ چاپ چنین کتابی را بدهد( غیر از آن که خودم اسکلتش را ریختهام و دمکراسی دارد ) و از این لحاظ یکجورهائی با همۀ قدرتها طرف حساب هستم بعد از مطالعه متوجه خواهید شد چه میگویم .
من نه کمونیست هستم و نه اهل هیچ فرقۀ شناخته شدۀ دیگری . ولی ممکنست آنچه را تبلیغ میکنم آشنا ترین مفاهیم انسانی باشد و هیچ غرابتی را بر نیانگیزد و کاملاً موافق هستم با اینکه حرفهایم چفت و بست درست و حسابی ندارد و امکانات لازم برای جمع و جور کردن مطلب را نداشتهام . سیطرۀ کار هم برای یک نفر وسیع بوده و تصدیق کنید که بیش از این از یکنفر که سیکلش را هم شانسی گرفته است بر نمیآید . من آنقدر عادی و پیش پا افتاده هستم که همین هم برایم زیاد است . معمولی تر از طبقۀ من آدم پیدا نمیشود .
مطالب این کتاب شامل هر چیزی میشود که دانستنش را برای دوستان و دشمنان لازم دانستهام . از ترسیم ویژگیهای وضعیتی که گرفتارش هستیم گرفته تا دیدهها و شنیدهها . از احساساتی که آزارمان داده است تا آرزوهائی که بیشتر بخواب و خیال میماند و گنگ و دست نیافتنی جلوه میکند. دلایل مصیبتی که کشیدیم و مهمتر از همه اینکه ... چه باید کرد ؟
یک قسمت جالبی هم هست و شامل معجونی میشود که خودم اسمش را فلسفه گذاشتهام و معتقدم میتواند زیر ساختهای حکومت مناسب ایران را فراهم کند . مطالعۀ این قسمت را حتی برای آخوندها هم مفید میدانم . اگر زعمای عمیم این فصل را مثل آدم مطالعه کنند ثواب دارد و از سوء تعبیر تهمتهای ناروائی چون حکومت الهی خلاصی خواهند یافت .
تمام آنچه در یکسال اخیر ذهنم را مشغول کرده است را در همین متن جمع کردهام اما امکان ویرایش یا هرگونه تنظیم و ترتیب موجود نیست و آنچنان گرفتار معاش هستم که باور نمیکنید و قدرت خرید کتابهائی را که میخواهم به آنها استناد کنم را ندارم . کرامات جمهوری اسلامی یکیش همین است . اگر این نبود حالا میتوانستید دقیقاً و بعینه بخشهائی را که مورد نظرم هستند و اشاره کردهام را ببینید و بهتر قضاوت کنید . پر واضح است که بیست سال تجربه هم پشت این یکسال نوشتن خوابیده است .
اینها را میگویم تا همین اول کار متوجه باشی که نویسندۀ این کتاب قصد هیچگونه پست و مقام را ندارد و نمیخواهد با فروش اندیشه بجائی برسد . و در ضمن اصلاً معتقد نیست که آخرش است و endسیاست است و اگر حرفهایش را تماماً از بر نکنی قلبش میشکند . خیر همچین چیزی نیست . هیچ اصراری ندارم که بدون شک حرفم درست است و راهنما یا رهبر هستم . من فقط نظراتی دارم که میخواهم مطرح کنم و اگر از اول تا آخر کتابم یک جملۀ بدرد بخور داشته باشد راضی هستم اما نباید خیال کنی اعتقادی به حرفهایم ندارم . بلکه برعکس هر کلمهاش با سهمی که از فهم و شعور گیرم آمده مطابقت میکند و بدان ایمان دارم و نباید اینطور خیال کنی که من رمان مینویسم یا داستان کوتاه ، یا راوی هستم . من هیچیک نیستم و راستش را بخواهید نمیدانم چه هستم ولی مطمئنم یک چیزی هستم . چیزی که هرچند الآن نامی ندارد ولی دنیا اینجور نمیماند و یکروزمیآید که منهم نامی خواهم داشت و این کتاب را هم چیزی خواهند خواند . در هر صورت شکلش کمی عجیب غریب است . شاید هم نباشد . شاید بعضیها مثل این را نوشته باشند . اما من ندیدهام . البته مطالعاتم بیشتر عملی و کمتر خواندنی بوده است .
قبل از این هر چه کتاب خواندهام همه انگار برای صید جایزۀ نوبل نوشته شدهاند . زیبا و مهیج . اما من از این زیبائی قالب گرفته متنفرم . این زیبائی چیست که آدمها آنقدر شیفتۀ آن هستند که هر اصالت و واقعیتی را بدان میآلایند و تحریفش میکنند تا بقول خودشان مقبول از آب در بیاید . زنها چهرۀ خود را نقاشی میکنند و خیال ورشان میدارد که مقبول شدهاند . هر کس هر چه بخواهد انجام دهد خود را مجبور به رعایت قواعد آن میبیند و حال آنکه همین را هم عوضی حالیش شده و یک چیزهائی را بعنوان قاعده پذیرفته که فقط در وادی دروغ و فریب مورد قبول هستند و فقط بکار ظاهرسازی بی محتوا میآیند . مثل آن دورهای که شاعران مجبور بودند شبیه حافظ و سعدی شعر و غزل بسرایند و انگار توقف آنها پشت این دیوار، توقف اندیشه و تجسم جامعه در بنبست ارتجاع بود و اسناد دست و پائی که مادرمردهها میزدند تا مفاهیم روز را در آن قالب زیبائی شناختی مطرح کنند را میتوانیم از خلال اشعار این دوران بعینه ببینیم . آنان از سوئی با یک دنیای دگرگون شده که مسائل جدیدی را با خود به همراه دارد روبرو بودند و میدیدند مطالبی که بیگانه با این دگرگونی باشد نه بدرد مردم میخورد و نه اساساً مردم بدان علاقه ای نشان میدهند و از سوئی با این تنگنای قوالب قدیمی ادبی دست و پنجه نرم میکردند که قابلیت انعطاف برای این تغییر مضامین را نداشت و تلاشهای بیهوده موجب خلق آثاری میشد که ما بدان میگوئیم " چرت " . و دیدیم که معیارها تغییر کردند و شعر نو بدنیا آمد .
زیبائی معنی شده است به معرب کردن واقعیت .تحریف حقیقت . دفرمه کردن صداقت .از این زیبائی ساختگی متنفرم .مثل خوابیدن در سایۀ سراب بی معناست .در سایۀ نهالی ا ز واقعیت خوابیدن بوی اصالت می دهد.شما مردم نیز با اهمیت دادن به ظواهر همه را وادار به دروغگوئی و تظاهر میکنید . در واقع یکجورهائی انگار همه چیز طراحی شده تا بنفع آخوندیسم باشد . مردم از یک فیلم جذابیت میخواهند و این تا آنجاست که در کربلا هم دنبال جذابیت میگردند ، از گریه هم دنبال لذت و جذابیتش هستند . ما داستان جذاب میسازیم ، با آن عشق و حال میکنیم بعد باورش میکنیم .
بنابراین زیبائی شناسی معاصر ( و فقط منظورم در ایران انقلابی فلکزده است که مردمانش از همراهی جریانات روز محروم هستند و هنوز آویزان اندیشۀ کهنه هستند) ، نیازمند " تلاش برای تغییر " است . اینجور که برای رسیدن به زیبائی دست و پا زده میشود ترس ورم میدارد : یعنی واقعاً واقعیات و " اصل مطلب " تا این حد وحشتناک است ؟ داستانی که من مینویسم میتواند سمبلیک باشد یا آن کششهای ساختنی را بوجود بیاورد اما اینجوری هیچوقت یک ماجرای واقعی و رتوش نشده نمیتواند تأثیر لازمه را بجا بگذارد . حتی ممکنست به اصول ناب هنری هم خدشه وارد شود یعنی آنچه واقعاً احساس گوینده است فدای قوالب شود . احساس واقعی من در بارۀ اسلام و آخوند همینی است که در قالب این کلمات آمده است ، میتوانستم از کلمات مؤدبانهتر استفاده کنم اما اینهمه کلمات مؤدبانه چه گهی خوردهاند ؟ ملت من هنوز اسیر خرافات است و موهوماتی که مثل خوره نابودش میکند . گفتم که گور پدر هر چه وطن پرستی و کلمات دهن پر کن ، دارم برای نجات خودم دست و پا میزنم و نجات من با نجات ملتم گره خورده است فقط همین ، ادعای بزرگتری ندارم . من تلاش میکنم کتابی بنویسم که بتمامی در خدمت آنچه میخواهم بگویم باشد و اولویت اول با " گفتنیها " است . زیرا از مسائلی حرف میزنم که نمیشود با آداب سخنگوئی چهرۀ واقعی آنرا بتصویر کشید و مجبورم برای آنکه حق مطلب ادا شود و تأثیر لازمه را بجا گذارد از این قالبی که میبینید استفاده کنم . من تلاش میکنم تا همۀ ما حقیقت را دریابیم . باور کنید اگر بخواهم قلمبه بنویسم یا تودلبرو باشم هیچ کار سختی نیست و از آب خوردن سادهتر است و اصراری بر اینگونه نوشتن هم ندارم فقط فکر میکنم این انشا به آنچه از این کتاب میخواهم نزدیکتر است و گرنه این خودش یکجور خودنمائی است .
حالا ممکن است یک ملا نقطی پیدا شود و مثلاً بگوید : این چیزی که به آن میگوئی قالب ، قالب نیست و مثلاً " مالب " است ، بیسواد و من میگویم : اولاً بیسواد نیستم و هشت سال اکابر رفتهام ، در ثانی منظورم همین چیزی است که " تو هم فهمیدی چه گفتم " . حالا اسم دقیقترش را تو بگو ، خیلی هم حال میکنم . چرا ناراحت بشوم ؟
بنظر خودم این یک فلسفه است که دارد عنوان میشود . بهرحال من نویسندۀ آکادمیک نیستم و صادقانه بگویم اصلاً دوست ندارم کسی راجع به جنبههای ادبی با من صحبت کند ، چون کم میآورم و دوست ندارم کم بیاورم . نه اسم سبکی که با آن مینویسم را میدانم و نه هیچ سبک دیگری را میشناسم . دستور زبانم حتی توی کلاس اول هم صفر بود . چیزی که مینویسم توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشود خودم هم موجود عتیقهای هستم که بر خلاف ظاهرم که شبیه آدمها ( البته از نژاد دراویدی مُنگل آن ) است ، نسبت خاصی با آنها ندارم و هیچکدام از قواعد معمول آدمها در موردم جور در نمیآید . پس اگر منتقد هستید لطفاً به مسائل مهمتر از ایراد از نویسنده بپردازید .
وقتی میگویم باید برای دیگران جالب باشد از نظرات و تجارب من آگاه شوند ، این دلایل متعددی دارد . یکیش اینست که از چه راه دیگری میشود فهمید که تأثیر شرایط موجود بر آدمهای معمولی که مخاطبان مستقیم تمام سیاست گذاریها هستند چه بوده است ؟ بنابراین اگر کسی هست که میخواهد انتقاد اینجوری داشته باشد که بر طبق چه اصلی جسارت اینرا داشتهام که بنویسم جواب خودش را همین اول کار گرفته است و اگر با دقت مطالعه کنید میبینید که مسائل مطرح شده تماماً همان ابهامی را بیان میکنند که در ذهن امثال من بوجود میآید و تلاشهای شخصی برای رفع آن مؤفقیتآمیز نبوده است . ممکنست قضیه به این سادگیها نباشد و شاید از چیزهائی حرف میزنم که بیخ دارند و دردسر زیادی بدنبال خواهد داشت . هر چه هست احساس میکنم جای این کتاب خالی بوده است و خیلی بیش از مقدار فعلی امثال من میبایستی مسائل خود را مطرح کنند .
این موضوع بخودی خود اهمیت کلی دارد و شامل محدودیت جغرافیائی نمیشود . همۀ ساکنان ممالک دیگر دنیا باید تلاش کنند در کنار امور روزمره زبانی برای بیان آنچه حرف واقعیشان است داشته باشند ، اما در سرزمین موطن من شکل و شمایل ویژهای دارد و باید یکجور دیگری به آن نگاه کرد و این چندان هم مربوط به آخوندیسم نیست و جمهوری اسلامی فقط بخشی از قضیه را شامل میشود . ایرانیها از زمان ظهور اسلام درگیر معضلاتی بودهاند که حرف زدنشان را دارای چنان مشکلاتی کرده است که تقریباً آنچه را میخواهند نمیتوانند بیان کنند و همیشه آنچه از دهان بیرون میآید متفاوت است با آنچه در ضمیر میگذرد .
در میان جمعی از دوستان که بر سر صفحاتی از کتاب بحث میکردیم و جلسۀ نقد مقدمۀ حاضر بود ، دوست مخالفی با خنده پرسید که : تو میگوئی مونگل هستی و توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشوی اما همهاش میگوئی من معمولی هستم ، این چه تناقضی است ؟ گفتم که : شما خودت بخوبی میبینی که ما نیازمند تعابیر و بیان پیچیدهتری هستیم و باید فکرمان عادت کند از تنگناهای سختتری عبور کند چرا که رخدادهای زندگی امروز خواستگاهها و دلایل نامعلوم تری دارد و ساده سازی مسائل را بجائی رساندهاند که آکتورهای ما برای بیان یک دیالوگ خود را مجبور به لبخوانی میبینند زیرا بیننده حتی برای فهم زبان محاورۀ خودش هم دچار مشکل است و مثلاً وقتی نقش عصبانی را بازی میکند باید شمرده و مفهوم و با ادب و ... حرف بزند زیرا اگر کمی معمولی شود کسی نمیفهمد . آیا ظرائفی که در ورای یک موضوع نهفته است نباید مطرح شود ؟ آیا واقعاً مسائل به همان سادگی است که بیان میشود ؟ من بین این دو تعریف یک رابطۀ حساس و بسیار مهم برقرار کردهام که باید درک شود و از قضا کاملاً هم آشنا و همهگیر است و فقط کسی چنین انتقادی را مطرح میکند که قصد و غرض داشته باشد و بطرز سخیفی بخواهد از شیوههای ناجوانمردانه برای تخریب شخصیت دیگری استفاده کند و الا هر کسی اینقدر میفهمد که یکطرف چهرۀ من به نسبت این افکاری که عرف اجتماع را تشکیل داده است ، غیر معمول و غریب است و طرف دیگرش اینکه من موی بلند و ریش پروفسوری و راه رفتن عصا قورت داده ندارم و مثل همین هویج فروش سر کوچه هستم . موضوع همینقدر ساده است . ( حالا بیا تناقض این جمله را با ادعای سادهگوئی ایراد بگیر ... )!
من میخواهم از دید یک آدم معمولی درگیر با مسائل روزمره ، مسائلی را با آدمهای معمولی اجتماع عنوان نموده و امیدوارم حرف مرا بهتر بفهمند و نه میخواهم مجسمهام را بسازند ( به هر دو معنا ) و نه اینکه به سیخ کشیده شوم که تو که قدرت درک نداری و در این رشته تحصیل نکردهای چرا حرف میزنی و نمیترسی که یک آدم سادهای حرفت را جدی بگیرد ؟
میگویم : چرا میترسم و بهمین دلیل اولش خودم را معرفی کردهام و اصولاً هر جملهای از این کتاب هوار میکند از دهان یک غیر حرفهای بیرون آمده است . اما همه ممکن است اشتباه کنند و این ترس نباید همۀ فرصتها را بایکوت کند .
آدمها شیفتۀ راحتی ، فکر نکردن و "رؤیای خوش دیدن " هستند و این نقطه ضعفی است که آنها را در مقابل استعمار ، استثمار و سود جوئیها بیدفاع و بی سلاح میکند . این تن آسائی و آسایش طلبی خمیرۀ ظهور فاجعهای به نام خدا ، در " بودن " انسان شد و خدا نامی که میتوانست برای همگان فاجعه بار نباشد ، برای اکثریت مصیبت شد و برای اقلیتی شکارچی و فرصت طلب مائدۀ آسمانی گشت . یعنی خودمانی بگویم اسم خدا یکجوری است که نباید آدمها را تا این حد پفیوز میکرد و به آنها خسارت میزد ، اما میبینیم که اکنون بلای جان انسانها شده است زیرا بعضیها آنرا ناندانی کردهاند و فقط کسانی به این کار رو میآورند که خیلی پست باشند و طمعشان اندازه نشناسد . البته باور نمیکنم خمیرۀ انسان دارای چنین رذالتی باشد و این خصلتهای پست هدیۀ خدا و اسلام به انسانهاست و این را از آنجا عرض میکنم که خودتان بهتر از من شاهد هستید که هر کس بیشتر با این آیات شیطانی محشور است از بقیۀ فاسدان بیشرفتر و بیناموستر میشود. آیا هیچ بی ناموسی را دیدهاید که نماز نخواند ؟ روزهای که خانمهای شهرنو در ماه مبارک رمضان میگرفتند را میدانید که اصلاً شکسته نمیشد . بنابراین محور اصلی عرایض بنده شوراندن شما علیه جبهۀ خرافات و سیاهی و نابودی " امالفساد " است و همچنین اقناع شما برای قیام مدنی علیه نوچۀ اسلام یعنی جمهوری اسلامی است .
من در این کتاب ثبت میکنم آنچه را در طی روند کشف پشت پرده دیدم و اندیشیدم . و به این امید مینویسم که شما نیز بی آنکه مجبور به طی طریقی مشابه باشید به آنچه من بدان رسیدهام و آنرا حقیقت میدانم برسید . من عمیقاً متأسفم از آنچه به آن مبتلائیم و برای نجات خود ، مجبورم شما را نیز با خود همراه کنم . زیرا از سوئی عملاً نجات فردی بی معناست و فقط وقتی که کلّ جامعه رها و بهرهمند باشند میتوان گفت که منهم وضعم خوب شده است و از سوی دیگر اگر انسان در شرایطی مجزا و متفاوت با جامعهاش زندگی کند درست نیست و امکان پذیر هم نیست . گر چه اگر از آنسو هم بخواهم به قضیه نگاه کنم میبینم که درد من { ابتلای همۀ ما به درد مشترک }ی است که نامش را خطای ذهن نهادهام و با این حساب معلوم میشود که آنرا چیزی جز " اشکالی از طرف خودمان " نمیبینم که اگر ما خودمان را درست کنیم ، همه چیز حل است و عامل خارجی وجود ندارد که قادر باشد آزارمان دهد .
ایراد از خود ماست . ما هستیم که به استعمارگران میگوئیم " بیا من را بدوش " . ویژگیهای فکری خود ماست که شرایط را برای کسانی چون آخوندها فراهم میکند تا سوارمان شوند و اینهمه بدبختی بوجود بیاورند که خیلیهایش از چشم من و تو دور است و ما فقط پوستۀ آنرا میبینیم . آنها هیچ شایستگی و لیاقتی ندارند که به اتکای آن پیروز میدان شده باشند . آنها قوی نیستند ما ضعیف هستیم .
این خطای ذهن ماست که آنها را بر حق جلوه میدهد . علیرغم آنکه همۀ آثار مصیبت بار اعمالشان همه روزه جلوی چشم ماست و توی خانوادههای ما جریان دارد باز هم وقتی به آنها اشاره میشود طوری است که گوئی از بلائی که بر سر کسی دیگر آمده است حرف میزنیم . آیا خانوادهای هست که شهید نداده باشد ؟ آیا خانوادهای هست که بیکار نداشته باشد ( توجه کنید که از خانوادۀ ملاها حرف نمیزنم ) معتاد نداشته باشد ؟ آیا مضرات واقعی اعتیاد را میدانید ؟ آیا دلایل واقعی اعتیاد را میدانید ؟ خیر هرگز بشما نخواهند گفت زیرا خودشان رسوا میشوند . ما حرف زیاد میزنیم . فراوان شکوه و ناله میکنیم . به جان بچهام قسم میخورم که هنوز با " آدمی " برخورد نکردهام که آخوندها را آدم حساب کند یا آنها را فحش ندهد و در کل ناراضی نباشد ؟ . هنوز یک آدمی ندیدهام که راضی باشد هنوز ندیدهام کسی معتقد نباشد که باید یکبار دیگر انقلاب کنیم و همه چیز را بهم بریزیم . اما چرا اتفاقی نمیافتد ؟ چرا جلویشان نمیایستیم ؟ چون آنها فلسفه دارند ما نداریم . آنها قرآن دارند و ما حساسیت به قرآن داریم . آنها حرفهائی میزنند که ما در موردش ضعف داریم . نقاط حساسی داریم که شناسائی شده و تا بخواهیم دور برداریم میزنند به برجکمان . ایرانی ذاتاً نزدیکترین موجود دو پا به انسانیت است و اینرا بخاطر اینکه یک ناسیونالسیت دو آتشه و نژاد پرست بیآزار هستم نمیگویم بلکه بخاطر این میگویم که کارشناسان ژنتیک هم باید تأئید کنند که ما خیلی انسان هستیم و حساس و پاک ، و خیال میکنیم اسلام مدافع خوبیها است و به این خاطر در مقابل مظاهر آن ضعف داریم البته موضوع یک عادت هزار و چهارصد ساله هم مطرح است . باید این نقاط ضعف را پوشش دهیم . اینبار دشمن ما دیو سفید نیست . دشمن ما سبز لجنی است . دشمن ما یکجوری است که تا وقتی خود را اصلاح نکنیم و افکار غلط را دور نریزیم نمیمیرد . دشمن ما جهل خود ما است .
البته این فقط شروع کار است یعنی استارت همه چیز است . از تلاش برای تغییرات فرهنگی متناسب با زمان تا یافتن تعریفی نوین برای بسیاری مفاهیم و شناخت آن نوعی از دمکراسی که برای ما و در خدمت اهداف ما باشد نه آنکه ما در تلاش برای هماهنگ شدن با یک پیش نویس باشیم و هر چیز دیگری که لازم بود و نشده است ، این مرحلۀ بعد از دین آغاز تلاش برای رسیدن به آنهاست . این اولین مشکل برای حل کردن است که من تلاش کردهام معرفی کنم و گرنه باقی مسائل بقوت خود باقیست . زبان من مدعی دادن درس نرمخوئی به انسانهاست یعنی اینکه هدفی که از حرف زدن دارم این است و افقی که فراروی منست رسیدن به مرحلهایست که از من یاد بگیرند ملایم باشند و قبول نمیکنم اگر منکر تلاش من در این وادی باشند اما متنفرم از آنکه برای محبوب بودن حمله نمیکند و موضع نمیگیرد . معتقدم آدم باید پلاکش بگردنش باشد و شناسنامهاش کف دست . اگر کسی عاشق ظن خود باشد و خیال کند من منتسب به صفتی هستم که او دوست دارد نمیگذارم در اشتباه بماند و میگویم من آنی نیستم که تو فکر میکنی . اصلاً با محبوبیت میانۀ خوبی ندارم بنظرم همۀ محبوبیتها یکجوری مشکوک میزنند . گفتم که من در کنار همه چیز یک نگرش دیگر به مسائل را مطرح میکنم زیرا با یک فلسفه میجنگم لااقل باید بگویم از آن فلسفه بهترش را دارم .
تراژدی مالکیت سرمایه و آنچه انحصاراً فقط با یک شانس اتفاقی که در چه خانوادهای بدنیا آمدهای در اختیار آدم قرار میگیرد قصهایست که سر دراز دارد . من نمایندۀ کسانی هستم که مغلوب این بازی شدند و اگر چه برای هر حکومتی وجود امثال من شرم آور است اما برای جمهوری اسلامی یک ننگ محسوب میشوم زیرا او با وعدۀ پایان دادن به این بازی قدرت گرفت و هنوز بر دیوارهای بسیاری شعارهای آنزمان محفوظ مانده است که وعدۀ نجعلهم الوارثین میداد . شرم بر اینان باد که مرا پرچم کاوه کردند و در جشن پیروزیشان قربان نمودند .کاشکی خوشم از شعارهای باحال میآمد همینجوری تا صبح ادامه میدادم اما داستانی دارم که مردمی را شرح میدهد که در چاه افتادگان را بیرون میکشد و میگوید مرا هم با خود ببر اما آنها یکی یکی سوار مرکبها میشوند و آن مردم را بر جا میگذارند . حکایت ماست که خمینی و پدر خمینی را نان دادهایم اما اولین کسی را که فراموش میکنند خود ماست . زندگی من نمونۀ کاملیست از کسی که لااقل نقاشی و داستان نویسیاش و هزار ( واقعاً اگر بشمارم ده تائی میشود ) هنر دیگرش طوری بود که بتواند بجائی برسد اما زیر چرخهای سرمایه و بی توجهی مسئولان نظام گوربگور شد . من سیاسی نبودم و حتی ضد مذهب هم نبودم و اگر به استعدادم وقعی مینهادند و امکان پیشرفت را فراهم میکردند شاید الآن توی یک آتلیه یا جلوی دوربین یا پای ماشین تایپ سرم بکار خودم بود اما محرومیت چشمم را بروی مشکل باز کرد و دلیلش را پیدا کردم . متأسف نیستم . کتاب من اما بازتاب حس واقعی خودم و هم کیشانم است نسبت به این ظلم . آنچه بر نویسندگان دگر اندیش خصوصاً از لحاظ اقتصادی گذشت و آنچه که بر جوانانی که میتوانستند جانشین خوبی باشند گذشت همیشه چون داغ ننگ بر پیشانی رژیم باقی خواهد ماند . بقیه نیز بی نصیب نماندند و اسیر خود سانسوری شدند . اگر میگفتند زمان شاه نمیگذاشتند کسی کاری را یاد بگیرد الآن یکجوری که یک میلیون بار بدتر است نمیگذارند . بگذرید از تور چشمیها که مال توی ویترین هستند . من برای ارائۀ کتابم حاضر و آمادهام و اگر چه خودم میگویم بیسوادم اما اگر رژیم میتواند با صحبت کردن قضایایش را حل کند آمادهام ، این گوی و این میدان . اما او ثابت کرده که مال این حرفها نیست و باور کنید مال هیچ حرفی نیست فقط بلد است در جریان رودخانه شنا کند . اگر هم بشیوۀ اجدادیش ترور میکند باز هم حاضرم . او از مرگش هم کاسبی را دنبال میکند ، من اما زندگیم را حراج یک جو حقیقت میکنم .
من میخواهم با این قضیه مبارزه کنم . مبارزه ارث پدرم است اما بزرگوارانه به شما هم اجازه میدهم در آن شرکت کنید . اینجوری بگویم بهتر نیست ؟ من میگویم کسی نیستم و معتقدم آن کس که به شما گفته یک مبارز باید کسی باشد تا مبارز باشد ، دشمن شماست اصلاً به یک کسی که میگوید من مبارز هستم نگوئید : تو کی هستی که میخواهی مبارزه کنی ! و بمن میگوئی چه کار کن ؟ این جمله را دشمن توی کلهات کرده که اگر خودت هم خواستی مبارزه کنی فکرت این باشد که اول بروی دانشگاه مبارزه دکترا بگیری بعد بیائی . و اگر هم نتوانستی مدرک بگیری قید مبارزه را بزنی . این فکر یعنی بیرون کردن " همۀ " مردم از میدان مبارزه و کسی که آن را توی کلهات کرده دشمن است .
مبارزه یعنی مبارزه . نه مال من است نه مال هیچ کس خاصی . مال همۀ ماست و همه در آن جلودار هستیم . فقط باید هر کس حرفی برای گفتن دارد بزند تا ملت آلترناتیو های مختلفی داشته باشد . همه باید عادت کنند کتاب بنویسند . موقع راه رفتن یا وقت گپ زدن یا " همیشه " میشود و باید کتاب نوشت . حالا اگر مثل همین کتابی که من نوشتهام زشت و بیقواره از آب در آمد ، باشد عیبی ندارد . همۀ کتابها که برای قشنگی و لذت بردن نیست . بعضی کتابها برای مطالعه کردن و فهمیدن است . فهمیدن اینکه واقعاً نویسندۀ ننه مرده چه چیزی را تجربه کرده و چگونه میشود از تجربهاش استفاده کرد .
فکر میکنم حرف خودم را زدهام . هم فال بود هم تماشا . هم درد دلی بود و گپی خودمانی پای بساط چای ، هم اینکه دوست من راستی شاید خبر نداشته باشی ولی توی بد مخمصهای افتادهایم . اینجوری پیش برود بچههایمان همین چای عصرانه هم از برنامۀ روزانهاشان حذف خواهد شد . من نگران این چای عصرانه هستم و تجربه دارم . ببین چه میگویم .
و ... امیدوارم بعد از این ننویسم و فقط بنشینم کتابهای شما را بخوانم . تا روزی که همه جمع شویم و از هر چه کتاب وسط گود آمده یک قرآنی بسازیم که بخورد توی سر آخوندها . بقول دوست عزیز مبارزم داریوش که منبع الهام بزرگی برایم بود : ما به قرآن فارسی احتیاج داریم .
برای صدمین بار میگویم این فقط ما هستیم که ( بدتان نیاید ، بین خودمان میماند ) بی غیرت هستیم و گرنه اینها لیاقت ندارند . من فکر میکنم باید مطالعۀ اساسی بکنیم . با هم باشیم و تمام مخ ها را بکار اندازیم تا بفهمیم راه و چاه کدامست . از " چاله به چاه " یعنی چه ! !
اگر خواستید کتابتان را بنویسید دنبال تخم دو زردۀ اول نباشید . از من یاد بگیرید . دیمی و ساده حرفم را زدم ، عقدهام خالی شد . شما هم یاد بگیرید حرف بزنید ، از بس سکوت کردیم حرف زدن از یادمان رفته است .
فراموش نکنید که در واقع نویسندۀ اصلی این کتاب ( و همۀ کتابهای مشابه دیگر ) خود جمهوری اسلامی است و نباید از هیچ نویسندۀ مخالفی بازجوئی کند . چرا که اگر با من و سایر هموطنان اینگونه رفتار نمیکرد فاجعۀ سیاسی شدن یک ملت آنهم به این طرز فضاحت بار رخ نمیداد و الآن من مشغول هویج فروشیام بودم بقیۀ مهندسان هم مشغول محاسبه . آیا فراموش کردهاند سلاجقه و اشاعره رباعیات خیام را آفریدند ؟ اگر محاکمه شوم جوابم همین خواهد بود که شما زندگینامۀ مرا نگاه کنید تا ببینید آیا میتوانستم بی خیال شوم ؟
من در پی براندازی هستم و معتقدم رژیم در سراشیبی سقوط است و حتی اگر کاریش هم نداشته باشی خودبخود مثل یک آشغال بحکم قانون طبیعت تجزیه میشود و از بین میرود و فقط یک تذکر کوچکی هست که چنانکه افتاده است و میدانی ، ما وقت زیادی نداریم . خون میرود ، تاریخ میرود ، فرهنگ میرود گذشته میرود و آینده میرود . سرمایه میرود ، ناموس و شرف به کافههای امارات میرود ... آبروی کورش کبیر میرود .
و در همین فردائی که به آن میگوئیم فردا ، نام ایران هم میرود و میشود ایرانستان ... یا چیزی مثل آریاکا ؟!.
بجنبید کتابهایتان را بنویسید . اوضاع خرابست .
باور کنید بوی الرحمن حکومت دینی بلند شده است . تق ایدئولوژی جماعت در آمده است. ما میتوانیم وقت را غنیمت بگیریم و کار را تمام کنیم . حتی میتوانیم و بزعم من باید که از شعار " تا کربلا رسیدن یک یا حسین دیگر " استفاده کنیم . فکر نکنید چرت و پرت میگویم . نه ، واقعاً اگر مفهوم خوبی در هر چیزی هست باید استفاده کرد . یکی از ایرادات من به جمهوری اسلامی اینست که با دگماتیسم جلوی ورود خیلی چیزهای خوب را گرفت . اما خودم که دگم نیستم و علیرغم پدرکشتگیای که با اسلام دارم اصلاً از استفاده از خوبی های اسلام غافل نمیشوم و معتقدم انسان باید عین سرند و صافی باشد و بد و خوبی را که در همه چیز با هم آمیخته است از هم سوا کند . بد خالص و خوب خالص کجا گیر میآید ؟ البته اشتباه نشود ، خوبی های اسلام را وقتی بموقعش توضیح دادم میفهمید منظورم چیست . محمد هم میگفت علم را بیاموزید ولو از چین کمونیست . خوب من هم میگویم افکار خوب را بقاپید ولو از محمد . چینی ها معتقدند هر چیزی که قابل خوردن است را باید خورد . اینهم از عظمتشان .
نمیگویم این حرفشان خوب است بلکه میگویم ببینید چه تفکر و فلسفهای پشت این حرف خوابیده است . درست است که درگیری بر سر بود و نبود خدا از ازل تا ابد در جریان است اما میگویم این همان بازی است که استعمار از هر رنگش طالب آن است که ما وارد آن شویم و همۀ عمر مشغولش باشیم . اصلاً در این بحث را تخته کنیم و بدرد خودمان برسیم . اینها منابع خوبی هستند که میشود هر چه را با عقل و مصلحت کلی جور در میآید از آن بیرون کشید و به هیچ چیزی نگفت : روح منی ...ی . یا اینکه جاوید شاهی نگوئیم که فردا دیکتاتور و خدا و آقا بالا سرمان نشود طوری که سؤال کردن و باز خواست از او کفر باشد .
خوب ممنون که مطالعه کردید . پیروز باد ایران . پاینده باد ایرانی . سرفراز پرچم شیر و خورشید . بدرود .
No comments:
Post a Comment