آدم و انسان ، دین و لائیزم
آخوندیسم ، اندیشۀ دینی و فلسفۀ انسانی
اندیشۀ من هیچ معارضهای با تفکرات مثبت دیگر ندارد و حتی اگر اندیشۀ دینی نیز چنانکه ادعا میکند مثبت باشد ، منافاتی با اینکه من میگویم ندارد و در واقع هر دو هدف مشترکی را که تعالی و تکامل انسان است دنبال میکنند . با این تفاوت که در فلسفۀ دینی انسان بصورت پیش فرض یک موجود منحرف و غیرقابل اعتماد است که تنها راه هدایت او تمسک به خرافات است و در اندیشۀ من انسان سمبل پاکیهاست و اگر آلودگی در او مشاهده میشود حاصل قرنها تجانس با خرافات دینی است و در واقع این انسان به هیچ هدایتی به آن معنا که زعمای عمیم ( اعم از آخوندهای تمام ادیان ) معتقد هستند نیاز ندارد و تنها قدری آموزش و دیده گشائی بروی حقایق وجودی خود او کافیست تا او را از صورت خام و نتراشیده به موجودی سودمند برای خود و اجتماعش در بیاورد .
البته این تفاوت در صورتی ست که دین ( و منظورم همین اسلام کنۀ سریش است ) واقعاً مطابق آنچه ادعا میکند باشد و حال آنکه اینگونه نیست و اگر عمل و ادعای دین یکی میبود معارضۀ من و او در حد تمسک به واقعیت بجای خرافات و برخی اقلام دیگر ادامه مییافت .. ! بگذارید مبحث سایر ادیان را قلم بگیرم و به درد خودمان بپردازیم . اسلام به هر دلیلی که بوجود آمده و پا گرفته است بماند ، مسئله اینست که از قرنها قبل اینهم مثل هر اختراع دیگری به ابزار سودجوئی آدم نتراشیده تبدیل گشت و تا آنجا ادامه یافت که اکنون بهترین سلاح ممکنه در دست مرده خورهاست . لاشخورهائی که مثل کفتار شکارچی هم هستند و زنده و مردۀ یک طعمه برایشان فرقی نمیکند .
اندیشۀ دینی بشر را موجودی خطاکار که به هیچ صراطی مستقیم نمیآید فرض میکند . این فلسفه معتقد است که تا نباشد چوب تر ... ! مثلا چرا زنان در اسلام مجبورند در حجاب بمانند ؟ آنهم حجابی که تجسم عینی و دقیق آن افغانستان طالبانی است ؟ معلوم است که اسلام مکه را جنگلی فرض کرده که پر از گرگ و شغالهائی که همان مردان قریش هستند میباشد . لابد زن نیز از نظر او موجودی است که فقط تا وقتی که مرد تحریک شدهای در کار نیست میتواند خودش را کنترل کند و تحریک مرد مساوی با قبول زن است . یعنی زن و مردی که اسلام میبیند فقط بواسطۀ برخورد نکردن با یکدیگر قابل کنترل هستند و اگر تصادفا دیدار و برخوردی بین این دو رخ بدهد بمعنی اتمام کار و حملۀ مرد و تسلیم زن است . شک ندارم که این سخن من با دویست هزار دلیل و توجیه ملاها نامربوط اعلام میشود اما اگر به حرکت مغزی کورمال عادت نکرده باشی میفهمی که قضیه جز این نیست . من مسئلۀ حجاب را ورای سایر تبعیضات مرد سالاری در اسلام میدانم و این به دیدگاه منفی اسلام در باب مرد مربوط میشود .
شکی نیست آنگاه که اسلام در عربستان پا گرفت مردان و زنان عرب از همین گونه بودهاند که اسلام محاسبه کرده است و دلایل تربیتی و شرایط محیطی عامل چنین " هستن " بوده است و اسلام نیز هرگز قادر به پیش بینی برخورد سایر تمدنها با توحش اسلامی و جهانگشائی اسلام نبود ، و گرنه با در نظر گرفتن آینده و عوامل تربیتی متفاوت دیگر مسلماً تیرگی این دیدگاه تخفیف مییافت . پندار او بر این است که دیدن موی سر زن و از مچ دست و پا به بالا میتواند خطرناک باشد ! و دیگر دارای قدرت درک این نیست که خطری که با فراهم نبودن امکانات پیش نیاید همچنان یک خطر بالقوه است و یک تصادف میتواند امکانات را بوجود بیاورد و آنگاه ضامن دیگری برای جلوگیری باقی نیست . در ثانی هر خری میتواند بفهمد انسان جماعت کنجکاو است و هر چه مطلوبش پوشیده تر باشد حریص تر و وحشی تر میشود ، باضافۀ باقی مسائل روانشناختی دیگر که من حق میدهم از آن خبر نداشته باشند زیرا در قرون اخیر بر روی آن مطالعه شده و آن موقع علم ناشناختهای بود . اسلام از آنجا که خود بخوبی میداند دارای هیچگونه قدرت تربیتی نیست و نمیتواند انسانی بسازد که در عین دیدن پروپاچۀ یک زن معقول و متین باشد لاعلاج در تمام مسائل مشابه رویۀ حجاب را در پیش میگیرد و سعی میکند امکانات فیزیکی خطا را نابود کند .
شما باید عمق تیرگی تصویر مرد را از نگاه اسلام در یابید تا بدانید میزان ضعف اسلام در شناخت یا اعتراف به داشتن قدرت ذاتی انسان تا چه حد است . همچنین میزان ضعفی که این دین در تربیت انسان دارد . این موجود متزلزل که هیچ ایمانی به بهشت و جهنم و حلال و حرام هم نمیتواند مانع جنونش از دیدن تار موی زن بشود ، این موجود همان مرد مسلمان است .
اگر خوب توی نخ سلسله احکام پیرامون حجاب بروید مسئله بدتر از اینهم هست . حتی زیور آلات و آرایش دست و صورت و برجستگیهای بدن زن از زیر لباس هم میتواند مرد را از کنترل خارج کند و در واقع من همیشه گفتهام که خیال نکنید اسلام فقط در مورد زنان دیدگاه تحقیر آمیز دارد بلکه اگر درست نگاه کنید از این بابت زن و مرد در اسلام به یک اندازه تحقیر شدهاند ، بلکه مردان بواسطۀ آنکه قدرتشان مورد نیاز بوده بیشتر به بندگی و تحقیر کشیده شدهاند . آیا لازم هست در بارۀ این مرد مسلمان بیش ازین بگویم ؟
گفتم که شکی نیست مردان آنموقع و همین حالای عربستان همینجوری و بدتر از اینهم بودهاند . اما در اینهم شک نکنید که لابد خود محمد بیش از بقیه ذلیل عشق بوده که مرد را اینجوری میدیده است . اگر شک دارید به زندگی و حرمسرای او نگاهی بیندازید تا بفهمید این آدم چقدر گدای محبت بوده که حتی به زن دیگران هم رحم نمیکرد و شرط میبندم بسیاری از شوهران این زنها را خودش توی جنگ از پشت خنجر زده و کشته است تا بگوید بدست دشمن شهید شدهاند تا بتواند زن هایشان را مالاخود کند . بنابراین باید به محمد حق داد چنین دیدگاهی از مرد داشته باشد . یک آدم نرمال به قضیۀ زن و مرد کمی معمولی تر فکر میکند و اگر این آدم من باشم معتقدم اینجور چیزها حکم همان نقابهائی را دارد که زنان بعضی مناطق صرفاً بدلیل محافظت از آفتاب میبندند و اگر فرضا بخواهند برای محافظت از نگاه مردان منطقۀ خود که فرض میکنیم حریص هستند چنین کاری بکنند انتخاب با خودشان است و قانون لازم ندارد .
منظورم اینست که اگر برای محافظت زن چنین دستوری داده شده است باید دانست که اینگونه مسائل را ساکنان هر منطقه جزو بقیۀ اطلاعات محیطی یاد میگیرند و تصمیم مقتضی را خودشان اتخاذ خواهند کرد . لازم نیست یک سرخری بیاید و بزرگی کند . اصولاً اجباری و قانونی کردن اخلاقیات بمعنی نابودی و بی اعتباری آن است و لااقل ایران امروز این مطلب را ثابت کرده است ، بنابراین اندیشۀ اسلامی در مورد حجاب در واقع توهین به پاکی زن و شخصیت مرد است[1] و طبیعی ست که به هدف خود نخواهد رسید[2] . زیرا پاکی واقعی از این طریق حاصل نمیشود و از طرفی نهایت آرزوی مردهای ندید بدید میشود اینکه گوشۀ چادر زنی را کنار بزنند .
من اینگونه فهمیدهام که بشر در نگاه اسلام آدم است و آدم موجودی دو پاست که جز عقل پیشرفته فرقی با یک حیوان ندارد . بشر باید یاد بگیرد که گول شعارهای تبلیغاتی را نخورد . آنها برای جلب مشتری هستند . اسلام ما را آدم میبیند و بی تعارف ما آدمهای بدی به نظرش آمدهایم . ارزش و کرامتی که اسلام به آدمها داده است از همین زاویه معلوم میشود که در واقع کشک مایع است و حقیقت همین نگاه تلخ گزندۀ حیوانی است .
این فقط یک مورد بود که بعنوان نمونه قدری شکافته شد و تمام ابعاد اندیشۀ دینی تا همین حد فاجعه بار هستند و بسیار بدتر از این هم در این اندیشه یافت میشود . بدیهی است که اگر فقط عامل زمان را در نظر بگیریم وجود اینهمه اشکال اساسی در این اندیشه طبیعی است . حال آنکه عواملی چون اغراض سیاسی مزید بر علت هستند .
اسلام میگوید تو آدم هستی و یک آدم بد ، که من آمدهام تو را به انسان تبدیل کنم ، آنهم انسان محقر ، خفیف ، کمتر از سگ ، گناهکار ذاتی و سرسپرده و تسلیم مطلق . بله آنچه از بشر می بیند را باید کناری نهاد و آنچه که میخواهد با اهداف متعالی خود از او بسازد را بایستی زیر نظر گرفت که از نظر او چگونه موجودی یک انسان ایدهآل مسلمان محسوب میشود .
شاید هیچ فاکتور دیگری چون این نتواند ثابت کند که اسلام یک دین سیاسی است و فرضیۀ جدائی دین از سیاست از پایه غلط و ناممکن است . اسلام از بدو اختراع بعنوان وسیلهای برای تبدیل انسان به یک آدم در خدمت قدرت حاکم طراحی شده است و چگونه میخواهی با وجود چنین دینی در جامعه او را از دخالت در سیاست منع کنی ؟ نگاه آدم مسلمان به قدرت یک نگاه نابود و مطیع محض است و اینگونه است که حتی قلدر محله هم یکجور خدا محسوب میشود و نظام های مشابه ملوک الطوایفی پا میگیرند و همان انسانی که در مقابل شاه قد علم کرد بعد از بیست و چند سال مسلمان شدن به آدمی مبدل میشود که حتی یک امام جمعه را نمیتواند عوض کند .
آدم مسلمان خود را در مقابل قدرت به هر شکل آن نابود می بیند . یعنی اینکه اسلام نمیگذارد بشریت کوچکترین تجسمی برای خود قائل باشد و یک مولکول از او در مقابل قدرت نباید وجودش مطرح باشد . این قضیه را حتی بعنوان یک عرفان و موضوع رابطۀ عشقی میان بنده و معبود نیز مطرح میسازد و به آن جنبههای سوپر متعالی روحی میدهد . اگر چه تأکید بر این دیدگاه در قرآن بصورت سرتیتر و ویترینی بیان شده است ، اما در ادعیه و مجالس که اصل جنس آنجا عرضه میشود میبینیم که بشر با عباراتی واضح و مستقیم سگ بیمقدار است و اینرا مثل یک افتخاری که دست یابی به آن حتی از رؤیا هم دست نیافتنی تر است میداند و بنابراین حتی نوکری یک امامزادۀ مجعول هم مقامیست که با سالها ریاضت و تهذیب نفس و چرب کردن سبیل آقا ممکنست بدست بیاید و هر کسی را لیاقت بندگی نشاید . البته هرگز از قدرتی جز خدا نامی برده نمیشود ولی تداعی این کلمه میشود هر کسی که مثل ولایت فقیه از خدا دم میزند و دامنۀ آن به قلدر محله هم میرسد .
البته من به او حق میدهم که حتی یک مولکول از انسان را نتواند تحمل کند زیرا هیچکس مثل خود او از این امر مطمئن نیست که حتی یک مولکول انسانی هم اگر در کسی باشد هرگز به این خفت تن در نمیدهد .
یک انسان چگونه میتواند در قبال هر گونه منفعتی تا این حد خود را به حراج بگذارد ؟ محمد خودش را از شوهر و فرزند یک زن به او نزدیکتر میداند و از رگ گردن هم به آدم نزدیکتر است . کدام زن انسان و پاکدامن میتواند اینرا قبول کند ؟ حالا اگر بجایش هر چه بدهند . طبیعیست که باید انسان از نظر اسلام تعریف بشود به چنین مترسک بی زنگوله . بنابراین اسلام ، ذوب شده در ولایت میخواهد و لابد انسان از نظر او موجودیست که میشود چنین معاملهای با او کرد . لابد بجز عرب وحشی جاهل وجود هیچ گونۀ دیگری از موجود دو پا را نتوانسته است که تخمین بزند .
اما آخوندیسم و سیمای فعلی اندیشۀ دینی معضل علیحدّهای ّاست . آنچه آخوندیسم از مسلمان میخواهد یک ماشین انهدام است . یک موجودی که فقط تا دستور ولی فقیه با زندگی محشور است و .. وای به روزی که امام خامنهای حکم جهادم دهد .. !
جمهوری اسلامی نوع جدیدی از کامیکازه را معرفی میکند که برای عملیات انتحاری نیازی به ناسیونالیسم و فلسفه و دلیل ندارد و فقط یک دستور لابد رمزی میخواهد تا به یک روبوت انهدام تغییر ظاهر دهد . اگر شما با یک تروریست و جلاد و شکنجهگر مسلمان روبرو شوی حتی در حین جنایت هم نظر میکند به وجه الله و لبریز از بینشی است که جنایت او را یک عبادت برتر میداند .
این ابلیسی است که مخلوق جمهوری اسلامی محسوب میشود و پیشرفتی است که سهم اسلام از ترقی بینش بشری بوده است . اندیشۀ دینی با عینک جمهوری اسلامی این میشود که امروز در عراق و فلسطین بمنصۀ ظهور رسیده است .
اگر چه ارتباط چندانی با بحث ما پیدا نمیکند اما من مطمئن هستم این نسل جدید از تروریستهای مسلمان بوسیلۀ تربیت از بچگی و کسب آمادگی با تلقینات هیپنوتیزم و شست شوی مغزی بوجود آمدهاند و با الهام از تلفنهای چارلز برونسون هر کدام یک کد رمزی دارند که بمحض اعلام آن شخص از حالت یک آدم معمولی که در محیط زندگی من و تو و در کنار ما است خارج شده و به همان موجودی که تلقینات گفته است تبدیل میشود . باید همین باشد و گرنه حتی حیوانات هم اینقدر الینه نیستند که برای یک هدفی که سر و ته مشخصی ندارد خودکشی کنند . گفتم که اگر بدون تلقین و از راه معمول به این نتیجه میرسیدند با ارزش بود .
به این میگویند استفادۀ هوشمندانه از یک وسیلۀ حاضر و آماده . به این میگویند استفادۀ بهینه . این یک دین طراحی شده است برای همین گونه اهداف و اندیشۀ دینی علاوه بر دیدگاه نادرستی که از انسان دارد تعالی و ترقی سودجویانهای نیز برای انسان تدارک دیده است . و اما نقطۀ مقابل این اندیشه را من اندیشۀ انسانی نامیدهام و نمیدانم این دیدگاه در طول تاریخ با چه عناوین و تشابهاتی ظاهر شده است . اندیشۀ انسانی توانائی آنرا دارد که نقطۀ پایانی بر تمام ناهنجاریهای دینی بگذارد .
در این اندیشه نوع بشر دارای جایگاه ویژه انسانی بوده و بصورت پیش فرض الگوی یک موجود ایدهآل محسوب میگردد و ناهنجاریهای او وصلههائی ناجور هستند که با درایت بشری رفع و رجوع میشود .
از قرنها قبل اینطور بوده که لفظ نامسلمان بعنوان یک توهین و دشنام بکار رفته و الآن هم با تلقین ملاها مترادف با انواع گناهان کبیره و بی اخلاقی تعریف میشود . آخوندیسم هرگونه ترقی خواهی را با چماق عصمت وناموس در هم کوبیده و در واقع بدون آنکه دست به سیاه و سفید بزند دشمن را بدست مردم نابود کرده است . این جریان و برخوردی که مثلاً با حسن رشدیه داشت در طول حیات ملاها با یک تم واحد و ترفندهای بینهایت متفاوت تکرار گشته است و دلیل آن هم کاملاً واضح است . آگاهی بشر مساوی با مرگ اسلام است
در طی سالهای اخیر شاهد هراس خانوادهها از نغمههای آزادی بودهایم و این بموجب تعریف آخوندیسم از آزادی غیر اسلامی حاصل گشته است و آخوند اینطور جا انداخته است که آزادی مساوی با بی بندوباری است . البته همگان امروزه بچشم خود و بصورت واضح می بینند که آخوندیسم نه تنها نگران بی بندوبار بودن جامعه نیست بلکه با تمام توان در پی ایجاد آن است و لااقل نتایج حاصل گشته از مبارزه با مظاهر اینطور میگوید و اما تنها چیزی که آخوند را نگران میکند یک جریان کنترل نشده و خارج از برنامه است . حال میخواهد آزادیهای فردی باشد یا یک اجتماع خارج از سیستم در یکی از مساجد . هر چه باشد فرقی نمیکند و رژیم به یک اندازه از حرکتی که خودش آنرا براه نیانداخته باشد نگران است .
ملاها غیر مسلمانی را بعنوان آلودگی به تمام گناهان جا زدهاند و تا همین چند سال پیش شاهد آن بودهایم که ظرف غذای آنان را میشکستند و به آن دست نمیزدند . حالا هم اگر چه متمدن شده و حفظ ظاهر میکنند اما احساس نجاست آنها فرقی نکرده است .
جالب آنجاست که اینگونه احساسات در عین مشاهدۀ تمام واقعیات بوجود آمدهاند و اینجاست که من میگویم چشم بندی در کار است . چطور میشود آدم در عین اینکه می بیند خودش و برادر دینیاش از حیوان کثیفتر هستند و رفتارشان حتی برای یک خوک هم شنیع و چندش آور است اما در مواجهه با یک مسیحی یا یهودی احساس پاکی و مقرب بودن به آنها دست میدهد ؟ آیا چنین خریتی را بجز با چشم بندی میتوان ایجاد نمود ؟ آیا این خطرناکترین نوع نژاد پرستی نیست ؟
جوامع اسلامی در عین زندگی در کثیفترین بیغولهها از آخرین دین خدا و برترین امتها و قزعبلات از این دست حرف میزنند . آیا عزیز کردههای خدا باید مثل سگ گر دلۀ هار توی آشغالدانی زندگی کنند و دشمنان خدا سگشان از امام جماعت مسلمانها بهتر زندگی کند ؟ این چه جور عزت و احترام و آبروئی است که مسلمان پیش خدا دارد ؟ لابد آخوندها این وضعیت را به گناهان کبیرۀ جماعت مسلمان نسبت میدهند و اگر اینست لابد غیر مسلمانها گناهی مرتکب نمیشوند که مستوجب امتحان الهی باشد .
اینها را میگویم که مسلمان جماعت خیال نکند از دنیا و عقبا یکیاش را بدست آورده است . خیر اگر به حرف همین حضرات هم استناد کنیم معلوم میشود که مسلمان هر دو دنیایش را باخته است .
پس با این آگاهی دریچۀ اندیشۀ انسانی را می گشائیم و دنیا را از آن دیدگاه می بینیم .
آنچه من از انسان می بینم یک موجود پاک است که حدود آزادی او را مصلحت خودش و اجتماع او تشکیل میدهد و احساس او بهترین معیار سنجش خوب و بد و خیر و شر است . هیچ انسانی دزدی را خوب نمیداند و خوشش نمیآید بناموسش دست درازی کنند . بنابراین اگر محل زندگی کسی مثلاً بالای شهر باشد که همه چشم و گوششان پر است و بی پروا نیستند ، طبیعتا زنها با آزادی بیشتری بیرون میآیند و برعکس اگر شخص ساکن محلۀ بدی باشد خوب اجبارا رعایت میکند و این طبیعی است . آیا هیچ قانونی میتواند چنین نظم کارآمد و مفیدی را ایجاد کند ؟ البته سیستم امنیتی و پلیس وظیفۀ معمول خود را دارد .
اجتماعی که بر مبنای چنین دیدگاهی عمل میکند بوسیلۀ نخبههایش و معرفت عمومی یا همان خرد جمعی خواستۀ خود را مشخص نموده و با در نظر گرفتن امکانات ، بهترین شیوۀ زندگی برای دستیابی به هدف نهائی را ترسیم میکند وهمه چیز آنقدر ملموس و انسانی طراحی شده است که برای برقراری ارتباط با عناصر جامعه مشکل لاینحلی در میان نیست . مفتخورها از این جامعه ناامید هستند و بیکارهها از زنده بودنشان طرفی نخواهند بست . دنیا آنقدر زمینه برای حرکت دارد که نشاط و شور بیحد باعث پیروزی بر مشکلات میشود . عنصر انسانی در کانون توجه است و آنقدر ازین توجه قوی میشود که از کمک کردن لذت درونی میبرد و بجای ثواب به پیشرفت چرخ جامعه فکر میکند که اگر خوب بچرخد او را نیز متنفع خواهد کرد . بدیهیست انسان در این نگاه جزئی از جامعه محسوب میشود و کمک به بهبود شرایط او کمک به چرخۀ زندگی همگان است .
معیارهای اخلاقی را شرایط تعیین میکنند اما موارد مشخصی هستند که همه قبول دارند باید بصورت یکسان و با قانون واحد اعمال شود و محدودیتها با مصلحت طرح میشود . انسان موجودی اخلاق گرا است و با چهارچوب کلی اخلاق آشنا و موافق است . یعنی در واقع دور نمائی که دین برای بشر ترسیم نموده است به شکل کاملتر و منطقی تر از این راه حاصل میشود و تنها تفاوت در این است که این با تمام معیارهای مؤثر در تصمیم گیری انسان جور در میآید و انسان بعد از آشنائی با آن دلیلی برای ارتداد نمی یابد و در واقع شاهکار این فلسفه آنست که هیچ موجود دوپائی با آن بیگانه نیست و برای شناخت آن نیازی به آخوند و معلم اخلاق نیست و همه در این مورد الگو هستند . البته آنچه بعنوان خطر سر راه این اندیشه هست مخالفت استثمار گران و برده داران است که اینجوری نانشان آجر میشود .
من شخصا نمونۀ خوبی از این اعتقاد هستم وبی آنکه بخواهم رعایت کنم یعنی جلوی تمایلی را بگیرم هیچ کار خلاف اخلاق نمیکنم و برای جامعه سودمند هستم و مسئولیت حالیم میشود . یعنی با آشنائی با این حالت درونی و کمی میدان دادن به آن که پس از خلاصی از دین و مذهب رخ داد ، متوجه شدم که دیگر اصولا رفتار غیر اخلاقی هیچ کششی را در من ایجاد نمیکند و آنچه با توانائی خود کسب کردهام و حق منست برایم قانع کننده تر و جذابتر است .
خوب گمان نمیکنم که بیش از این لازم باشد انسان بشوم و همین مقدار برای همه کفایت میکند و جامعه را با تمام اجزایش بسلامت به هر هدفی میرساند . حتی دوستانم نیز اینرا تحسین میکنند و بی آنکه بخواهم یکجورهائی الگویشان شدهام و میخواهند مثل من باشند . پس نتیجه میگیرم که لامذهب و غیر مسلمان بودن نه تنها بمعنی کثافت و بی بند وباری نیست بلکه در واقع اصل وجود انسان است و تنها چیزیست که برازندۀ انسان است . این یک آزادی مشروط به وجدان است و ضامنی جز خود انسان که محکم ترین ضامن هستی است ندارد . انسان کفیل و خدای خودش است و مواظب همۀ حرکات خودش ، و چون به هیچ امداد غیبی چشم ندارد و اصولا از کسی جز خودش دعائی ندارد بنابراین مسئولیت همۀ زنده بودنش را به عهده گرفته و تمام قوایش تحریک وبسیج شدهاند تا بار زندگیش را به منزل برسانند .
امام زمانی در کار نیست تا ظهور کند و قلدر محله را سر جایش بنشاند بنابراین نمیتوانی دستت را زیر سرت بگذاری و واگذارش کنی به دست بریدۀ حضرت عباس ، مجبوری آستین خودت و مغزت را بالا بزنی و دفع شر کنی . همین تلاش و درگیری رخ برخ و تن به تن با زندگی بتو روح و زندگی میدهد و بهترین ورزش برای تمام خصوصیات انسانی است . من منطقی تر از این دیدگاه ندیدهام . اندیشۀ انسانی اگر چه زمان زیادی را صرف کند اما ایمان دارم که بالاخره بشریت یگانه راه علاج مشکلاتش را رجوع به آن و در حقیقت رجوع به خویشتن میبیند . آحاد بشر مفسران بعدی این اندیشه هستند .
[1] - قابل توجه آقایان غیرتی .
[2] - اگر فرض را بر این بگیریم که اهداف حجاب اسلامی همانگونه که ذکر شده محافظت اخلاق زن و جامعه است .
آخوندیسم ، اندیشۀ دینی و فلسفۀ انسانی
اندیشۀ من هیچ معارضهای با تفکرات مثبت دیگر ندارد و حتی اگر اندیشۀ دینی نیز چنانکه ادعا میکند مثبت باشد ، منافاتی با اینکه من میگویم ندارد و در واقع هر دو هدف مشترکی را که تعالی و تکامل انسان است دنبال میکنند . با این تفاوت که در فلسفۀ دینی انسان بصورت پیش فرض یک موجود منحرف و غیرقابل اعتماد است که تنها راه هدایت او تمسک به خرافات است و در اندیشۀ من انسان سمبل پاکیهاست و اگر آلودگی در او مشاهده میشود حاصل قرنها تجانس با خرافات دینی است و در واقع این انسان به هیچ هدایتی به آن معنا که زعمای عمیم ( اعم از آخوندهای تمام ادیان ) معتقد هستند نیاز ندارد و تنها قدری آموزش و دیده گشائی بروی حقایق وجودی خود او کافیست تا او را از صورت خام و نتراشیده به موجودی سودمند برای خود و اجتماعش در بیاورد .
البته این تفاوت در صورتی ست که دین ( و منظورم همین اسلام کنۀ سریش است ) واقعاً مطابق آنچه ادعا میکند باشد و حال آنکه اینگونه نیست و اگر عمل و ادعای دین یکی میبود معارضۀ من و او در حد تمسک به واقعیت بجای خرافات و برخی اقلام دیگر ادامه مییافت .. ! بگذارید مبحث سایر ادیان را قلم بگیرم و به درد خودمان بپردازیم . اسلام به هر دلیلی که بوجود آمده و پا گرفته است بماند ، مسئله اینست که از قرنها قبل اینهم مثل هر اختراع دیگری به ابزار سودجوئی آدم نتراشیده تبدیل گشت و تا آنجا ادامه یافت که اکنون بهترین سلاح ممکنه در دست مرده خورهاست . لاشخورهائی که مثل کفتار شکارچی هم هستند و زنده و مردۀ یک طعمه برایشان فرقی نمیکند .
اندیشۀ دینی بشر را موجودی خطاکار که به هیچ صراطی مستقیم نمیآید فرض میکند . این فلسفه معتقد است که تا نباشد چوب تر ... ! مثلا چرا زنان در اسلام مجبورند در حجاب بمانند ؟ آنهم حجابی که تجسم عینی و دقیق آن افغانستان طالبانی است ؟ معلوم است که اسلام مکه را جنگلی فرض کرده که پر از گرگ و شغالهائی که همان مردان قریش هستند میباشد . لابد زن نیز از نظر او موجودی است که فقط تا وقتی که مرد تحریک شدهای در کار نیست میتواند خودش را کنترل کند و تحریک مرد مساوی با قبول زن است . یعنی زن و مردی که اسلام میبیند فقط بواسطۀ برخورد نکردن با یکدیگر قابل کنترل هستند و اگر تصادفا دیدار و برخوردی بین این دو رخ بدهد بمعنی اتمام کار و حملۀ مرد و تسلیم زن است . شک ندارم که این سخن من با دویست هزار دلیل و توجیه ملاها نامربوط اعلام میشود اما اگر به حرکت مغزی کورمال عادت نکرده باشی میفهمی که قضیه جز این نیست . من مسئلۀ حجاب را ورای سایر تبعیضات مرد سالاری در اسلام میدانم و این به دیدگاه منفی اسلام در باب مرد مربوط میشود .
شکی نیست آنگاه که اسلام در عربستان پا گرفت مردان و زنان عرب از همین گونه بودهاند که اسلام محاسبه کرده است و دلایل تربیتی و شرایط محیطی عامل چنین " هستن " بوده است و اسلام نیز هرگز قادر به پیش بینی برخورد سایر تمدنها با توحش اسلامی و جهانگشائی اسلام نبود ، و گرنه با در نظر گرفتن آینده و عوامل تربیتی متفاوت دیگر مسلماً تیرگی این دیدگاه تخفیف مییافت . پندار او بر این است که دیدن موی سر زن و از مچ دست و پا به بالا میتواند خطرناک باشد ! و دیگر دارای قدرت درک این نیست که خطری که با فراهم نبودن امکانات پیش نیاید همچنان یک خطر بالقوه است و یک تصادف میتواند امکانات را بوجود بیاورد و آنگاه ضامن دیگری برای جلوگیری باقی نیست . در ثانی هر خری میتواند بفهمد انسان جماعت کنجکاو است و هر چه مطلوبش پوشیده تر باشد حریص تر و وحشی تر میشود ، باضافۀ باقی مسائل روانشناختی دیگر که من حق میدهم از آن خبر نداشته باشند زیرا در قرون اخیر بر روی آن مطالعه شده و آن موقع علم ناشناختهای بود . اسلام از آنجا که خود بخوبی میداند دارای هیچگونه قدرت تربیتی نیست و نمیتواند انسانی بسازد که در عین دیدن پروپاچۀ یک زن معقول و متین باشد لاعلاج در تمام مسائل مشابه رویۀ حجاب را در پیش میگیرد و سعی میکند امکانات فیزیکی خطا را نابود کند .
شما باید عمق تیرگی تصویر مرد را از نگاه اسلام در یابید تا بدانید میزان ضعف اسلام در شناخت یا اعتراف به داشتن قدرت ذاتی انسان تا چه حد است . همچنین میزان ضعفی که این دین در تربیت انسان دارد . این موجود متزلزل که هیچ ایمانی به بهشت و جهنم و حلال و حرام هم نمیتواند مانع جنونش از دیدن تار موی زن بشود ، این موجود همان مرد مسلمان است .
اگر خوب توی نخ سلسله احکام پیرامون حجاب بروید مسئله بدتر از اینهم هست . حتی زیور آلات و آرایش دست و صورت و برجستگیهای بدن زن از زیر لباس هم میتواند مرد را از کنترل خارج کند و در واقع من همیشه گفتهام که خیال نکنید اسلام فقط در مورد زنان دیدگاه تحقیر آمیز دارد بلکه اگر درست نگاه کنید از این بابت زن و مرد در اسلام به یک اندازه تحقیر شدهاند ، بلکه مردان بواسطۀ آنکه قدرتشان مورد نیاز بوده بیشتر به بندگی و تحقیر کشیده شدهاند . آیا لازم هست در بارۀ این مرد مسلمان بیش ازین بگویم ؟
گفتم که شکی نیست مردان آنموقع و همین حالای عربستان همینجوری و بدتر از اینهم بودهاند . اما در اینهم شک نکنید که لابد خود محمد بیش از بقیه ذلیل عشق بوده که مرد را اینجوری میدیده است . اگر شک دارید به زندگی و حرمسرای او نگاهی بیندازید تا بفهمید این آدم چقدر گدای محبت بوده که حتی به زن دیگران هم رحم نمیکرد و شرط میبندم بسیاری از شوهران این زنها را خودش توی جنگ از پشت خنجر زده و کشته است تا بگوید بدست دشمن شهید شدهاند تا بتواند زن هایشان را مالاخود کند . بنابراین باید به محمد حق داد چنین دیدگاهی از مرد داشته باشد . یک آدم نرمال به قضیۀ زن و مرد کمی معمولی تر فکر میکند و اگر این آدم من باشم معتقدم اینجور چیزها حکم همان نقابهائی را دارد که زنان بعضی مناطق صرفاً بدلیل محافظت از آفتاب میبندند و اگر فرضا بخواهند برای محافظت از نگاه مردان منطقۀ خود که فرض میکنیم حریص هستند چنین کاری بکنند انتخاب با خودشان است و قانون لازم ندارد .
منظورم اینست که اگر برای محافظت زن چنین دستوری داده شده است باید دانست که اینگونه مسائل را ساکنان هر منطقه جزو بقیۀ اطلاعات محیطی یاد میگیرند و تصمیم مقتضی را خودشان اتخاذ خواهند کرد . لازم نیست یک سرخری بیاید و بزرگی کند . اصولاً اجباری و قانونی کردن اخلاقیات بمعنی نابودی و بی اعتباری آن است و لااقل ایران امروز این مطلب را ثابت کرده است ، بنابراین اندیشۀ اسلامی در مورد حجاب در واقع توهین به پاکی زن و شخصیت مرد است[1] و طبیعی ست که به هدف خود نخواهد رسید[2] . زیرا پاکی واقعی از این طریق حاصل نمیشود و از طرفی نهایت آرزوی مردهای ندید بدید میشود اینکه گوشۀ چادر زنی را کنار بزنند .
من اینگونه فهمیدهام که بشر در نگاه اسلام آدم است و آدم موجودی دو پاست که جز عقل پیشرفته فرقی با یک حیوان ندارد . بشر باید یاد بگیرد که گول شعارهای تبلیغاتی را نخورد . آنها برای جلب مشتری هستند . اسلام ما را آدم میبیند و بی تعارف ما آدمهای بدی به نظرش آمدهایم . ارزش و کرامتی که اسلام به آدمها داده است از همین زاویه معلوم میشود که در واقع کشک مایع است و حقیقت همین نگاه تلخ گزندۀ حیوانی است .
این فقط یک مورد بود که بعنوان نمونه قدری شکافته شد و تمام ابعاد اندیشۀ دینی تا همین حد فاجعه بار هستند و بسیار بدتر از این هم در این اندیشه یافت میشود . بدیهی است که اگر فقط عامل زمان را در نظر بگیریم وجود اینهمه اشکال اساسی در این اندیشه طبیعی است . حال آنکه عواملی چون اغراض سیاسی مزید بر علت هستند .
اسلام میگوید تو آدم هستی و یک آدم بد ، که من آمدهام تو را به انسان تبدیل کنم ، آنهم انسان محقر ، خفیف ، کمتر از سگ ، گناهکار ذاتی و سرسپرده و تسلیم مطلق . بله آنچه از بشر می بیند را باید کناری نهاد و آنچه که میخواهد با اهداف متعالی خود از او بسازد را بایستی زیر نظر گرفت که از نظر او چگونه موجودی یک انسان ایدهآل مسلمان محسوب میشود .
شاید هیچ فاکتور دیگری چون این نتواند ثابت کند که اسلام یک دین سیاسی است و فرضیۀ جدائی دین از سیاست از پایه غلط و ناممکن است . اسلام از بدو اختراع بعنوان وسیلهای برای تبدیل انسان به یک آدم در خدمت قدرت حاکم طراحی شده است و چگونه میخواهی با وجود چنین دینی در جامعه او را از دخالت در سیاست منع کنی ؟ نگاه آدم مسلمان به قدرت یک نگاه نابود و مطیع محض است و اینگونه است که حتی قلدر محله هم یکجور خدا محسوب میشود و نظام های مشابه ملوک الطوایفی پا میگیرند و همان انسانی که در مقابل شاه قد علم کرد بعد از بیست و چند سال مسلمان شدن به آدمی مبدل میشود که حتی یک امام جمعه را نمیتواند عوض کند .
آدم مسلمان خود را در مقابل قدرت به هر شکل آن نابود می بیند . یعنی اینکه اسلام نمیگذارد بشریت کوچکترین تجسمی برای خود قائل باشد و یک مولکول از او در مقابل قدرت نباید وجودش مطرح باشد . این قضیه را حتی بعنوان یک عرفان و موضوع رابطۀ عشقی میان بنده و معبود نیز مطرح میسازد و به آن جنبههای سوپر متعالی روحی میدهد . اگر چه تأکید بر این دیدگاه در قرآن بصورت سرتیتر و ویترینی بیان شده است ، اما در ادعیه و مجالس که اصل جنس آنجا عرضه میشود میبینیم که بشر با عباراتی واضح و مستقیم سگ بیمقدار است و اینرا مثل یک افتخاری که دست یابی به آن حتی از رؤیا هم دست نیافتنی تر است میداند و بنابراین حتی نوکری یک امامزادۀ مجعول هم مقامیست که با سالها ریاضت و تهذیب نفس و چرب کردن سبیل آقا ممکنست بدست بیاید و هر کسی را لیاقت بندگی نشاید . البته هرگز از قدرتی جز خدا نامی برده نمیشود ولی تداعی این کلمه میشود هر کسی که مثل ولایت فقیه از خدا دم میزند و دامنۀ آن به قلدر محله هم میرسد .
البته من به او حق میدهم که حتی یک مولکول از انسان را نتواند تحمل کند زیرا هیچکس مثل خود او از این امر مطمئن نیست که حتی یک مولکول انسانی هم اگر در کسی باشد هرگز به این خفت تن در نمیدهد .
یک انسان چگونه میتواند در قبال هر گونه منفعتی تا این حد خود را به حراج بگذارد ؟ محمد خودش را از شوهر و فرزند یک زن به او نزدیکتر میداند و از رگ گردن هم به آدم نزدیکتر است . کدام زن انسان و پاکدامن میتواند اینرا قبول کند ؟ حالا اگر بجایش هر چه بدهند . طبیعیست که باید انسان از نظر اسلام تعریف بشود به چنین مترسک بی زنگوله . بنابراین اسلام ، ذوب شده در ولایت میخواهد و لابد انسان از نظر او موجودیست که میشود چنین معاملهای با او کرد . لابد بجز عرب وحشی جاهل وجود هیچ گونۀ دیگری از موجود دو پا را نتوانسته است که تخمین بزند .
اما آخوندیسم و سیمای فعلی اندیشۀ دینی معضل علیحدّهای ّاست . آنچه آخوندیسم از مسلمان میخواهد یک ماشین انهدام است . یک موجودی که فقط تا دستور ولی فقیه با زندگی محشور است و .. وای به روزی که امام خامنهای حکم جهادم دهد .. !
جمهوری اسلامی نوع جدیدی از کامیکازه را معرفی میکند که برای عملیات انتحاری نیازی به ناسیونالیسم و فلسفه و دلیل ندارد و فقط یک دستور لابد رمزی میخواهد تا به یک روبوت انهدام تغییر ظاهر دهد . اگر شما با یک تروریست و جلاد و شکنجهگر مسلمان روبرو شوی حتی در حین جنایت هم نظر میکند به وجه الله و لبریز از بینشی است که جنایت او را یک عبادت برتر میداند .
این ابلیسی است که مخلوق جمهوری اسلامی محسوب میشود و پیشرفتی است که سهم اسلام از ترقی بینش بشری بوده است . اندیشۀ دینی با عینک جمهوری اسلامی این میشود که امروز در عراق و فلسطین بمنصۀ ظهور رسیده است .
اگر چه ارتباط چندانی با بحث ما پیدا نمیکند اما من مطمئن هستم این نسل جدید از تروریستهای مسلمان بوسیلۀ تربیت از بچگی و کسب آمادگی با تلقینات هیپنوتیزم و شست شوی مغزی بوجود آمدهاند و با الهام از تلفنهای چارلز برونسون هر کدام یک کد رمزی دارند که بمحض اعلام آن شخص از حالت یک آدم معمولی که در محیط زندگی من و تو و در کنار ما است خارج شده و به همان موجودی که تلقینات گفته است تبدیل میشود . باید همین باشد و گرنه حتی حیوانات هم اینقدر الینه نیستند که برای یک هدفی که سر و ته مشخصی ندارد خودکشی کنند . گفتم که اگر بدون تلقین و از راه معمول به این نتیجه میرسیدند با ارزش بود .
به این میگویند استفادۀ هوشمندانه از یک وسیلۀ حاضر و آماده . به این میگویند استفادۀ بهینه . این یک دین طراحی شده است برای همین گونه اهداف و اندیشۀ دینی علاوه بر دیدگاه نادرستی که از انسان دارد تعالی و ترقی سودجویانهای نیز برای انسان تدارک دیده است . و اما نقطۀ مقابل این اندیشه را من اندیشۀ انسانی نامیدهام و نمیدانم این دیدگاه در طول تاریخ با چه عناوین و تشابهاتی ظاهر شده است . اندیشۀ انسانی توانائی آنرا دارد که نقطۀ پایانی بر تمام ناهنجاریهای دینی بگذارد .
در این اندیشه نوع بشر دارای جایگاه ویژه انسانی بوده و بصورت پیش فرض الگوی یک موجود ایدهآل محسوب میگردد و ناهنجاریهای او وصلههائی ناجور هستند که با درایت بشری رفع و رجوع میشود .
از قرنها قبل اینطور بوده که لفظ نامسلمان بعنوان یک توهین و دشنام بکار رفته و الآن هم با تلقین ملاها مترادف با انواع گناهان کبیره و بی اخلاقی تعریف میشود . آخوندیسم هرگونه ترقی خواهی را با چماق عصمت وناموس در هم کوبیده و در واقع بدون آنکه دست به سیاه و سفید بزند دشمن را بدست مردم نابود کرده است . این جریان و برخوردی که مثلاً با حسن رشدیه داشت در طول حیات ملاها با یک تم واحد و ترفندهای بینهایت متفاوت تکرار گشته است و دلیل آن هم کاملاً واضح است . آگاهی بشر مساوی با مرگ اسلام است
در طی سالهای اخیر شاهد هراس خانوادهها از نغمههای آزادی بودهایم و این بموجب تعریف آخوندیسم از آزادی غیر اسلامی حاصل گشته است و آخوند اینطور جا انداخته است که آزادی مساوی با بی بندوباری است . البته همگان امروزه بچشم خود و بصورت واضح می بینند که آخوندیسم نه تنها نگران بی بندوبار بودن جامعه نیست بلکه با تمام توان در پی ایجاد آن است و لااقل نتایج حاصل گشته از مبارزه با مظاهر اینطور میگوید و اما تنها چیزی که آخوند را نگران میکند یک جریان کنترل نشده و خارج از برنامه است . حال میخواهد آزادیهای فردی باشد یا یک اجتماع خارج از سیستم در یکی از مساجد . هر چه باشد فرقی نمیکند و رژیم به یک اندازه از حرکتی که خودش آنرا براه نیانداخته باشد نگران است .
ملاها غیر مسلمانی را بعنوان آلودگی به تمام گناهان جا زدهاند و تا همین چند سال پیش شاهد آن بودهایم که ظرف غذای آنان را میشکستند و به آن دست نمیزدند . حالا هم اگر چه متمدن شده و حفظ ظاهر میکنند اما احساس نجاست آنها فرقی نکرده است .
جالب آنجاست که اینگونه احساسات در عین مشاهدۀ تمام واقعیات بوجود آمدهاند و اینجاست که من میگویم چشم بندی در کار است . چطور میشود آدم در عین اینکه می بیند خودش و برادر دینیاش از حیوان کثیفتر هستند و رفتارشان حتی برای یک خوک هم شنیع و چندش آور است اما در مواجهه با یک مسیحی یا یهودی احساس پاکی و مقرب بودن به آنها دست میدهد ؟ آیا چنین خریتی را بجز با چشم بندی میتوان ایجاد نمود ؟ آیا این خطرناکترین نوع نژاد پرستی نیست ؟
جوامع اسلامی در عین زندگی در کثیفترین بیغولهها از آخرین دین خدا و برترین امتها و قزعبلات از این دست حرف میزنند . آیا عزیز کردههای خدا باید مثل سگ گر دلۀ هار توی آشغالدانی زندگی کنند و دشمنان خدا سگشان از امام جماعت مسلمانها بهتر زندگی کند ؟ این چه جور عزت و احترام و آبروئی است که مسلمان پیش خدا دارد ؟ لابد آخوندها این وضعیت را به گناهان کبیرۀ جماعت مسلمان نسبت میدهند و اگر اینست لابد غیر مسلمانها گناهی مرتکب نمیشوند که مستوجب امتحان الهی باشد .
اینها را میگویم که مسلمان جماعت خیال نکند از دنیا و عقبا یکیاش را بدست آورده است . خیر اگر به حرف همین حضرات هم استناد کنیم معلوم میشود که مسلمان هر دو دنیایش را باخته است .
پس با این آگاهی دریچۀ اندیشۀ انسانی را می گشائیم و دنیا را از آن دیدگاه می بینیم .
آنچه من از انسان می بینم یک موجود پاک است که حدود آزادی او را مصلحت خودش و اجتماع او تشکیل میدهد و احساس او بهترین معیار سنجش خوب و بد و خیر و شر است . هیچ انسانی دزدی را خوب نمیداند و خوشش نمیآید بناموسش دست درازی کنند . بنابراین اگر محل زندگی کسی مثلاً بالای شهر باشد که همه چشم و گوششان پر است و بی پروا نیستند ، طبیعتا زنها با آزادی بیشتری بیرون میآیند و برعکس اگر شخص ساکن محلۀ بدی باشد خوب اجبارا رعایت میکند و این طبیعی است . آیا هیچ قانونی میتواند چنین نظم کارآمد و مفیدی را ایجاد کند ؟ البته سیستم امنیتی و پلیس وظیفۀ معمول خود را دارد .
اجتماعی که بر مبنای چنین دیدگاهی عمل میکند بوسیلۀ نخبههایش و معرفت عمومی یا همان خرد جمعی خواستۀ خود را مشخص نموده و با در نظر گرفتن امکانات ، بهترین شیوۀ زندگی برای دستیابی به هدف نهائی را ترسیم میکند وهمه چیز آنقدر ملموس و انسانی طراحی شده است که برای برقراری ارتباط با عناصر جامعه مشکل لاینحلی در میان نیست . مفتخورها از این جامعه ناامید هستند و بیکارهها از زنده بودنشان طرفی نخواهند بست . دنیا آنقدر زمینه برای حرکت دارد که نشاط و شور بیحد باعث پیروزی بر مشکلات میشود . عنصر انسانی در کانون توجه است و آنقدر ازین توجه قوی میشود که از کمک کردن لذت درونی میبرد و بجای ثواب به پیشرفت چرخ جامعه فکر میکند که اگر خوب بچرخد او را نیز متنفع خواهد کرد . بدیهیست انسان در این نگاه جزئی از جامعه محسوب میشود و کمک به بهبود شرایط او کمک به چرخۀ زندگی همگان است .
معیارهای اخلاقی را شرایط تعیین میکنند اما موارد مشخصی هستند که همه قبول دارند باید بصورت یکسان و با قانون واحد اعمال شود و محدودیتها با مصلحت طرح میشود . انسان موجودی اخلاق گرا است و با چهارچوب کلی اخلاق آشنا و موافق است . یعنی در واقع دور نمائی که دین برای بشر ترسیم نموده است به شکل کاملتر و منطقی تر از این راه حاصل میشود و تنها تفاوت در این است که این با تمام معیارهای مؤثر در تصمیم گیری انسان جور در میآید و انسان بعد از آشنائی با آن دلیلی برای ارتداد نمی یابد و در واقع شاهکار این فلسفه آنست که هیچ موجود دوپائی با آن بیگانه نیست و برای شناخت آن نیازی به آخوند و معلم اخلاق نیست و همه در این مورد الگو هستند . البته آنچه بعنوان خطر سر راه این اندیشه هست مخالفت استثمار گران و برده داران است که اینجوری نانشان آجر میشود .
من شخصا نمونۀ خوبی از این اعتقاد هستم وبی آنکه بخواهم رعایت کنم یعنی جلوی تمایلی را بگیرم هیچ کار خلاف اخلاق نمیکنم و برای جامعه سودمند هستم و مسئولیت حالیم میشود . یعنی با آشنائی با این حالت درونی و کمی میدان دادن به آن که پس از خلاصی از دین و مذهب رخ داد ، متوجه شدم که دیگر اصولا رفتار غیر اخلاقی هیچ کششی را در من ایجاد نمیکند و آنچه با توانائی خود کسب کردهام و حق منست برایم قانع کننده تر و جذابتر است .
خوب گمان نمیکنم که بیش از این لازم باشد انسان بشوم و همین مقدار برای همه کفایت میکند و جامعه را با تمام اجزایش بسلامت به هر هدفی میرساند . حتی دوستانم نیز اینرا تحسین میکنند و بی آنکه بخواهم یکجورهائی الگویشان شدهام و میخواهند مثل من باشند . پس نتیجه میگیرم که لامذهب و غیر مسلمان بودن نه تنها بمعنی کثافت و بی بند وباری نیست بلکه در واقع اصل وجود انسان است و تنها چیزیست که برازندۀ انسان است . این یک آزادی مشروط به وجدان است و ضامنی جز خود انسان که محکم ترین ضامن هستی است ندارد . انسان کفیل و خدای خودش است و مواظب همۀ حرکات خودش ، و چون به هیچ امداد غیبی چشم ندارد و اصولا از کسی جز خودش دعائی ندارد بنابراین مسئولیت همۀ زنده بودنش را به عهده گرفته و تمام قوایش تحریک وبسیج شدهاند تا بار زندگیش را به منزل برسانند .
امام زمانی در کار نیست تا ظهور کند و قلدر محله را سر جایش بنشاند بنابراین نمیتوانی دستت را زیر سرت بگذاری و واگذارش کنی به دست بریدۀ حضرت عباس ، مجبوری آستین خودت و مغزت را بالا بزنی و دفع شر کنی . همین تلاش و درگیری رخ برخ و تن به تن با زندگی بتو روح و زندگی میدهد و بهترین ورزش برای تمام خصوصیات انسانی است . من منطقی تر از این دیدگاه ندیدهام . اندیشۀ انسانی اگر چه زمان زیادی را صرف کند اما ایمان دارم که بالاخره بشریت یگانه راه علاج مشکلاتش را رجوع به آن و در حقیقت رجوع به خویشتن میبیند . آحاد بشر مفسران بعدی این اندیشه هستند .
[1] - قابل توجه آقایان غیرتی .
[2] - اگر فرض را بر این بگیریم که اهداف حجاب اسلامی همانگونه که ذکر شده محافظت اخلاق زن و جامعه است .
No comments:
Post a Comment