Monday, April 9, 2007



شبهای من
با خاطرات نسیم لبخند میزنم
در کوچه باغهای خاطرات قدیمی قدمزنان
گلبوسه‌های فراموش گشتۀ تو را
مزمزه میکنم

لختی کنار جوی
پای درخت یادگاریها اطراق می کنم
آبی به صورت تبدار میزنم

درسبزه‌های اضطراب و تپش
غلتی دوباره زنان
تا انتهای درۀ اشتیاق لیز می خورم

از روی سنگ نوشته‌های امید
با دستمال یادگاری تو
غبارهای فاصله را
آرام پاک میکنم
هنوز می تپد
قلبی که تیر نگاه تو آنرا شکافته

با آستین کتم
انبوه ژالۀ اندوه را پاک میکنم

اکنون زمان تلخ جدائی رسیده است
دست وداع را
محکم فشار می دهم
شب نیز بپایان رسیده است
از خواب بیدارمی شوم








حرف تازه

من از تراکم شب می آیم
از انسداد سحر
من از تصادف اندوه و خاطره
تحیر مکتوب دفتری سیاه
من از غبارهای تخلیۀ یک خاکروبه می‌آیم

به کوه مینگرم
که زیر پای من آرام می لولد

میان مهی که منم
سنگها حرفهای تازه‌ای نمیدانند

من سالیانی است متمادی
سوژه‌ای میجویم
از چهارراه عروض می آیم
زخمی از ترافیک تقطیع

من از بستر نقاهتی مزمن
من از هزار توی بنگ می‌آیم

اینجا را که زندگیست
حلقه‌های دود یک سیگار می بینم
گنگ و دست نیافتنی
من از تخیل مرطوب چشم عابری
که میان بچه‌هامی لولد حرف میزنم

اینک بر آستانۀ سحرم
من در صداقت یک استکان عرق
مغروق گشته‌ام
زباله دانی رفتگری خندان را
از حیرتی سیاه لبریز کرده‌ام

من نیز سوژه‌ام
از من هزار کتاب میشود نوشت
من در یک بیت
حتی بدون قافیه گنجانده می شوم

من از انعکاس یک آینه می آیم






تندیس


اکنون که می روم
از خستگی چو نعش
پناه آورم به دامان گور شب
ازبسترم صدای سکوت می آید

کنار پنجره میروم
پریش حیرانحال
زپرده غباری هزارساله میگیرم
چوکودکی که ببیندقیافه ای موهوم
درون شیشه به خویش مینگرم

ایستاده ام
دیریست درهجوم شب ونسیم
کزمعبرپنجره.برمن هنوزمی تازند
اماخیال شبح وار
بربامهای خفته اطراف
پروازمیکند


تندیس چشمهای سیاهی.درون شب
ازلابلای کورسوی ستاره ها
درپشت شبچراغ آسمان کبود
توی تلاء لولامپهای سفید
درپشت پرده چشمان بسته ام

بی آنکه پرده رابکشم
خودرامیان سردی بسترم لول میکنم
سیگارمی کشم
بگذارهمچنان
آن چشمهای سیاه
مراخیره بنگرند












خیره در ظلمت شب

به توآن لحظه که می .میشودانگورسکوت
به تو آن لحظه پرواز.آه
که خمش اوج بگیرد.شبگاه
می اندیشم

به تو آن لحظه که تنهاوغریب
می شوم پرسه زنان
توی هرکوچه این شهر شلوغ
مست می
سرگردان...
ریزریزمی پیچد
بادوباران.مخلوط
لابلای یخه بازکتم
وصدامی کندازسردی بادپائیز
همه دندانهایم...
می اندیشم

می اندیشم
تودرآن لحظه که سرزیرپتو
میکنی ازسرما
وبهم می خوردازبوی بدجورابش
دل وروده ات.شبها
بی خیالی یاباز
خفته درکنج سکوت
خیره درظلمت شب
پی من می گردی؟
باتلاق
واین منم
درباتلاق کبیر
کاندرگل آب گندلجن غوطه می خورم

زیرنگاه احمقانه قورباغه های سبز
درلزج ساکن مرداب
لول میشوم

بی جنبشی که خواب حباب کثیفی شکسته شود
آرام پیرمیشوم

خاموش ومرده.لختی ازاین عفن میشوم

واین منم
که زاغهای پیر وکثیف
دوستم میدارند


پالت
پژمرده می شوند
گلهای عاطفه دراشتیاق خزان
وقتی که نیستی
وقتی که نیستی
مدافعان بهار
انگیزه راازدست میدهند
مغبون مستی ام
وقتی شراب یادتودرساغردلم
سرریزمیشود
بی مایه میشودانگورهای خیال دلم
وقتی که نیستی
وقتی که نیستی
چقدربی مزه میشوند
دست پخت های کارگاه خیال
بی رنگ میشود
نقاشی بهار
یکدفعه غیب میشوند
رنگهای سبز وسرخ وسفید
ازروی پالتم
وغریب میشوم.درکوچه های کودکیم
هرگزنگاه کرده ای
وقتی که نیستی

سکوت

فهمیدم.دروغ است
وقتی که راستش راگفتم

بایدبیشتربود
تانزدیکترشد

می خواهم
هرچه نزدیکترباشم
به.راستی


بیشترمیشوم

اینجا

سکوت.صادقانه ترین سخن است





مرگ

می خوانمت به اشک
می خوانمت به گریه های غریب
بغضی که درگلوست
نجوای بی شکیب

آخرکجائی ای آخرین امید

دردل به شوق توبزمها چیده ام
پرنورتر زمهر
می خوانمت به سفره رنگین ترازغروب
می خوانمت به شعر

تنها ترین نوید به فردای روشنی

درخلوتی انباشته زتو
وزناله های سکوت
می خوانمت به نگاههای مات
غمگین ترین ترانه های وجود

می خوانمت به لحظه های پرازرویش سکوت

بنشسته ام کنارتمنای آفتاب گردانی
درمزرع امید
می خوانمت به نازهای طلوع
می خوانمت به انفجارنوید

درسایه های ترنم خاموش گلشنی

آرام می شود
نبض سریع نگاههای خیره ام
وقتی خیال توشبح وارمی خزد
می خوانمت به خزش درسیاهی دیده ام

می خوانمت به سرایش نجوای دیگری

آخرکجائی ای اخرین امید
تنهاترین نوید به فردای روشنی
می خوانمت به لحظه های پرازرویش سکوت
درسایه های ترنم خاموش گلشنی

می خوانمت به سرایش نجوای دیگری



ترکستان

راه رامی گذرم
بی صدامی نگرم
سنگهارا
که دراین آینه حرف آلودند

چشم رامی بندم

دست برسرخی لبهای سنگ
می کشم.می بینم
تب فریاداست این
نبض هر لحظه شتاب آلوده است

به کجا؟
می دوم انگارازخود

درعبوری خسته
باچراغی هرشب
جیوه رامی کاوم
تاکجامی یابم؟

درمن انگارغریبانه کسی می نالد
بنشین.آینه درچشمه خودپنهان است
مرواین ره که تومی روی به ترکستان است

No comments: