Monday, April 9, 2007


دریغ

درقلب کوچکم
خوابیده وسعت تنهای لوت ی یان
درخشکزارسینۀ خاموشگاه زمان
یک بوته جنگلی ست
امادریغ ...


باکیست ؟
این برق خیرۀ چشمان پرنگاه

رعدی و بیصدا
اما زبون ترازکلفتی این گوشهاوپرده ها

ممنونم ای پدر
اشکم زلا لترازدیدگان خدا
آموختی مرا که کجائیم
بی هیچ وحشتی
پایا و بیدریغ
اینک منم که پاسبان آریائیم
* * *
باتلاق

و این منم
در باتلاق کبیر
در سبز گند لجن غوطه می خورم

زیر نگاه احمقانۀ قورباغه های سبز
در لزج ساکن مرداب لول می شوم

بی جنبشی که خواب حباب کثیفی شکسته شود
آرام پیرمی شوم

خاموش ومرده لختی ازاین عفن می شوم

واین منم...
که زاغهای پیروکثیف
دوستم می دارند

* * *





هیچ

من در بلوغ باور تلخ
مسکوت ایستاده‌ام

مشکوک بوده‌ام
حتی به دیدگاه طوقی پدرم

از گربه‌های مداد رنگی‌ام
اندیشه‌اش چه بود ؟


در من دویده ریشۀ خاکستری یقین
اکنون که شاخۀ تردید مرده‌ای
در خاک سینه‌ام
گلهای قهوه‌ای تسلیم داده است

اوهیچ دیده است

اندیشه ای تهی

* * *

باز هم غم


به ایوان می روم
و انگشتانم را
بر برگهای پژمردۀ نگاه میکشم

به راه مینگرم
که زیر پای من آرام خوابیده است


به غوغای سکوت گوش می کنم
کوچه‌ها خالیست
حتی پرنده‌ای هم در آسمان نیست

تو هرگز نخواهی آمد

بازهم سکوت
بازهم غم

* * *


آن شب

آنشب که میدانم مرا دیدی پریشان
ازهم گشودی دسته‌های گیسوان را
لختی کنار پنجره بر باد دادی
آن خرمن شب را و بیمقدار ما را

هرگز فراموشم نخواهد گشت هرگز
آنشب که بیرحمانه بستی شیشه‌ها را
آوردی از شب جامه بیرون خویش و عریان
افکندی از هر سو برویم پرده‌ها را

چون مار لغزیدی میان بستری تنگ
آغوش بگشودی ز هم بروی فریبا
دیگر نمیدانم کدامین زودتر رفت
یا ماه یا تو در خمار شط رویا

در پیچ تنگی ایستادم زیر طاقی
تا در امان مانم از اشگ آسمانی
بر حال زارم سیل میبارید از ابر
من خیس بودم زاشگهای خویش آری
* * *
لوت

شب اینجا ظلمتم در پنجه می پیچد
و در چشمانم از هر سو
مذاب تیرگی ریزد
نفس از سردگاه سینه می آید برون
اما
بخاری نیز بر آئینه ننشاند

سکوتی از صدای مرگ میمیرد

کویر اما بیابانیست
یک دالان طولانیست
سکوت اما سرود سرب میخواند
و کرکسهای خوشحالی
که سر در لاشه‌ای دارند
و کفتاری که دیر آمد
مشام از بوی نعشی تازه پردازد
شب و بی چشم و روها بوف

این لوت است
و من راز بقای وحش می دانم



من چراغی دارم

سایه‌ای می بینم
های ...!
اما خوابم

نور اگر تابیده است
قصۀ شبتاب است

نیست مهتابی هم؟
سایه‌ای شاید از این سایه شبی در گذرد

من چراغی دارم
اینطرفها شرری ، بارقه‌ای ، چیزی نیست
نیست شبتابی هم ؟

من در این جیوه ترا میکاوم

من تو را می بینم
با چراغی خاموش
سایه را میگذری
تو مرا می بینی؟

من چراغی دارم
* * *
اختاپوس
اشکهایم را
سکوت می بلعد
من از تشنج یک بغض ناموزون
شکسته آهنگم
که راز سقوط قریب را
حامله‌ام

بوریائی زمخت
حریر آشنائیم در این غربت

خانه‌ای میسازم
آشنایانی چند
نه .. یکی هم کافیست

پوزخندی تلخ است
اختاپوس جاده
ولگردی را می بلعد


نغمۀ جادو
خاموش باش ای نغمۀ جادوئی آهنگ
کزنای نی رنگ فسون برخواستی باز
دیگر ترنمهای شیرینت بگوشم
اغوا نمیریزد نوای دیگری ساز

برحال من میخندی ای افسون شب ، ماه
می خندی اما ، گریه دارد حال این مرد
اکنون که لبخندت فراری داد غم را
زان ارغوان باقی نمانده جز رخی زرد

من نالۀ درد غریب بیصدائی
هستم که می پیچد سکوتش در دل شب
کنج خموش دنج یک میخانۀ پرت
هستم که مستان میخزند آنجا پر از تب

خاموش باش ای نغمۀ جادوئی آهنگ
کاین نعش را عیسی هم از احیا فرو ماند
از نغمۀ داوود گوشش را فروبست
از کعبه دوش او را محمد نیز تاراند

اینک خموش افتاده‌ام در دامن شب
دستی بمرگ افکنده‌ام دستی به مهتاب
هنگامه‌ای بر پا ، کدامین سوی گردم
مادر در این غوغا مرا دریاب .. دریاب
* * *
آرزو

کجائی خواب شیرینم ، عزیزم
بیا در لحظه‌ها با من عجین باش

تبه شد در هجوم واقعیت
تمام آرزوها و امیدم
بیا در سوگ احساسم غمین باش

بدست خویش در گوری نهادم
دلم را ، عشق و هستی و شبابم
کنون در انتظارت بی شکیبم
بیا یک لحظه با من هم نشین باش

بیا تا جامی از لعلت بنوشم
بکامم شهد هستی ، انگبین باش

کجائی آرزوی آخرینم
بیا ای مرگ با روحم قرین باش

خواب طلائی

باز می‌آئی درون خلوتم مثل نسیم
لحظه‌هایم را شبی لبریز رؤیا میکنی

باز میرقصی بنرمی در نگاهم مثل دود
چشمهایم را ، ز شبنم پر تمنا میکنی

نرم میلغزی بر امواج توهم چون حباب
گرم میپیچی در آغوشم ، اغوا میکنی

باز میسائی لبت را بر لبم مثل حریر
مثل مار کهنه‌ای در عشق ، غوغا میکنی
باز اما میگریزی از خیالم بیصدا
باز آن خواب طلائی را ، حاشا میکنی

* * *
ایران

با من از عشق بگو
از بهشت از ایران

بگو از سدر بگو از زیتون
بگو از میوۀ ممنوعۀ آدم ، حوا

بگو از بارانی
بگو از اشگ صدا
که من از تشنگی ذهن کویر آوازم

به ترنم بنشین با غنچه
به غزلخوانی گل

بگو این مرده ، نه مردیست که من می خواهم

بگو از زخمۀ تار
به فغان می خوانم

دیرگاهیست که میاندیشم
به صدائی ازعشق
بگو این لبها را
به نوازش واکن
که بگویند ایران
دوستت می دارم



عزیز مرده
تو چشمانی به زیبائی شب داری
چنان غمگین که پنداری
عزیزت مرده.بیماری

نخستین بار من آنجا تو را دیدم
درآن سرمای یاس آور
غروبی بود و پائیزی
برنگ زرد حزن آور

ولی در خاطرم آمد
شبی در جامی از رؤیا
تو بنشستی و می گشتی
ترا نوشیدم و زان پس
تودر خونم روان گشتی

ترا مهتاب نامیدم
ولی هیهات تادیدم
بر آن چشمان دریائی
از ابری تیره
افسوس
عینکی داری
* * *
سگ کثیف

آلبوم.
توی زباله دانی.
پر پرمیزند

بچه هایش را کشتم

مادر خیال می کند
بی خیالم
وقتی که زندگیش را تعریف میکند
و من گوش نمی کنم

ساقیهای محل
متقلب شده اند

حافظۀ لعنتی
سگ کثیف من چرا نمی میرد





No comments: